طلسم؛جادو ³³
ساکو: اوه اون نامیراعه!
ساکو و ادل از اسبهایشان پایین آمدند و به سمت نامیرا رفتند
ادل: نامیرا حالت خوبه ؟!
نامیرا سرش را بالا آورد و به یکباره به زمین افتاد
دو تیر سفید در کمرش فرو رفته بود
سوم به سمتشان دوید و دستی بر روی تیر ها کشید :
عالیجناب من این تیر ها را میشناسم!
ادل:فعلا بزار به حال نامیرا رسیدگی کنیم سریع ببریدش داخل.
سوم تیر را در دستش کشید و همزمان که چشمانش را بسته بود تیر را از کمر نامیرا بیرون کشید
دست برد برای تیر دوم و آن را هم بیرون کشید
نامیرا را بلند کرد و آن را کول کرد ، به سمت اتاقک رفت
نامیرا را روی زمین خواباند و با عجله به سمت ادل رفت
- این تیر ها میتوانند نشان دهنده این باشند که شورشیان قصد جان شما را دارند
این تیر ها مختص به قبیله هیکارا است.
آنها در کوهستان زندگی میکنند و بیشتر دزدی میکنند تا آدم کشی.
امکان دارد در عزای چیزی راضی شدهاند تا شما را به قتل برسانند
ادل:
و حال اول میخواهند محافظ های من را بکشند، سپس به سراغ من بیایند
سوم: بله خوب میدانید که هرچه تعداد محافظهایتان کمتر باشد جانتان بیشتر در خطر است پس آنان سعی دارند که اول اطرافیانتان را به قتل برسانند بعد به سراغ شما بیایند
حال اگر عالیجناب اجازه بدهند میخواهم به سراغ قبیله هیکارا بروم؛ من قبلاً جزئی از آن قبیله بودم پس خطری مرا تهدید نخواهد کرد.
تا آن زمان شما در جایی امن پنهان شوید
ادل: باشه برو و بانی این تحدید را پیدا کن
ساکو: شکی در این نیست که «سوکِما» امپراطور کشور امان پشت این قضیه است
او چند بار از شما درخواست کرد که در جنگ شرکت کنید و گفت که اگر خود به جنگ بیایید به ما رحم خواهد کرد؛ اما شما بیاهمیت به نامهها و درخواستهایش هر بار تعداد سربازهایتان را بیشتر کردید؛
او هم از این فرصت استفاده کرد تا به آسانی جان شما را بگیرد.
ادل:درست است. نیازی نیست زیاد به خودش زحمت بدهد؛ بعد از آنکه ملکه نسبتا بهبودیش را به دست آوردند در جنگ شرکت خواهم کرد.
طلسم؛جادو ³⁴
ادل: صدر... جادوگر برو و نامیرا را درمان کن
صدر اعظم اسبق:متاسفم عالیجناب اما من نمی توانم ذخم ها را با جادویم درمان کنم؛ من درمانگر نیستم
ادل: مشکلی نیست ساکو برو و یک طبیب را به اینجا بیاور
ساکو:اساعه عالیجناب
ساکو به سمت اسب های رها شده رفت و افسار آنها را بست
بعد به سمت بازار رفتتا نشانی از طبیب یافت کند
ساکو از کنار مردم عبور میکرد و از آنها سراغ طبیب شهر را میگرفت اما هیچ کس جوابش را نمیداد
از کوچه های بسیاری عبور کرد
ساکو:اوه آقا یه لحظه
-بله؟
ساکو:شما میدونید طبیب این شهر کیه و کجا زندگی می کنه؟
مرد جوان نگاهی به سر تا پای ساکو انداخت: به شما نمیخورد که مال این شهر باشید؛
این شهر طبیبی ندارد اما من کمی طبابت بلدم. حال چه اتفاقی رخ داده است؟
ساکو: همراهم بیا به تو خواهم گفت
چند قدمی رفتند و به اقامتگاه رسیدند
مرد جوان با تعجب گفت:شما در این مکان استراحت میکنید؟ به شکل و شمایل تان نمیخورد در چنین جای کهنه ای باشید.
ساکو:اونش به تو مربوط نیست برو داخل
مرد جوان چهره اش کمی در هم رفت احساس خوبی نسبت به این قضیه نداشت
جلو رفت، در ها را باز و داخل شد
چند لحظه به جسم بی جانی که روی زمین بود نگاه کرد و سپس با تعجب گفت
اـ این اینجا چکار میکنه؟!چه بلایی سرش امده؟
ادل:میشناسیش؟
-بـبله
ادل:تیر خورده؛چرا همینجوری وایسادی،مگه تو طبیب نیستی؟
مرد جوان کمی این پا و آن پا کرد:من میرم زود برمیگردم. وبا شتاب از استراحت گاه بیرون زد
ساکو:فرار کرد؟
ادل:مطمعن نیستم؛ حدس میزنم یکی از دوستانش باشد
به او نمیخورد طبیب باشد یا چیزی از طبابت بداند
ساکو:درسته؛ در شهر سراغ طبیب را از مردم گرفتم اما هیچ کس جواب نمیداد انگار همه به من شک داشتند
موقع برگشت به او برخوردم، از او سراغ طبیب شهر را گرفتم
او گفت در این شهر طبیبی وجود ندارد اما دو کمی طبابت بلد است
مشکوک بود اما زمانی برای پیدا کردن شخص دیگری را نداشتم
ادل نیشخندی زد: مثل اینکه او به تو شک داشته و میخواست که از کار تو سر در بیاورد
من اینجا رو باید بپاکم بعد اینکه رمانم رو کامل آپ کنم پاکش میکنم
حالا چرا
من از اول هم نباید چنل میزدم
الان چون شانس داشتم و چندتا فرشته رمانم رو میخونن میزارم فصل اول رمانم رو که آپ کردم پاک میکنم
دوثتون دارم🤏
خیلی دوستون دارم بخاطر شما بهترین تابستون رو داشتم مرسی که این چند ماه من رو تحمل کردید و باهام بودید
دلم براتون تنگ میشه 😊
اگه اذیت یا ناراحتتون کردن هم معذرت میخوام
طلسم؛جادو ³⁵
ساعاتی گذشت و مرد جوان طبیب نما به همراه پیرمردی وارد استراحت گاه شد
-اونه سریع دست به کار شو!
ساکو: تو مگر نگفتی در این شهر طبیبی وجود ندارد
-بهتون شک داشتم و نمی تونستم بهتون اعتماد کنم
ادل: تو نامیرا را می شناسی؟
-بله من دوستش هستم
ادل: اسمت چیه
مرد جوان: چرا باید بگم
ادل: اوه هرطور راحتی
مرد جوان چشمی چرخاند و گفت:
من لیپ هستم
ساکو: اوه تو یکی از اون افرادی هستی که نامیرا دنبالش می گشت
مگه توی پایتخت نبودی؟!
لیپ: به دلایلی مجبور بودم مخفی باشم
طبیب جلو آمد: چندان حالش وخیم نیست، زخم هایش را بسته ام و با دارو کاری کرده ام که خونریزی اش کمتر شود، اما یک مشکل وجود دارد
-چه مشکلی؟!
طبیب: تیرهایی را که وارد بدنش شدند آغشته به سم بودند؛ زخم هایش چندان عمیق نبود اما سم
لیپ اما سم چی؟
طبیب: سم در بدنش پخش شده فعلا بدنش به سم واکنش نشون نداده اما یکمی دیگر که این اتفاق بیفتد معلوم نیست که زنده می ماند یا نه
لیپ:منظورت چیه!من یه کلمه از حرفات رو هم نمی فهمم؛ الان باید چیکار کنیم
طبیب:من تا جایی که تونستم درمانش کردم، دیگه از دست من کاری برنمیاد.
خب دیگه من میرم
لیپ: اما،
اما ما نمی تونیم همینجوری دست رو دست بذاریم تا نامیرا بمیره!
ادل: قرار نیست کسی دست رو دست بذاره؛
صدر اعظم تو نیز نگاهی به نامیرا بکن، شاید تونستی کاری براش انجام بدی.
صدر اعظم به سمت نامیرا رفت و او را وارسی کرد
ادل"خودمم نمیدونم چرا جان نامیرا انقدر برایم مهم است اما اهمیتی ندارد ترجیح میدهم به جای دست دست کردن زودتر جانش را نجات بدهم تا حرکت کنیم،اگر دیرتر برویم ممکن است اتفاقات ناخوشی در قصر بیفتد"