eitaa logo
فور نده!! | ح֞باب ابؽ🫧
69 دنبال‌کننده
20 عکس
1 ویدیو
2 فایل
حباب ها زود میترکن پس مراقب حباب های دور و برتون باشید 𝓶𝓮 @Theo_o
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ₁⁴ امپراطور خواست سوار اسبش بشود که سر و صدایی توجه امپراطور را به خود جلب کرد :نگهبان این همهمه برای چیست -همانطور که دستور داده بودید در کل کشور اعلامیه‌هایی پخش شد و حال در حال برگزاری آزمون هستند ادل: برویم تا تماشایشان کنیم عده زیادی از مردم به صورت حلقه‌ای دور هم جمع شده بودند و در وسطشان دایره خاکی بود که درون آن جوانانی در حال مبارزه بودند از سوی دیگری صفی نسبتاً کوتاه بود که داشتن ثبت نام می‌کردند یهکو از آن طرف جمعیت صدای داد و فریادی به گوش رسید جوانی در حال داد و بیداد کردن بود -یعنی چی!نمیشه اون تقلب کرده اون اصلاً مبارزه بلد نبود پس چرا قبولش کردید نگهبان در حالی که داشت دسته‌ای سکه را زیر میزش می‌گذاشت گفت: در کار ما دخالت نکن و ساکت باش -نمیشه ما نمی‌تونیم قبول کنیم شما نمی‌تونید هر کسی رو که دلتون می‌خواد قبول کنید نگهبان با عصبانیت پاسخ داد: آروم باش وگرنه مجبور میشیم دستگیرت کنیم ادل به نگهبان نگاه کرد و گفت: برو و اون سکه‌ها را از اون نگهبان بگیر اسمش رو هم بنویس اگه دوباره رشوه گرفت از مقامش عزلش کن رویش را به سمت ندیمه اش ساکو کرد و گفت تو هم برو و آن جوانی که در حال داد و بیداد کردن هست را پیش من بیاور ساکو با قدم‌های بلند به سمت آن جوان رفت و گفت: آهای تو یه لحظه با من بیا -کجا چرا باید بیام همراهم بیا خودت خواهی فهمید جوان با بی‌میلی به همراه ساکو رفت -تو کیستی چرا گفتی من پیش تو بیام ساکو لب سخن گشود: ایشون عـ ادل دستش را جلوی دهن ساکو گرفت من یه تاجرم اسم تو چیست -من نامیرا هستم با من چیکار دارید ادل: من می‌خواهم به یک سفر بروم و خوب چون تو در فنون رزمی ماهر هستی می‌خواهم که مرا در این سفر همراهی کنی نامیرا با تعجب بعدل نگاه کرد من چرا باید با شما بیام؟!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ₁⁵ ساکو دو کیسه پول از لباسش درآورد: فکر کنم در ازای اینها ارزشش را داشته باشد نامیرا چشمانش برقی زد: بله حتما الان باید بیایم!؟ ادل: بله نامیرا: می شه صبر کنید تا من برم چند تا وسیله برای خودم بیارم ادل:باشه صبر می کنیم ولی زود بیا نامیرا: چشم ارباب ادل کلمه ارباب را که شنید خنده ای زد ساکو وقتی که دید نامیرا چند قدمی دور شده است به سمت عالیجناب رفت و با تعجب پرسید: عالیجناب چرا اجازه ندادید که مقامتون رو پیش نامیرا بگم اصلا چرا می خواید اون همراهتون باشه شما که مبارزه کردن اون رو ندیدید ادل: نیازی ندیدم که مقامم روبدونه به اضافه کنه یه تاجر پول دارم برای مهارتش هم می تونیم اون رو بسنجیم من ترجیح می دم محافظه شخصیم رو خودم انتخاب کنم نامیرا نفس نفس زنان برگشت می توانیم برویم ادل: تو اسب نداری!؟ نامیرا: نه آن قدر پول نداشتم که اسب بگیرم ادل رو به ساکو کرد و گفت: برو و برای نامیرا یه اسب بگیر ساکو : چشم عالـ ، ارباب نامیرا با هم بیا چند قدمی که دور شدند نامیرا: اون مرده تاجره؟ ساکو: بله و بهتره درست رفتار کنی چون اون پیش پادشاه خیلی عزیزه نامیرا: وای واقعا یعنی پادشاه اون رو میشناسه چه خوب ساکو" کاش می شد بگم که اون خودت پاداش اون وقت دیگه این قدر راحت با عالیجناب حرف نمی زد" به اسب فروشی رسیدند ساکو:بهترین اسبت رو برام بیار این -می شه صد سکه نامیرا:ها پس چرا به من گفتی ۲۰ سکه؟!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ₁₆ -چون تو از من قیمت ارزان‌ترین اسبم را خواستی و من هم قیمت اسبی که عمرش رو به اتمام بود را به تو دادم ساکو : آن اسب‌های آن سمتی چه هستند آنها برای تاجران و وزیر و وزرا هستند قیمت آنها بسیار زیاد است مرد نگاهی به سرتا پای ساکو انداخت: به تو نمی‌خورد بتوانی پول آنها را پرداخت کنی ساکو: من نه اما اربابم میتواند چند برابر پولی را که تو بگویی را پرداخت کند کیسه پولی از لباسش درآورد: این هم بهایش حال برو و یکی از آنها را برایم بیاور فروشنده کیسه را قاپید و سریع اسب را آورد نامیرا: همان اسب ۱۰۰ سکه ای هم کافی بود نیاز نبود بیشتر از آن خرج کنید ساکو :سفرمان سفری طولانیست این اسب‌ها به زودی از پای در می‌آیند باید اسبی خوب بخریم نامیرا افسار اسب را در دستانش گرفت و همانطور که برق خوشحالی در چشمانش پیدا بود گفت: بریم به راه افتادن ساکو پرسید: یعنی تو حتی ۲۰ سکه هم نداشتی نامیرا: آره خوب من چندان وضع خوشی ندارم ساکو:اسب سواری که بلدی؟ نامیر:ا بله،پدرم یک اسب داشت اما آن اسب مریض شد و چندی بعد هم مرد برای همین اصرار داشتم یک اسب بخرم کم کم ادل به آنها نمایان شد نامیرا فریاد زد:ارباب اسبی چابک خریدیم ادل : خوبه حال سوار اسب هایشان شوید تا حرکت کنیم سوار اسب ها شدند و به راه افتادن چندی بیش نمانده بود تا به مقصد برسند --- ندیمه وارد شد: عالیجناب جاسوسان مان از قصر هنکو خبر آورده‌اند که امپراطور از قصر خارج شده است و به سفر رفته است امپراطور امان: مقصدش کجاست؟! ندیمه:مقبره امپراطور امپراطور: همراهانش چند نفرند؟ -۱ندیمه ،۳نگهبان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این دوتا🤏
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هپی 𝟐𝟎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ₁₇ امپراطور: فرصت خوبی است چه بهتر که ما او را نزد خود بیاوریم سیاه نقابان را برای حمله آماده کن ندیمه: چشم عالیجناب نامیرا: مقصدمون کجاست ادل: شهر نامینو نامیرا رو به آسمان کرد و لبخند ریزی زد ادل :خوشحال شدی ؟! نامیرا: بله آنجا زادگاه من بود و من خیلی چیزها را در آنجا جا گذاشتم ادل: اون چیزهایی که جا گذاشتی آدم بودن نامیرا آهی کشید و گفت: شاید ~ راه سر راستشان کم کم داشت به یک راه پرپیچ و خم تبدیل می‌شد برای رسیدن به شهر نامینو باید از کوهستان عبور می‌کردند -ارباب از اینجا وارد کوهستان می‌شویم و اطرافمان را درختان و کوه‌ها کاملاً می‌پوشانند بهتر است که کنار هم حرکت کنیم تا اتفاقی رخ ندهد نامیرا که داشت دوش تا دوش ساکو حرکت می‌کرد با تمسخر گفت: حتی پادشاه هم چنین شخصیت مهمی نیست که بخوا بخواهید نقدر مراقب باشید درست نمی‌گم ساکو !؟ ساکو دیگر حوصله چرندیات نامیرا را نداشت برای همین بدون پاسخ به سوال نامیرا جلوتر رفت باریک بودن راه خستگی راه را دوچندان کرده بود و این خستگی باعث حساسیت بیشتر نگهبان‌ها شده بود نامیرا هم از این حساسیت‌ها بیزار شده بود ساکو: ارباب اینجا برای کمی استراحت کردن جای خوبی است بیایید رفع خستگی کنید نامیرا بیا اسب‌ها رو ببند نامیرا با خستگی از اسبش پیاده شد و با دست‌هایی که به دلیل اینکه به مدت طولانی افسار را نگه داشته بودند زخمی شده بود افسارها را گرفت و به بستن آنها مشغول شد