فین:
همیشه از باران بدم میآمد. قطرههای خیسی که آدم را آزار میدهند، لاری بارها تلاش کرده بود بهم نشان دهد باران زیباست اما تنها چیزی که من در آن میدیدم آلودگی هوا بود که به همراه آب به زمین میافتادند.
اما الان شاید بتوان گفت باران مفید است چون خون را از روی سنگ فرش میشست و چهره لاغر و استخوانی کِرول را نمایان میکرد.
با دیدن کرول احساس میکردم چیزی در گلویم است و آنقدر آن را فشار میدهد که حنجرهام بترکد. اصلا حنجره میترکد؟
جیمی دست در جیب _همیشه دستهایش در جیبش است_ گفت:《حالا... باید چیکار کنیم؟》
و به برادر بزرگش سال نگاه کرد. سال با نگاه دقیق به کرول نگاه میکرد، میشد از شانههای افتادهاش خستگی را دید:《بهتره خاکش کنیم.》
لاری با وحشت سرش را بالا گرفت:《چرا یه جوری رفتار میکنید انگار یه سگ مرده پیدا کردید؟ اون کروله!》
برادرم گفت:《ما میدونیم اون کروله لاری.》
گویی این توضیح دهنده همه چیز است.
پشت گردنم را از سر عادت خاراندم، این روزها زیاد انجامش میدادم، آنقدر که زخم میشد و گاهی خون میآمد:《نباید به خواهرش بگیم؟》
جیمی به من چشم غره رفت:《معلومه که باید به خواهرش بگیم احمق.》
خدایا از این پسر متنفر بودم. همیشه جوری رفتار میکرد گویی دارد فکر میکند، همیشه خدا با دستهای در جیبش حالت رئیس مابانه داشت. تازه او هم از من متنفر بود!
لاری از شدت ناتوانی روی زمین زانو زد:《آخه چرا؟... چرا چیزی به کسی نگفت چرا...》
دست به سینه شدم:《راستش اون گفت.》
همه بهم خیره شدند:《نه با حرف، با رفتارش. از وقتی اون قضیه واسه خواهرش پیش اومد و نتونست کاری کنه بدجوری سرشکسته شد. راستش فکر میکردم خواهرش خودشو بکُشه نه اون ولی خب... یکم زیادی بود. مخصوصا بازخوردهای بعدش به خودش و خواهرش و...》
برادرم گلویش را با عصبانیت صاف کرد من بلافاصله ساکت شدم. این اتفاق زیاد میافتاد، من اگر شروع به حرف زدن میکردم توقفم غیرممکن بود.
البته او میتوانست مرا متوقف کند.
جیمی به دیوار کنار برادرش تکیه داد:《مگه مهمه؟ اون مرده و ما باید یه غلطی کنیم.》
لاری با عصبانیت گفت: 《معلومه که مهمه، اون دوستمون بود!》
سال نگاهی به من انداخت، آهی کشیدم، چرا همیشه من؟ به سمت لاری رفتم و از شانه کت چرمی مشکیاش بلندش کردم:《بیا بریم هوا بخوریم لاری.》
معلوم است که کرول دوستمان بود، معلوم است که برادرم آنقدر مشتش را محکم کرده بود که اشکش یک وقت در نیاید و مشتش خونی شده بود. معلوم است که دوستمان بود، دستهای مشت شده جیمی را هم در جیبش تشخیص دادم، خستگی در نگاه و صدای سال را هم همینطور. و لاری را حس میکردم که زیر دستانش میلرزد.
میلرزیدند، مشت میکردند، دندان میساییدند، اما اشک نمیریختند.
ما هیچگاه اشک نمیریزیم.
به لاری کمک کردم روی صندلی پارک بنشیند. با دستمال کثیف داخل جیبم خون را از دستش پاک کردم و اجازه دادم باران حالش را خوب کند. کمی روی صندلی نشستمی که از پشت بوتهها یکی آرام صدایم کرد:《فین... هی.》
سرم را برگرداندم و اولین چیزی که دیدم موهای سیخ سیخی بود. لعنتی.
به لاری گفتم:《همینجا بمون برمیگردم.》
از جا برخاستم و به سمت بوتهها رفتم. وسط آنها لم داده بود، سیگار نصفهای در دستش بود و لبخند احمقانهای روی صورتش.
درست مثل دو سال قبل، با صدایی که گویی از بلوغ به بعد تغییر نکرده گفت:《چطوری فین، دلم برات تنگ شده بود. چشات هنوزم شبیه وزغان.》
ابن چیزی بود که همیشه میگفت و خیال میکرد بامزهاست، راستش میشد گفت آنها واقعا به رنگ و بزرگی یک وزغ هستند. البته لاری میگفت چشمهای من درشت است و رنگش شبیه برگ پررنگ درخت زیر نور خورشید است و قرمزی همیشگی زیر چشمانم آنها را شبیه برگ درخت زیر نور غروب میکند.
ولی بله بن همیشه میگفت آنها شبیه وزغ اند. پلک زدم و گفت:《نمیدونستم ازاد شدی.》
کنارش نشستم. بن عموی من و برادرم بود، البته او حتی از برادرم هم کوچکتر بود. بن خندید:《آره و یه ساعت منتظر بودم داداش گور به گوریت بیاد دنبالم.》
آشکارا عصبانی بود. گلویم را صاف کردم:《ما یه مشکل داشتیم... یه مشکل با... مرگ.》
خدایا چطوری باید ادامه میدادم؟ کرول و بن خیلی صمیمی بودند. بن پکی به سیگارش زد:《چه مشکلی اون وقت؟》
با چمن زیر دستانم بازی کردم:《اوم خب... کرول...》
و با چشمانم به او خیره شدم.
میتوانستم ببینم قلبش میشکند و صورتش از شدت درک ناگهانی وا میرود، چشمانش را که تلاش میکردند اشک بسازند اما این کار به سختی باران ساختن یک ابر در کویر بود. دستم را روی شانهاش میگذارم:《تو خوبی؟》
دوباره لبخند احمقانه میزند:《معلومه که خوبم... اون... کله شق بود. شاید اینجوری براش بهتر باشه میدونی، این دنیا چیزای جالبی هم نداشت خیلی.》
چشمانش را میمالد:《فین تنهام بذار... لطفا.》
میدانستم میخواهد مواد بکِشد.
نباید تنهایش میگذاشتم اما گذاشتم.
وقتی برگشتم لاری هم روی نیمکت نبود.
لعنت به باران، شدیدتر شد.