به لاری کمک کردم روی صندلی پارک بنشیند. با دستمال کثیف داخل جیبم خون را از دستش پاک کردم و اجازه دادم باران حالش را خوب کند. کمی روی صندلی نشستمی که از پشت بوتهها یکی آرام صدایم کرد:《فین... هی.》
سرم را برگرداندم و اولین چیزی که دیدم موهای سیخ سیخی بود. لعنتی.
به لاری گفتم:《همینجا بمون برمیگردم.》
از جا برخاستم و به سمت بوتهها رفتم. وسط آنها لم داده بود، سیگار نصفهای در دستش بود و لبخند احمقانهای روی صورتش.
درست مثل دو سال قبل، با صدایی که گویی از بلوغ به بعد تغییر نکرده گفت:《چطوری فین، دلم برات تنگ شده بود. چشات هنوزم شبیه وزغان.》
ابن چیزی بود که همیشه میگفت و خیال میکرد بامزهاست، راستش میشد گفت آنها واقعا به رنگ و بزرگی یک وزغ هستند. البته لاری میگفت چشمهای من درشت است و رنگش شبیه برگ پررنگ درخت زیر نور خورشید است و قرمزی همیشگی زیر چشمانم آنها را شبیه برگ درخت زیر نور غروب میکند.
ولی بله بن همیشه میگفت آنها شبیه وزغ اند. پلک زدم و گفت:《نمیدونستم ازاد شدی.》
کنارش نشستم. بن عموی من و برادرم بود، البته او حتی از برادرم هم کوچکتر بود. بن خندید:《آره و یه ساعت منتظر بودم داداش گور به گوریت بیاد دنبالم.》
آشکارا عصبانی بود. گلویم را صاف کردم:《ما یه مشکل داشتیم... یه مشکل با... مرگ.》
خدایا چطوری باید ادامه میدادم؟ کرول و بن خیلی صمیمی بودند. بن پکی به سیگارش زد:《چه مشکلی اون وقت؟》
با چمن زیر دستانم بازی کردم:《اوم خب... کرول...》
و با چشمانم به او خیره شدم.
میتوانستم ببینم قلبش میشکند و صورتش از شدت درک ناگهانی وا میرود، چشمانش را که تلاش میکردند اشک بسازند اما این کار به سختی باران ساختن یک ابر در کویر بود. دستم را روی شانهاش میگذارم:《تو خوبی؟》
دوباره لبخند احمقانه میزند:《معلومه که خوبم... اون... کله شق بود. شاید اینجوری براش بهتر باشه میدونی، این دنیا چیزای جالبی هم نداشت خیلی.》
چشمانش را میمالد:《فین تنهام بذار... لطفا.》
میدانستم میخواهد مواد بکِشد.
نباید تنهایش میگذاشتم اما گذاشتم.
وقتی برگشتم لاری هم روی نیمکت نبود.
لعنت به باران، شدیدتر شد.