eitaa logo
فور نده!! | ح֞باب ابؽ🫧
69 دنبال‌کننده
19 عکس
1 ویدیو
1 فایل
حباب ها زود میترکن پس مراقب حباب های دور و برتون باشید 𝓶𝓮 @Theo_o
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ³⁴ ادل: صدر... جادوگر برو و نامیرا را درمان کن صدر اعظم اسبق:متاسفم عالیجناب اما من نمی توانم ذخم ها را با جادویم درمان کنم؛ من درمانگر نیستم ادل: مشکلی نیست ساکو برو و یک طبیب را به اینجا بیاور ساکو:اساعه عالیجناب ساکو به سمت اسب های رها شده رفت و افسار آنها را بست بعد به سمت بازار رفتتا نشانی از طبیب یافت کند ساکو از کنار مردم عبور میکرد و از آنها سراغ طبیب شهر را می‌گرفت اما هیچ کس جوابش را نمی‌داد از کوچه های بسیاری عبور کرد ساکو:اوه آقا یه لحظه -بله؟ ساکو:شما میدونید طبیب این شهر کیه و کجا زندگی می کنه؟ مرد جوان نگاهی به سر تا پای ساکو انداخت: به شما نمی‌خورد که مال این شهر باشید؛ این شهر طبیبی ندارد اما من کمی طبابت بلدم. حال چه اتفاقی رخ داده است؟ ساکو: همراهم بیا به تو خواهم گفت چند قدمی رفتند و به اقامتگاه رسیدند مرد جوان با تعجب گفت:شما در این مکان استراحت میکنید؟ به شکل و شمایل تان نمیخورد در چنین جای کهنه ای باشید. ساکو:اونش به تو مربوط نیست برو داخل مرد جوان چهره اش کمی در هم رفت احساس خوبی نسبت به این قضیه نداشت جلو رفت، در ها را باز و داخل شد چند لحظه به جسم بی جانی که روی زمین بود نگاه کرد و سپس با تعجب گفت اـ این اینجا چکار میکنه؟!چه بلایی سرش امده؟ ادل:میشناسیش؟ -بـ‌بله ادل:تیر خورده؛چرا همینجوری وایسادی،مگه تو طبیب نیستی؟ مرد جوان کمی این پا و آن پا کرد:من میرم زود برمی‌گردم. وبا شتاب از استراحت گاه بیرون زد ساکو:فرار کرد؟ ادل:مطمعن نیستم؛ حدس میزنم یکی از دوستانش باشد به او نمی‌خورد طبیب باشد یا چیزی از طبابت بداند ساکو:درسته؛ در شهر سراغ طبیب را از مردم گرفتم اما هیچ کس جواب نمی‌داد انگار همه به من شک داشتند موقع برگشت به او برخوردم، از او سراغ طبیب شهر را گرفتم او گفت در این شهر طبیبی وجود ندارد اما دو کمی طبابت بلد است مشکوک بود اما زمانی برای پیدا کردن شخص دیگری را نداشتم ادل نیشخندی زد: مثل اینکه او به تو شک داشته و میخواست که از کار تو سر در بیاورد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه چیزی بگم🤓
من اینجا رو باید بپاکم بعد اینکه رمانم رو کامل آپ کنم پاکش میکنم حالا چرا من از اول هم نباید چنل میزدم الان چون شانس داشتم و چندتا فرشته رمانم رو میخونن میزارم فصل اول رمانم رو که آپ کردم پاک میکنم دوثتون دارم🤏
خیلی دوستون دارم بخاطر شما بهترین تابستون رو داشتم مرسی که این چند ماه من رو تحمل کردید و باهام بودید دلم براتون تنگ میشه 😊 اگه اذیت یا ناراحتتون کردن هم معذرت میخوام
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ³⁵ ساعاتی گذشت و مرد جوان طبیب نما به همراه پیرمردی وارد استراحت گاه شد -اونه سریع دست به کار شو! ساکو: تو مگر نگفتی در این شهر طبیبی وجود ندارد -بهتون شک داشتم و نمی تونستم بهتون اعتماد کنم ادل: تو نامیرا را می شناسی؟ -بله من دوستش هستم ادل: اسمت چیه مرد جوان: چرا باید بگم ادل: اوه هرطور راحتی مرد جوان چشمی چرخاند و گفت: من لیپ هستم ساکو: اوه تو یکی از اون افرادی هستی که نامیرا دنبالش می گشت مگه توی پایتخت نبودی؟! لیپ: به دلایلی مجبور بودم مخفی باشم طبیب جلو آمد: چندان حالش وخیم نیست، زخم هایش را بسته ام و با دارو کاری کرده ام که خونریزی اش کمتر شود، اما یک مشکل وجود دارد -چه مشکلی؟! طبیب: تیرهایی را که وارد بدنش شدند آغشته به سم بودند؛ زخم هایش چندان عمیق نبود اما سم لیپ اما سم چی؟ طبیب: سم در بدنش پخش شده فعلا بدنش به سم واکنش نشون نداده اما یکمی دیگر که این اتفاق بیفتد معلوم نیست که زنده می ماند یا نه لیپ:منظورت چیه!من یه کلمه از حرفات رو هم نمی فهمم؛ الان باید چیکار کنیم طبیب:من تا جایی که تونستم درمانش کردم، دیگه از دست من کاری برنمیاد. خب دیگه من میرم لیپ: اما، اما ما نمی تونیم همینجوری دست رو دست بذاریم تا نامیرا بمیره! ادل: قرار نیست کسی دست رو دست بذاره؛ صدر اعظم تو نیز نگاهی به نامیرا بکن، شاید تونستی کاری براش انجام بدی. صدر اعظم به سمت نامیرا رفت و او را وارسی کرد ادل"خودمم نمی‌دونم چرا جان نامیرا انقدر برایم مهم است اما اهمیتی ندارد ترجیح می‌دهم به جای دست دست کردن زودتر جانش را نجات بدهم تا حرکت کنیم،اگر دیرتر برویم ممکن است اتفاقات ناخوشی در قصر بیفتد"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا