من اینجا رو باید بپاکم بعد اینکه رمانم رو کامل آپ کنم پاکش میکنم
حالا چرا
من از اول هم نباید چنل میزدم
الان چون شانس داشتم و چندتا فرشته رمانم رو میخونن میزارم فصل اول رمانم رو که آپ کردم پاک میکنم
دوثتون دارم🤏
خیلی دوستون دارم بخاطر شما بهترین تابستون رو داشتم مرسی که این چند ماه من رو تحمل کردید و باهام بودید
دلم براتون تنگ میشه 😊
اگه اذیت یا ناراحتتون کردن هم معذرت میخوام
طلسم؛جادو ³⁵
ساعاتی گذشت و مرد جوان طبیب نما به همراه پیرمردی وارد استراحت گاه شد
-اونه سریع دست به کار شو!
ساکو: تو مگر نگفتی در این شهر طبیبی وجود ندارد
-بهتون شک داشتم و نمی تونستم بهتون اعتماد کنم
ادل: تو نامیرا را می شناسی؟
-بله من دوستش هستم
ادل: اسمت چیه
مرد جوان: چرا باید بگم
ادل: اوه هرطور راحتی
مرد جوان چشمی چرخاند و گفت:
من لیپ هستم
ساکو: اوه تو یکی از اون افرادی هستی که نامیرا دنبالش می گشت
مگه توی پایتخت نبودی؟!
لیپ: به دلایلی مجبور بودم مخفی باشم
طبیب جلو آمد: چندان حالش وخیم نیست، زخم هایش را بسته ام و با دارو کاری کرده ام که خونریزی اش کمتر شود، اما یک مشکل وجود دارد
-چه مشکلی؟!
طبیب: تیرهایی را که وارد بدنش شدند آغشته به سم بودند؛ زخم هایش چندان عمیق نبود اما سم
لیپ اما سم چی؟
طبیب: سم در بدنش پخش شده فعلا بدنش به سم واکنش نشون نداده اما یکمی دیگر که این اتفاق بیفتد معلوم نیست که زنده می ماند یا نه
لیپ:منظورت چیه!من یه کلمه از حرفات رو هم نمی فهمم؛ الان باید چیکار کنیم
طبیب:من تا جایی که تونستم درمانش کردم، دیگه از دست من کاری برنمیاد.
خب دیگه من میرم
لیپ: اما،
اما ما نمی تونیم همینجوری دست رو دست بذاریم تا نامیرا بمیره!
ادل: قرار نیست کسی دست رو دست بذاره؛
صدر اعظم تو نیز نگاهی به نامیرا بکن، شاید تونستی کاری براش انجام بدی.
صدر اعظم به سمت نامیرا رفت و او را وارسی کرد
ادل"خودمم نمیدونم چرا جان نامیرا انقدر برایم مهم است اما اهمیتی ندارد ترجیح میدهم به جای دست دست کردن زودتر جانش را نجات بدهم تا حرکت کنیم،اگر دیرتر برویم ممکن است اتفاقات ناخوشی در قصر بیفتد"
طلسم؛جادو ³⁶
ادل کمی مکث کرد و سپس صدر اعظم را صدا زد:چند لحظه ای همراه من بیا
ساکو: دو ساعتی میشه که سوم رفته اما هیچ خبری ازش نیست احتمال داره که بلایی سرش اومده باشه
لیپ همانطور که به نامیرا چشم دوخته بود گفت:
اگه به کوهستانهای این اطراف رفته باشه باید منتظر جسدش باشید
ساکو: تو هنوز به ما شک داری
لیپ:بله،ولی مگه مهمه
ساکو: بله، اگه به ما شک داشته باشی از طرف تو چندان امنیت جانی نداریم
لیپ خنده ریزی کرد من که زور سه تا محافظ رو ندارم
ساکو:۳تا محافظ؟ اما بر چه اساسی داری این حرف رو میزنی
لیپ: بله، تو، نامیرا و اون نفر سومی که منتظرش هستید هر سه محافظ اون شخصی هستید که الان رفت
ساکو: جاسوسیمون رو کردی؟
لیپ: نیازی به جاسوسی نیست از نوع حرف زدنتون هم میشه فهمید اما خب، چند باری هم توی شهر دیدمتون و خب کمی مشکوک به نظر میرسیدید
ساکو: به هر حال اگه درست گفته باشی و من درست فهمیده باشم نامیرا دوست توئه و طرف توئه در اون صورت، تو با یه محافظ و دو تاجر طرفی
لیپ: به شمشیری که به خودت چسبوندی نمیخوره که تاجر باشی
مطمئناً از پایتخت اومدید قصدتون از سفر چی بوده
ساکو لبخندی زد و گفت: زیادی فضولی،دلیلی نمیبینم که توضیح بدم
لیپ لبخند ریزی زد:درسته؛این اربابتون خیلی دیر میاد؟
ساکو: نگران نباش به موقعش میاد
نامیرا کمی در خود پیچ خورد،چهرهاش در هم رفت سپس آرام پلک هایش را باز کرد
لیپ:اوه نامیرا،خوبی!
نامیرا چند بار پلک زد:این یه توهمه یا تو واقعا لیپی
لیپ لبخندی زد:نه من یه توهم نیستم من واقعا لیپم
سنگینی سینه نامیرا باعث میشد نفس کشیدن برایش سخت شود و به سختی سخن بگوید
طلسم؛جادو ³⁷
نامیرا سرفه خشکی کرد:تا به حال کجا بودی، چرا هیچ خبری از تو نبود
لیپ:داستانش طولانیه..
نامیرا:بگو میخوام بدونم وقتی نبودم چه اتفاقی افتاده
لیپ:من،آی و آکیرا با یه تاجر کار میکردیم و زیر دست اون بودیم
یک روز تاجر مست کرده میاد،حال حواس درست حسابی نداشت و اعصابش خورد بود؛ اون میاد و همه چی چیز رو بهم می ریزه
تو اون حال مدام زیر دستانش رو اذیت میکرد و بهشون زور می گفت
اون خیلی خوش باز بود و مدام سمت خدمت کار های زنش میرفت
اونجا پر شده بود از صدای جیغ
آکیرا خیلی از کارایی که تاجر میکرد بدش میومد و اعصابش خورد شده بود؛
اولش سعی کردم جلوش رو بگیرم تا کله شق بازی در نیاره، اما بعد از کنترل خارج شد و به سمت تاجر رفت
اون و تاجر درگیر شدن، و تاجر ذخمی شد
اون روز چون تاجر مست بود بعد اون اتفاق از هوش رفت و کاری با ما نداشتند
اما روز بعدش تاجر به آدماش دستور داد تا ما سه نفر رو بکشن.
آی و آکیرا به پایتخت رفتن اما من، من ترجیح دادم بصورت مخفیانه توی شهر بمونم و به همه گفتم که اگه کسی سراغی از من گرفت بگن نمیدونن
خوب حالا تو بگو چرا آمدی اینجا و اصلا چرا با این آدم ها آمدی
نامیرا یک هو به سرفه های خونین افتاد
در همان حین ادل و صدر اعظم اسبق وارد شدند
صدر اعظم به سمت نامیرا رفت و نبضش را چک کرد
-ایا اون تیر هایی که بهش خورده رو هنوز داریم
ساکو: یکیشون رو سوم برد ولی این یکی هست بفرمایید
صدراعظم ظرفا بیاورد و در آن پودری ریخت
سپس سر تیر را در آن شست
بعد چاقویی برداشت و کف دستش را برید
دستش را مشت کرد و بالای ظرف آب گرفت
چند قطره خون آرام در ظرف آب افتاد
و قرمزی خون در یک آن به سبزی چرکین تبدیل شد
صدر اعظم ظرف را بویید:خوبه،پاد زهر داره؛ این سم با یک گیاه ساخته شده و همون گیاه هم پاد زهرشه
ساکو: صبح رفته پیش قبیلشون احتمال داره که با پاد زهر برگرده برای اون صبر میکنید یا برم دنبال گیاهش بگردم؟!
صدراعظم: از کجا مطمئنی که اون زنده برمیگرده،حتی اگه نخوایم منتظرشون بمونیم باز هم باید صبر کنیم این گیاه همه جا یافت نمیشه؛ این گیاه دو نوع داره
یک نوع کوهی و یک نوع وحشی