صدتایی شدنمونـ مبارکـــــــــــــــ! 🎈🎉
«🦋تاریخ: ۱۴٠۵/۴/۲۵🌟»
«🌟ساعت: ۱۳:۲٠🦋»
خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردیم، جمعمون ۱۰۰ نفره شد. از تکتک شما که همراهمون بودید ممنونیم. منتظر باشید که قراره کلی غافلگیرتون کنیم! 😉📚»
یادتون نره ۲۰۰ تاییمون کنید هاااا✨
https://eitaa.com/cafe_raman
🎉🤍 بچههای کافه رمان... یه خبر فوقالعاده داریم،به عنوان اولین سوپرایزی! 📚✨
اول از همه بگیم همونطور که میدونید...
۱۰۰ تایی شدیممممم! 😍🥹🎉
۱۰۰ همراه دوستداشتنی که کنارمون قصه خوندن، با شخصیتها همراه شدن و به کافه رمان انرژی دادن. 🤍📖
برای تشکر از شما یه سورپرایز ویژه داریم! 🎁✨
🔥 فقط تا ۲۴ ساعت آینده فرصت دارید! 🔥
این بار فقط خوانندهی داستان نیستید...
میتونید مستقیم از ویوات، شخصیت اصلی رمان «دور از خدا» سوال بپرسید! 🌱📖
هر چیزی که توی ذهنتونه بپرسید:
💭 از تصمیمهاش...
🤍 از احساساتش...
🌱 از سختترین لحظههای مسیرش...
✨ یا حتی یک سوال خاص و چالشی!
این فرصت شماست که با ویوات حرف بزنید و جواب سوالهایی که همیشه توی ذهنتون بوده رو بگیرید. 😍
بله درست فهمیدین از خود ویوات🥰😊
⏰ مهلت ارسال سوالها: فقط ۲۴ ساعت
💌 برای اینکه راحت باشید و سوالتون بدون اسم ارسال بشه، از طریق ناشناس کافه رمان برامون بفرستید.
آدرس ناشناسمون👇🏻📬:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kqp54ac&btn=ناشناس.کافه.رمان☕🤍
منتظر سوالهای قشنگ و خلاقانهتون هستیم! 🤍📚
ممنون که اولین همراههای کافه رمان شدید...
این تازه شروع یک مسیر پر از قصه و اتفاقهای قشنگه. ✨
☕📖 کافه رمان؛ جایی که قصهها با شما زنده میشن...
☕🤍همراه کافه رمان باشید...
#کافه_رمان ☕
#صد_تایی_شدن✨
#از_ویوات_بپرس 📖
https://eitaa.com/cafe_raman
خب امروز چون قرار شده کلی سوپرایزی داشته باشیم، فقط دو سه پارت از رمانمون رو میذاریم👇🏻🌸
#رمان_دور_از_خدا🌱
#پارت_۳٠
صبح کربلا با همیشه فرق داشت.
نه به خاطر اینکه خورشید متفاوت طلوع کرده بود...
نه به خاطر اینکه صدای رفتوآمد مردم بیشتر بود...
بلکه به خاطر حسی که در دل ویوات شکل گرفته بود.
حسی که خودش هم هنوز نمیتوانست دقیق توضیحش بدهد.
چشمهایش را آرام باز کرد.
چند لحظه به سقف اتاق هتل نگاه کرد.
برای چند ثانیه گیج بود.
بعد آرام آرام همه چیز یادش آمد.
عراق...
کربلا...
روزهایی که فکرش را هم نمیکرد روزی تجربه کند.
لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
زیر لب گفت:
– من واقعاً اینجام...
از تخت بلند شد.
پنجره را باز کرد.
هوای صبح وارد اتاق شد.
صدای دور مردم، رفتوآمد خیابان و زندگیای که در جریان بود، فضای اتاق را پر کرد.
ویوات کنار پنجره ایستاد.
به خیابان نگاه کرد.
آدمهایی را میدید که هرکدام داستانی داشتند.
مادری که دست کودک خود را گرفته بود.
پیرمردی که آرام قدم میزد.
جوانی که با لبخند با دوستش صحبت میکرد.
با خودش فکر کرد:
«چقدر عجیب است...»
«چند ماه پیش من در اتاق خودم در فرانسه نشسته بودم و فکر میکردم هیچ راهی ندارم...»
«اما حالا اینجا هستم.»
لباسهایش را آماده کرد.
با دقت چادرش را مرتب کرد.
هر بار که آن را میپوشید، هنوز برای خودش حس عجیبی داشت.
نه حس اجبار...
نه حس ترس...
بلکه حس انتخاب.
آرام زیر لب گفت:
– این بار خودم انتخاب کردم...
بعد از آماده شدن، از هتل بیرون رفت.
هوای شهر پر از حرکت بود.
صدای مغازهها، قدمهای مردم و رفتوآمد زائران در هم پیچیده بود.
ویوات آرام راه میرفت.
گاهی فقط نگاه میکرد.
نه برای اینکه چیزی بخرد...
نه برای اینکه جایی برود...
فقط برای اینکه این لحظه را از دست ندهد.
با خودش گفت:
«شاید آرامش همین باشد...»
«اینکه برای اولین بار مجبور نباشی نقش کسی را بازی کنی.»
اما هزاران کیلومتر دورتر...
فرانسه...
خانه خانواده ویوات.
کارولین روی تخت اتاقش نشسته بود.
چراغ اتاق خاموش بود.
فقط نور کمرنگ گوشی، صورتش را روشن کرده بود.
آخرین حرف ویوات هنوز توی گوشش زمزمه بود.
«خواهش میکنم بذار برم...»
کارولین بارها آن حرف را با خود مرور بود.
هر بار یک حس متفاوت داشت.
یک بار ناراحت میشد.
یک بار عصبانی.
یک بار احساس گناه میکرد.
گوشی که دستش بود را روی تخت گذاشت.
دستش را روی صورتش کشید.
آرام گفت:
– من باید چی کار کنم؟
اتاق ساکت بود.
اما ذهنش پر از صدا.
یک طرف ذهنش میگفت:
«تو باید به مامان و بابا بگی.»
«ویوات گم شده.»
«آنها حق دارن بدونن.»
اما طرف دیگر...
صدای ویوات بود.
«من نمیخوام دوباره برگردم به همون زندگی...»
کارولین چشمهایش را بست.
او همیشه فکر میکرد ویوات فقط یک خواهر کوچکتر است.
دختری که گاهی عجیب رفتار میکند.
گاهی لجباز میشود.
گاهی تصمیمهای غیرقابل فهم میگیرد.
اما حالا...
برای اولین بار فهمیده بود پشت آن رفتارها، یک آدم خسته وجود دارد.
کسی که احساس میکرد کسی صدایش را نمیشنود.
کارولین گوشی را برداشت.
انگشتش روی شماره ویوات رفت.
میخواست تماس بگیرد.
اما مکث کرد.
اگر تماس بگیرد چه میشود؟
اگر ویوات بفهمد او چیزی گفته؟
اگر اعتمادش را از دست بدهد؟
آرام گفت:
– ولی اگه اتفاقی براش بیفته چی؟
این سؤال مثل سنگ روی قلبش افتاد.
چند دقیقه بعد، در اتاق باز شد.
مادرش بود.
ژاکلین گفت:
– کارولین؟
دختر سریع گوشی را کنار گذاشت.
– بله؟
مادرش وارد شد.
چهرهاش خسته بود.
گفت:
– هنوز خبری نیست...
کارولین چیزی نگفت.
ژاکلین کنار او نشست.
– تو خیلی ساکتی.
کارولین نگاهش را پایین انداخت.
– فقط خستهام...
مادرش ژاکلین آه کشید.
– من فقط میخوام بدونم دخترم کجاست..
همین جمله کافی بود.
کارولین احساس کرد قلبش فشرده شد.
«دخترم...»
ویوات فقط خواهر او نبود.
دختر این خانواده هم بود.
اما...
آیا گفتن حقیقت کمک میکرد؟
یا فقط باعث میشد ویوات دوباره به جایی برگردد که از آن فرار کرده بود؟
کربلا
ویوات در گوشهای آرام نشسته بود.
دفتر کوچکش را باز کرد.
شروع کرد به نوشتن.
«امروز فهمیدم آدم گاهی برای پیدا کردن خودش، باید از جایی که همه او را میشناسند دور شود.»
چند لحظه مکث کرد.
بعد ادامه داد:
#رمان_دور_از_خدا🌱
#ادامه_پارت_۳٠
«اما شاید مهمتر از پیدا کردن یک مکان جدید، پیدا کردن یک آرامش جدید در قلب است.»
لبخند زد.
گوشیاش را برداشت و برای زینب پیام فرستاد:
«امروز هم کربلا عجیب زیباست.»
چند دقیقه بعد جواب آمد:
«خوشحالم که حالت خوبه ویوات. 🤍»
ویوات لبخند زد.
«زینب... فکر کنم تازه دارم میفهمم آرامش یعنی چی.»
آن طرف، زینب جواب داد:
«گاهی خدا آدم رو از مسیرهایی عبور میده که خودش هم باورش نمیشه.»
ویوات چند لحظه به پیام نگاه کرد.
بعد آرام گوشی را کنار گذاشت.
در همان لحظه...
کارولین در فرانسه هنوز با خودش میجنگید.
راز ویوات مثل یک نامهی بسته در دستش بود.
نامهای که نمیدانست باید بازش کند...
یا برای همیشه نگهش دارد.
شب شد.
یک نفر در کربلا با قلبی آرام به آسمان نگاه میکرد.
یک نفر در فرانسه با ذهنی پر از سؤال.
و هر دو فقط به یک نفر فکر میکردند:
ویوات...
✨ادامه دارد...
کپی ممنوع❌
📌https://eitaa.com/cafe_raman
#رمان_دور_از_خدا🌱
#پارت_۳۱
صبح هنوز کاملاً خودش را به شهر نشان نداده بود.
آسمان کربلا رنگی بین آبی روشن و خاکستری آرام داشت؛ همان لحظهای که شب هنوز کاملاً خداحافظی نکرده و صبح تازه قدمهایش را روی زمین گذاشته است.
ویوات چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست.
عادت داشت صبحها با صدای ساعت، با عجله، با اضطراب و با فکرهای سنگین بیدار شود.
اما این بار...
هیچ عجلهای نبود.
هیچ صدای تندی نبود که به او یادآوری کند باید کاری انجام دهد.
هیچ کسی منتظر نبود که برایش تصمیم بگیرد.
چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
بوی اتاق، نور آرامی که از لای پرده وارد شده بود، صدای دور مردم در خیابان...
همه چیز برایش تازه بود.
آرام گفت:
– هنوز باورم نمیشه...
روی تخت نشست.
دستش را روی صورتش کشید.
نگاهی به اطراف اتاق انداخت.
یک اتاق ساده.
نه خیلی بزرگ.
نه خیلی لوکس.
اما برای او...
پر از حس آزادی بود.
چند روز قبل اگر کسی به او میگفت:
«روزی میرسه که تو در عراق، در یک اتاق کوچک، صبح بیدار میشی و احساس آرامش میکنی.»
احتمالاً باور نمیکرد.
ویوات از تخت بلند شد.
به سمت پنجره رفت.
پرده را کنار زد.
شهر کمکم بیدار میشد.
مغازهداری کرکره مغازهاش را بالا میداد.
مردی با آرامش قدم میزد.
چند نفر از کنار خیابان رد میشدند و با هم صحبت میکردند.
ویوات لبخند زد.
برای اولین بار...
به جای اینکه دنبال تفاوتها بگردد، دنبال زیباییها میگشت.
با خودش فکر کرد:
«چقدر عجیب است...»
«گاهی آدم سالها در یک جا زندگی میکند، اما احساس میکند آنجا خانهاش نیست.»
«گاهی هم به جایی میرود که هیچچیز برایش آشنا نیست، اما قلبش آرام میگیرد.»
بعد نگاهش به دفتر یادداشتش افتاد.
همان دفتری که ماهها همراهش بود.
دفتری پر از سؤال.
پر از فکر.
پر از شبهایی که تا صبح بیدار مانده بود.
دفتر را باز کرد.
صفحهای که آخرین بار نوشته بود را خواند.
«من نمیدانم آینده چه چیزی برایم نوشته شده، اما برای اولین بار احساس میکنم خودم دارم قدم برمیدارم.»
چند لحظه به جمله نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
مداد را برداشت و زیرش نوشت:
«امروز میخواهم کاظمین را ببینم.»
همان لحظه گوشیاش روشن شد.
پیام زینب بود.
زینب: «صبح بخیر ویوات 🌱 امیدوارم امروزت پر از آرامش باشه.»
ویوات لبخند زد.
جواب داد:
«صبح بخیر زینب. امروز میخوام برم کاظمین.»
چند ثانیه بعد جواب آمد.
زینب: «اولین بارته؟»
ویوات: «آره.»
زینب: «پس عجله نکن. فقط نگاه کن. گاهی بعضی جاها رو نباید فقط دید... باید حس کرد.»
ویوات چند لحظه به این پیام فکر کرد.
نوشت:
«فکر کنم تازه دارم یاد میگیرم حس کنم.»
فرانسه
اما در خانهای دور...
صبح برای کارولین اصلاً آرام شروع نشده بود.
او از شب قبل تقریباً نخوابیده بود.
هر بار چشمهایش را میبست، یک تصویر میآمد.
ویوات.
ویواتی که روز آخر جلوی او ایستاده بود.
با چشمانی پر از خواهش.
«کارولین... خواهش میکنم.»
آن لحظه را فراموش نمیکرد.
نه صدایش را.
نه نگاهش را.
کارولین روی صندلی کنار پنجره نشسته بود.
یک فنجان قهوه سرد شده روی میز بود.
چند ساعت بود که حتی یک جرعه هم از آن نخورده بود.
موبایلش کنار دستش بود.
صفحه باز بود.
اسم ویوات هنوز در مخاطبین بود.
انگشتش را روی اسم خواهرش گذاشت.
آرام گفت:
– فقط یک تماس...
اما دوباره دستش را عقب کشید.
«اگر بفهمه چیزی نگفتم، خوشحال میشه؟»
«یا فکر میکنه خیانت کردم؟»
کارولین همیشه فکر میکرد آدم قوی خانواده است.
همیشه کسی بود که مراقب بود.
کسی که اشتباهات دیگران را گوشزد میکرد.
اما حالا...
خودش کسی بود که نمیدانست چه کاری درست است.
صدای مادرش آمد:
– کارولین؟
سریع گوشی را برگرداند.
ژاکلین وارد اتاق شد.
چهرهاش خستهتر از همیشه بود.
گفت:
– هنوز خبری نشده.
کارولین سکوت کرد.
مادرش جلوتر آمد.
– تو خیلی عجیبی.
کارولین نگاهش کرد.
– یعنی چی؟
ژاکلین آه کشید.
– از وقتی ویوات رفته، تو بیشتر از قبل ساکت شدی.
قلب کارولین لرزید.
چون مادرش درست میگفت.
او فقط نگران ویوات نبود...
او با یک راز زندگی میکرد.
ژاکلین آرام پرسید:
– چیزی هست که من نمیدونم؟
و دوباره همان سؤال.
همان لحظهای که انگار همه چیز متوقف میشد.
کارولین دهانش را باز کرد...
اما هیچ صدایی بیرون نیامد.
در ذهنش هزار جواب بود.
«بله، میدونم کجاست.»
«میدونم خودش رفته.»
«میدونم انتخاب کرده.»
اما فقط گفت:
– نه...
صدایش آنقدر آرام بود که خودش هم باورش نکرد.
ژاکلین چند لحظه نگاهش کرد.
بعد بیرون رفت.
و کارولین تنها ماند.
#رمان_دور_از_خدا🌱
#ادامه_پارت_۳۱
این بار...
دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
اشکهایش آرام روی صورتش افتاد.
زیر لب گفت:
– ویوات... من دارم چی کار میکنم؟
✨ادامه دارد...
کپی ممنوع❌
📌https://eitaa.com/cafe_raman
🌱🤍 Bonjour mes chers amis...
(سلام دوستای عزیزم...)
خب... وقتشه خودم رو معرفی کنم. 😍✨
من ویوات هستم.
شاید خیلی از شما منو از بین پارت های رمان «دور از خدا» بشناسید... 📖🌱
دختری از فرانسه که از میان سؤالها، ترسها، انتخابها و اتفاقهای غیرمنتظره وارد مسیری شد که خودش هم فکرش رو نمیکرد. 🤍
Je suis très heureuse de vous rencontrer.
(خیلی خوشحالم که با شما آشنا میشم.)
وقتی فهمیدم قراره شما از من سؤال بپرسید، خیلی ذوق کردم! 😍
چون در هر داستان، پشت هر تصمیم و انتخاب، کلی احساس و فکر پنهان شده. 🌱
حالا شما میتونید از خودِ من بپرسید
از روزهای سخت، لحظههایی که نمیدونستم چه راهی رو انتخاب کنم، از ترسها، امیدها و چیزهایی که یاد گرفتم.
N'hésitez pas, je suis là pour répondre à vos questions.
(خجالت نکشید، من اینجام تا جواب سؤالهاتون رو بدم.)
هر چیزی که توی ذهنتونه بپرسید. 😍
یک سؤال ساده؟ بپرسید.
یک سؤال سخت؟ بپرسید.
حتی یک سؤال عجیب که فکر میکنید کسی نپرسه! 😄📖
قول میدم با تمام قلبم جواب بدم. 🤍
Merci beaucoup d'être avec moi et avec Café Roman.
(ممنون که کنار من و کافه رمان هستید.)
شما فقط خواننده نیستید.
شما همراه این مسیر هستید. 🌱✨
و اما یک راز کوچولو... 🤫📖
فکر نکنید داستان من همینجا تموم میشه...
اتفاقهای تازه و لحظههای غیرمنتظره تازه شروع میشن! 🔥✨
پس ادامهی رمان «دور از خدا» رو دنبال کنید و کنار من و دوستای خوب کافه رمان بمونید. ☕🤍
تازه قراره کلی اتفاق جذاب رو با هم تجربه کنیم..😍📚
À bientôt mes amis...
(به زودی میبینمتون دوستان من...)
با کلی محبت
ویوات 🤍🌱
ܭߊܦ̇ܘ ܝܩߊࡍ߭ ☕🤍
🎉🤍 بچههای کافه رمان... یه خبر فوقالعاده داریم،به عنوان اولین سوپرایزی! 📚✨ اول از همه بگیم همونطور
🌹۱. Bonjour ma belle amieee... 🌸🤍
(سلام دوست قشنگم...)
اول بگم که «ویوات گل» گفتنت واقعاً لبخند روی صورتم آورد! 😍🌸
اما جواب سؤالت...
وقتی اومدم عراق، فکر نمیکردم اینجا اینقدر روی من تأثیر بذاره. 🌱
Je suis arrivée avec des questions, pas avec des réponses.
(من با سؤال اومدم، نه با جواب...)
اینجا چیزهایی پیدا کردم که انتظارش رو نداشتم. 🤍✨
اما اینکه میمونم یا نه؟ 🤭
C'est un petit secret...
(این یه راز کوچولوئه...)
باید ادامه داستان رو دنبال کنید تا جوابش رو پیدا کنید. 📖😍
〰️➿
🌹 ۲.Bonjour ma chère amie... 🌸
(سلام دوست عزیزم...)
چه سؤال قشنگی پرسیدی! 😍
گاهی آدم حس میکنه باید بره دنبال چیزی که قلبش دنبالش میگرده...
Mon cœur cherchait une réponse...
(قلبم دنبال یک جواب میگشت...)
من فرانسه رو دوست داشتم، اما پر از سؤال بودم و میخواستم خودم رو بهتر بشناسم. 🌱
عراق هم فقط یک سفر نبود...
یه حس خاص بود؛ انگار قلبم آروم میگفت: «برو...» 🤍
Parfois, le cœur choisit avant nous.
(گاهی قلب قبل از ما انتخاب میکنه.)
و حالا خوشحالم که این قدم رو برداشتم.✨
دوستان عزیزمون، بقیه نظراتتون رو هم تا فردا برامون بفرستید، حتما پاسخ میدیم فقط چون تعداد پیاماتون زیاده کمی صبور باشید😊🥰
با محبت🤍
ویوات🌱
https://eitaa.com/cafe_raman