eitaa logo
| تَبَتُّـل |
1.5هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
332 ویدیو
5 فایل
وَ "سلام" بَر‌اندوهی‌کھ‌ قلبمان ‌را ‌وطن‌ برگزید🖤🌱 • • تَبَتُّل←بُریدھ از "جہان" بُریدھ از "مردم"... •• میرسد به دستم ↓ https://harfeto.timefriend.net/16655774622952 +تافوروارد هست،زندگی ‌باید کرد‼️
مشاهده در ایتا
دانلود
صدای آهنگ شادی که گذاشته بود بدجور روی مخم رژه میرفت از جایی که توش نشسته بودم حالم بهم میخورد چی شد که بهش جواب مثبت دادم؟ خودمم نمی‌دونستم ... توی این ۳ماه تنها کسی که کنارم بود تنها کسی که پا به پام اومد و حتی یه بارم اعتراض نکرد هامون بود اینقدر دلگرمی داد که شاید فکر کردم میتونم روش به عنوان کسی که کنارم باشه حساب کنم... تو خواستگاری بهش گفتم من نمیتونم آنیلو فراموش کنم گفت کاری میکنم دیگه یادش نکنی گفتم بهت علاقه ندارم گفت کاری میکنم عاشقم بشی گفتم نمیتونم برات زن باشم گفت برات مرد میشم گفتم صبح تا آخر شب از کافه بیرون نمیام گفت شب تا صبح کنارتم گفتم شبا بدون قرص نمی تونم بخوابم گفت برات کتاب میخونم تا بخوابی گفتم زیاد حرف نمی‌زنم گفت چشات به اندازه کافی حرف داره گفتم دیگه نمی خندم گفت تو غمات همیشه کنارتم گفتم حق نداری پناهم صدام کنی گفت وقتی هستی دیگه نیازی به گفتنش نیست ... شاید همین کاراش بود که وادارم کرد تصمیم بگیرم این غمو تنهایی تحمل کنم یا حداقل سربار نباشم رو شونه خانوادم بابا گفت نکن مامان گفت نکن پارسیا گفت نکن ولی تصمیمو گرفتم میگفتن زندگی یکی دیگه رو نابود نکن ولی من باهاش اتمام حجت کردم گفتن اگه میخوای بکنی بکن اما اگه اشتباه کردی رو ما حساب نکن . حسابمو ازشون جدا کردم حالا داشتم میشدم زن عقدی کسی که حتی ذره ای نسبت بهش توی دلم محبتی احساس نمی کردم‌..و مدام حس میکردم محبت اونم نمی تونم باور کنم ..‌ فیلم بازی میکرد؟ شاید... فقط یه آقا بالا سر؟ شاید.... _ پناه... پناه جان ... خانومم نویسنده:یاس ادامه داره...
سرمو برگردوندم سمتش با لبخند گفت: _ رسیدیم عزیزم به اطرافم نگاه کردم جلوی محضر بودیم و جمعیت زیادی از بزرگای فامیل که دایی هم جزوشون بود و پدر و مادر و برادر ۱۲ ساله هامون که اسمش هومن بود و شباهت بی سابقه ای به هامون داشت جلوی در ایستاده بودن سری تکون دادم و از ماشین پیاده شد منتظر نموندم بیاد درو برام باز کنه پیاده شدم و در و بستم ماشینو قفل کرد و دستمو گرفت دستام یخ بود یخ تر از همیشه فشار کوچیکی به دستام داد و راه افتادیم سمت محضر روی سرمون گل میریختن و نقل و من هرلحظه دلم میخواست همه شونو با دستام خفه کنم .. از پله ها رفتیم بالا و وارد محضر شدیم و روی دوتا صندلی گل زده ای که جلوی سفره عقد بود نشستیم عاقد منتظر بود سریع شناسنامه هارو دادن و بعد از اینکه همه سر جای خودشون مستقر شدن و پارچه رو گرفتن بالای سرمون عاقد شروع کرد به خوندن سفره عقد مرگ و جلوی چشام میدیدمو بازم حاضر نبودم بزنم زیر همه چیز... _ سر کار خانم پناه سرمدی آیا وکیلم شما را به عقد دائم آقای هامون امیری فرزند همایون به مهریه یک جلد کلام الله مجید یک شاخه نبات و ۳۴۵ سکه بهار آزادی در آوردم عروس خانم وکیلم؟ تا خواستن بگن عروس رفته گل بچینه گفتم: _ بله... اول یکم تو شک رفتن ولی سریع دست زدن برای هامون هم خوند و اونم بلافاصله گفت: _ بله .. _ عهههه صبر کنید صبر کنید ای باباااااا باز دیر رسید.... خیره موندم با پانیذی که جلوی سفره عقدمون بود و ناباورانه خیره شده بود به هامون برگشتم سمت هامون با یه لبخند کج داشت نگاهش میکرد پوزخند میزد؟ پانیذ اومد جلو هنوز خیره مونده بود به هامون همه داشتن دست میزدن و از عقد و برگشتن پانیذ خوشحال بودن ولی اون با اخم و دستای مشت شده به هامون نگاه میکرد حتی هنوز متوجه من هم نشده بود چش بود؟ برگشت سمت من اشک بود تو چشاش ؟ از دوری ما بود نا باور گفت: _ عقد و خوندید؟ نویسنده:یاس ادامه داره...
آروم سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و از جام بلند شدم و رفتم سمتش توی یه لحظه تو آغوش خواهری غرق شدم که خیلی وقت بود از حضورش محروم بودم ... اینقدر تو بغل هم گریه کردیم که نفهمیدم کی مامان اومد جلو و گفت باید بریم تالار سری تکون دادمو از پانیذ جدا شدم رفتم توی اتاقی که تو محضر بود و لباسم و عوض کردم یه لباس پف دار نباتی که پوشیده بود و آستین پفی داشت خودم خواستم عقد و عروسی باهم باشه حوصله نداشتم جدا بگیریم از اتاق رفتم بیرون چشمم خورد به هامونو و پانیذ که داشتن باهم بحث میکردن تو چشای پانیذ اشک بود و تو چشای هامون یه بی خیالی خاص کس دیگه توی محضر نبوداز جایی که من اومدم بیرون بهم دید نداشتم آروم بهشون نزدیک شدم و صداشونو میشنیدم : _ کصافت تو با من مشکل داشتی با خواهرم چیکار داشتی؟ _ بهتره حرف دهنتو بفهمی خواهرت الان زن رسمی منه فک نمیکنم به تو ربطی داشته باشه _ یه تار مو از سر خواهرم کم بشه بلایی به سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن _ ذاتا خواهرت مویی هم ندارع ... اون موقعی که هزار تا وعده و وعید بهم دادی منو دلبسته و وابسته خودت کردی و بعدم مثل یه آشغال از زندگیت پرتم کردی بیرونو رفتی اون سر دنیا دنبال عشق و حالت باید فکر الانتو میکردی _ من نادون بودم سنم کم بود فقط خواستم یه مدت باهم باشیم تو با خودخواهیت گند زدی تو رابطه مون _ من خودخواه نبودم ولی بعد تو خودخواه شدم خواهرت باید تاوان کارای تورو پس بده _ دست از سرش بردار هامون اون گناهی نداره حال روحیش خوب نیست خندید و گفت: _ می‌دونم خودم باهاش بودم تو تمام این مدت ولی خب دیگه هرکاری تاوان خودشو داره حالا بهتره مزاحم نشی بذاری از مراسم عروسیم لذت ببرم.... نویسنده:یاس ادامه داره..
باورم نمیشد اشکام راه افتاده بود لعنت بهشون لعنت به هامون لعنت به پانیذ لعنت به همه کسایی که زندگی من براشون مهم نبود حالم ازش بهم میخورد آروم رفتم جلو با دیدنم ساکت شدن و پانیذ سریع اشکاشو پاک کرد هامون هنوزم پوزخند داشت دیو دوسری که حالا نابود کننده زندگیم شده بود نمیتونستم حرف بزنم بازم داشتم دچار حمله عصبی میشدم بدنم یخ زده بود و عضله های پام می‌لرزید با صدای بریده گفتم: _ چطوری تونستی باهام اینکار و بکنی؟ اومد جلو نزدیکم شد دستشو گذاشت روی گونم و با پوزخند گفت: _ کر بمون ..کور بمونو کارایی که خواهرت باهام کردو جبران کن... عروس خانوم با قدم های بلند از محضر رفت بیرون خیره موندم به پانیذ دستاشو گذاشت جلوی دهنشو دوید از محضر بیرون افتادم روی زمین چه بلایی داشت سرم میومد صدای هق هقم بالا گرفته بود... لباسمو درآوردم و مانتو و شلوارمو پوشیدم صدای پاهاشون میومد که داشتن میومدن دنبالم سریع از پله ها رفتم بالا اینقدر رفتم بالا تا رسیدیم به پشت بوم ساختمون کاش جرئتشو داشتم و خودمو پرت میکردم پایین کاش میشد برم پیشش کاش میشد دیگه توی این دنیای نامرد نباشم ... اینقدر توی ساختمون دنبالم گشتن که وقتی از پیدا نکردنم مطمئن شدن رفتم بیرون پانیذ گریه میکرد و پارسیا گیج بود و نمیدونست چی شده گفتن شاید رفتم تالار سوار ماشیناشون شدنو رفتن... از ساختمون زدم بیرون بدنم جون نداشت آبروشون می‌رفت ؟ خب بره عروس به عروسی نمیرسید؟ خب نرسه ... و هزارتا فکرای مختلف توی سرم بود باید چیکار میکردم؟ هیچ راه برگشتی نداشتم هیچ خانواده ای که بتونم بهشون پناه ببرم خواهری که خودش باعث نابود شدن زندگیم شده بود... عشقی که خیلی وقت بود نبود ... آدم کلاشی که همه حرفاش دروغ بود مردمی که هر لحظه دنبال دریدن بودن .. مثل یه بره بی پناه گیر کرده بودم تو سرزمین گرگا تنها بودم... خیلی تنها تر از همیشه... نویسنده:یاس ادامه داره....
نفهمیدم چقدر توی خیابون راه رفتمو گریه کردمو نگاه سنگین دیگرانو تحمل کردم به خودم که اومدم ساعت 12 شب بود و توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم عروسی که بهم خورده بود حتما ...گوشیمو روشن کردم بالای 400تا میس کال و پیام از آدمای مختلف داشتم شماره هامونو گرفتم چاره دیگه ای نداشتم کسی و نداشتم که بهش زنگ بزنم بیاد دنبالم تا این عروس فراری و برداره ببره یه جایی... بعد 3تا بوق برداشت و صدای عصبانیش توی گوشی پیچید: _ معلوم هست کدوم گوری هستی روانی؟ آبرومونو بردی سر بودم و اصلا برام مهم نبود که داره باهام با توهین صحبت می‌کنه خیلی سرد گفتم _ آدرس خونه تو برام پیامک کن قطع کردم منتظر موندم سریع آدرسو فرستاد نمی دونستم چی در انتظارمه ولی هرچی بود چیز خوبی نبود یه اسنپ گرفتم بعد حدودا نیم ساعت رسید.. یه پیر مرد بود سوار شدمو راه افتادم سمت خونه بختم... جلوی خونه بزرگ و شیکی توی یکی از بهترین محله های تهران نگه داشت حساب کردمو پیاده شدم پاهام می‌لرزید نمیدونستم از سرماست یا از ترس زنگ و زدم بعد چند ثانیه در باز و شد و رفتم داخل چشام تار میدید و اصلا نمیتونستم ببینم حیاطش چه شکلیه فقط سرم پایین بود و با قدم های لرزون رفتم سمت ساختمون از چند تا پله رفتم بالا و رسیدم به در اصلی آروم در زدم و در به روم باز شد رفتم داخل حجم گرمای عمیقی خورد توی صورتمو باعث شد سرم تیر بکشه چند قدم رفتم جلو تر و سرمو آوردم بالا هامون جلوم ایستاده بود بدون اینکه کس دیگه ای تو خونه باشه یه پوزخند عمیق روی لباس بود آروم اومد طرفمو با همون پوزخند لعنتیش گفت: _ آفرین... براوو باید به خودم افتخار کنم که عروس فراری آوردم خونم برام مهم نبود چی میگه فقط می‌ترسیدم از اتفاقای بعدی کن قرار بود بیفته.... نویسنده:یاس ادامه داره....
اومد جلو و با یه قدم کوچیک ازم ایستاد صورتشو نزدیکم کرد و با دندونای بهم چسبیده گفت: _ چجوری جرئت کردی با آبروی خانواده ام اینطوری بازی کنی ها؟ اولین سیلی رو که زد توی صورتم برق از سرم پرید چیزی نگفتم جری تر شد دست انداخت توی موهای کوتاهمو چنان کشیدشون که افتادم روی زمین و بعدم مشت و لگد های پی در پی اونو صدای جیغای من... فقط دستمو گرفته بودم جلوی صورتم تا لگداش به صورتم نخوره با ضربه ای که میزد حس میکردم استخونام از جاش در میاد و دوباره می‌ره سره جاش اینقدر جیغ زدمو اون زد که دیگه داشتم از حالم میرفتم یقه لباسمو گرفت و بلندم کرد و تو صورتم گفت: _ تو از خواهرت حروم زاده تری حالا کجاشو دیدی تف کردم توی صورتش اخماشو کشید توی همو کشون کشون بردم توی اتاق که سمت راست سالن بود چشام پر از وحشت شد و درو که پست سرم بست دیگه مرگ و جلوی چشام دیدم.... ... با درد شدیدی چشامو باز کردم هوا روشن بود نشستمو تکیه دادم به لبه تخت و پاهامو توی شکمم جمع کردم اشک توی چشام جمع شد همه بدنم کبود و درد میکرد انگار چند جام شکسته بود ولی سالم بود به زور از روی تخت بلند شدم لنگ میزدمو درست نمیتونستم راه برم از اتاق رفتم بیرون خونه خالی بود و کسی نبود رفتم توی آشپزخونه که با یه اپن کوچیک از هال جدا می‌شد در یخچالو باز کردمو یه کیک برداشتمو خوردم بغض داشت خفم میکرد و نمی‌ذاشت تیکه های کوچیک کیک از گلوم پایین بره تنها جای بدنم که کبود نبود فقط صورتم بود جرئت نداشتم به کسی چیزی بگم خیره شدم به خونه... زندگی جهنمی من تازه داشت شروع میشد نویسنده:یاس ادامه داره....
ساعت 2 بود نمیدونستم کی میاد کاش میشد بمیره دیگه برنگرده توی این خونه از صبح هزار بار گوشیم زنگ خورده بود هربار سریع قطع کرده بودم دیگه کلافه شده بودم گوشیمو برداشتم پانیذ داشت زنگ میزد گوشی و برداشتمو با کلافگی گفتم : _ بله؟ چرا دست از سرم بر نمی داری پانیذ؟ گند زدی به زندگیم چیکار داری دیگه هی زنگ میزنی _ پناه تورو خدا قطع نکن باید ببینمت _ من نمی خوام ببینمت ولم کن دیگه _ خواهش میکنم باید برات توضیح بدم من هیچ تقصیری تو روانی بازیای اون مرتیکه ندارم _ بیا کافه تا یک ساعت دیگه می‌بینمت _باشه منتظر خداحافظی اش نموندم و گوشی و قطع کردم بلند شدم و در کمد و باز کردم همه لباسام تمیز چیده شده بود اینجا هرچی دم دستم اومد پوشیدمو از اتاق رفتم بیرون خواستم از خونه برم بیرون که صدای در اومد سرجام ایستادم ناخودآگاه بدنم شروع کرد به لرزیدن چشمش که بهم خورد با پوزخند گفت: _ سلامتو خوردی _س...سلام متنفر بودم از ضعفی که جلوش نشون میدادم ولی دست خودم نبود نگاهی به سرتاپام انداختو گفت: _ کجا به سلامتی ؟ _ میرم کافه _ شب مهمون دارم سعی کن دیر بیای بعد ۱۲ راه افتاد سمت اتاقو موقع رفتن بهم تنه زد کصافت... بی‌غیرت چه مهمونی داشت که تا ۱۲ شب پیشش میموند بهتر من ... با قدم های بلند از اون خونه نفرین شده زدم بیرونو درو محکم پشت سرم بستمو راه افتادم سمت کافه... نویسنده‌:یاس ادامه داره....
رفتم داخل مثل همیشه پر مشتری بود حسین با دیدنم اومد جلو و سلام کرد جوابشو دادمو رفت دنبال کارش نشستم پشت صندوق هنوز پانیذ نیومده بود .. بعد تقریبا یک ساعت اومد .. خواست بیاد طرفم که اشاره کردم بشینه رفتم طرفشو صندلی جلوشو کشیدم بیرونو نشستم حسین خواست بیاد سفارش بگیره که با دست اشاره کردم نیاد کوفت بخوره... دست به سینه نشستم جلوشو گفتم: _ میشنوم میخواستم یکی برام توضیح بده ولی نمی خواستم بهش روی خوش نشون بدم فعلا از دست همه عصبانی بودم حتی آنیل که توی همه این شرایط دلم براش تنگ بود و میدونستم هیچوقت نیست .. _ سال سوم دانشگاه از یه پسری خوشم اومد اسمش هامون بود شیطون بود و تقریبا با همه دانشگاه تیک میزد نمی‌دونستم چرا جذب اون شده بودم غیر مستقیم بهش فهموندم ازش خوشم میاد اونم انگار جواب رد به سینه هیچکس نمیرد باهم دوست شدیم کم کم از اخلاقاش زده شدم ولی اون انگار هرروز بیشتر جذبم میشد عاشقم شد خیلی زود... روزی ده تا دختر بهش پیام میدادن نه پیام ساده ولی اون میخواست در آن واحد که عاشق منه کلی رفیق ساده دختر هم داشته اپن بود و انتظار داشت من با این قضیه مشکلی نداشته باشم من با این عشق کنار نمیومدم کم کم خودمو ازش دور کردم ولی اون دست بردار نبود گفت میخواد بیاد خواستگاری با وجود تموم دخترایی که توی زندگیش بودن اول بهش گفتن باشه ولی وقتی کم کم تصمیم گرفتم برم خارج گفتم نمیتونم باهاش ازدواج کنم و می‌خوام باهاش بهم بزنم روانی شده بود دست به هرکاری میزد تا نذاره برم ولی من رفتم اون فک کرد ولش کردم فک کردم از قصد اونو عاشق خودم کردم ولی من واقعا ازش متنفر بودم تنفر من دقیقا مصادف عشق اون شده بود... نویسنده:یاس ادامه داره‌...
ساکت شد و سرشو انداخت پایین پس اونم بی گناه بود پس مهمون قبل ساعت 12 شبش هم یکی از همون دخترایی بود که انگار عادت کرده بود به بودن باهاشون برای منم بهتر بود همین که کاری به کارم نداشت همین که این کافه سر پناهم بود بذار هر غلطی که دلش میخواد بکنه خسته شده بودم از وضع زندگیم عشق آنیل منو کشونده بود تا اینجا و باعث شده بود تمام زندگیمو به خاطرش بدم کاش باور میکردم مرده... کاش تمام روز خاطراتشو مرور نمی‌کردم... کاش دلم براش تنگ نمیشد کاش هر لحظه حس نمی‌کردم داره نگاهم می‌کنه و هزارتا کاش دیگه که اون داده بود به زندگیم _دیشب کتکم زد... خیلی زد دیشب زندگیمو ازم گرفت روحمو ازم گرفت کارشو تموم کرد و مثل یه آشغال پرتم کرد کنار... چیزی نمونده دیگه ازم برو دنبال زندگیت پانیذ به مامان بابا و پارسیا بگو حالم خوبه هروقت خواستن ببیننم بیان اینجا هرچند بعید می‌دونم علاقه ای به دیدنم داشته باشن... _ گوه خورد که کتکت زد مگه تو بی صاحابی برگرد خونه پناه _ من خونه ای ندارم پانیذ اتمام حجت کردن باهام موقع ازدواج که دیگه بعد این ازدواج خانواده ای ندارم _ فدای سرت خودم کنارت میمونم نمی‌ذارم خواهر کوچولوم این همه دردو تحمل کنه تو مگه چند سالته آخه پوزخندی زدم چند سالم بود مگه تازه ۲۱ سالم شده بود از جام بلند شدم پوفی کشیدمو گفتم: _ برو پانیذ دیدنت عذابم میده برو خواهری رفتم سمت صندوقو روی صندلیم نشستم سرمو گذاشتم روی زانومو گذاشتم اشکام راه خودشونو پیدا کنن... من دیگه هیچی نداشتم هیچی کاش آنیل بود کاش .... نویسنده:یاس ادامه داره....
سه ماه بعد ... مستأصل پاهامو روی زمین میکوبیدم صدای پاشنه نیم بوتم توی آزمایشگاه پیچیده بود و انگار روی مخ چند نفر هم رفته بود _ خانم ببخشید میشه پاهاتونو تکون ندید؟ پاهامو نگه داشتم ولی زانوهام هنوز میلرزید و سرم گیج میرفت معدم بهم میخورد و دوباره اون حالت تهوع لعنتی قالب شده بود به کل وجودمو حالمو بهم میزد از فکر چیزی که قرار بود سرم بیاد تموم بدنم می‌لرزید این چند روزی که منتظر جواب آزمایش بودم بدترین روزای زندگیمو گذروندم... بد تر از شبایی که صدای خنده های هامون هر شب با یه دختر تا ۳_۴ صبح تو کل خونه می‌پیچید و خواب و آرامشو ازم می‌گرفت از شبایی که مست میکرد و من از ترس تا خود صبح تو اتاقی که درشو قفل کرده بودمو و از ترس شکستنش تو خودم میلرزیدم ... بد از وقتایی که سر هر مسئله ای کتکم میزد و حتی نمی‌ذاشت جای کبودی های قبلی بره بهم میگفت ساعت ۱۲ شب بیا خونه وقتی میموندم جلوی دوست دختراش تا میتونست کتکم میزد که هرزه چرا این وقت شب اومدی خونه...وقتی زود میومدم میزد که چرا زود اومدی... یه حیوون بود که هیچ کاری رو نمیتونست بدون داد و فحش و کتک پیش ببره نه دلش میسوخت نه چیزی به اسم گذشت داشت ...لاغر شده بودم زیر چشام گود و روی صورتم جای کبودی از اون پناه قبلی هیچی نمونده بود حتی ذره ای یه سنگ متحرک اما از فکر اینکه این سنگ متحرک داره مادر میشه و توی شکمش یه بچه رو داره پرورش میده یه نور امیدی توی زندگیم می‌تابید اما از فکر اینکه پدرش ... اگه میفهمید نمی‌ذاشت زنده بمونه نباید میفهمید _ خانم پناه سرمدی قلبم ریخت ...از جام بلند شدمو رفتم جلوی خانومی که صدام کرده بود جواب آزمایشو گذاشت جلوم نگاهی به صورتم انداخت و سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت: _ تبریک میگم مثبته نویسنده:یاس ادامه داره... نویسنده:یاس ادامه داره....
جواب آزمایش و گرفتمو با پاهای لروزن از آزمایشگاه زدم بیرون هوا گرفته بود و نزدیک بود بارون بزنه گذاشتم بغضم گرفته بود باورم نمیشد تو سن 21سالگی داشتم مادر میشم مادر بچه ناخواسته ای که حالا داشت توی شکمم رشد میکرد گذاشتم بغضم بترکه بعد مدت ها داشتم اشک میریختم بعد مدت ها سنگ شدن و رشد کردن شاخه بغض سنگین توی گلوم حالا بایه تبر افتاده بودم به جونشو گوله گوله اشکام پایین می‌ریخت بارونم نم نم شروه کرده بود به باریدن و حالم و بد تر میکرد هوای مسکو هم همینطوری گرفته و بارونی بود هوای کنار اون دریاچه کاش میشد دوباره برگردم اونجا و اینقدر منتظر آنیل بمونم تا شاید بلاخره یه روزی یه معجزه ای شد تا شاید دوباره تونستم توی بغلش تموم زجرای این مدت و زار بزنم تا شاید دوباره با حس گرمای دستام تموم بدنم داغ میشد و با بوی عطرش سرم مست... کاش میشد... نمی‌خواستم برسم تصمیم گرفتم تا کافه پیاده برم هامون نباید میفهمید داریم بچه دار میشیم وگرنه محال بود بذاره این بچه رو نگه داشت شاید تو تموم بدبختی هام موجودی که توی شکمم داشت رشد میکرد دلگرمی بود برای زنده موندنم ... از کنار مغازه های سیسمونی رد میشدمو با ذوق به تک تک وسایلی که توی ویترین بود نگاه میکرد ذوق کرده بودم برای اولین بار بعد رفتن آنیل یاد اونشب توی فرودگاه افتادم از وقتی گفت دوسم داره و رفت دیگه هیچی مثل قبل نشد کاش اینقدر خودخواه نبود... اصلا نفهمیدم کی رسیدم کافه رفتم داخل و مستقیم رفتم طرف آشپزخونه با لبخند به حسین سلام کردم تعجب کرده بود اولین بار بود از وقتی استخدامش کرده بودم لبخندمو میدید خوشحال اونم سلام کرد _ امروز تموم مشتری ها مهمون منن وقتی براشون سفارش بردی بهشون بگو با لبخند چشمی گفت و رفت سراغ کارش انگار اونم فهمیده بود بلاخره یه روز شد که حالم خوب باشه... تا شب توی کافه بودم کل روزم با لبخند مشتری هایی که خوشحال ازم تشکر میکردن بابت سفارشای مجانیشون گذشت اینجا پر دختر پسرای عاشقی بود که در گوش هم پچ پچ میکردن نشد به عشقم برسم ولی حداقل اینجا پناهگاه امنی براشون ساخته بودم ساعت نزدیکای ۱۱ بود که بلند شدم کیفمو برداشتمو راه افتادم که برم خونه تا خونه تقریبا ۱ ساعت و ربع راه بود.... نویسنده:یاس ادامه داره....
در حیاط و باز کردمو رفتم داخل از حیاط کل کاری شده خونه که هر هفته یه مرد مسن برای رسیدگی بهش میومد گذشتم درخونه رو باز کردم بوی تندی به بینیم خورد که حالمو بهم زد بوی همون زهرماری ها بود در و باز کردمو رفتم داخل چشم خورد به سالن هامون روی مبل نشسته بود و به بطری هم دستش بود و یه دختر مو بلوند هم کنارش نشسته بود دلم میخواست عق بزنم دختره یه شلوار لی مشکی تنگ با یه تاپ دوبنده تنش بود و اونم یه جام دستش بود خواستم برم توی اتاقم که با صدای هامون سرجام میخکوب شدم _ صبر کن ببینم باز بدنم داشت میلرزید از ترس کتکاش جرئت نداشتم به حرفش گوش نکنم برگشتم سمتش درست پشت سرم بود مست بود و بوی گندش میخورد توی دماغم و حالت تهوعمو تشدید میکرد _ سلامتو خوردی موش کوچولو؟ _ س...سلام می‌ترسیم ازش نه به خاطر خودم به خاطر بچم _ میشه بهم بگی ساعت چنده؟ نگاهی به ساعت کردم ۱۲ و نیم بود _ ۱۲ و نیم چنان بطری و کوبید زمین و صدای خورد شدن شیشه توی گوشم پیچید و همزمان صدای دادش: _ پس گوه میخوری تا این وقت شب از خونه بیرونی دختره... لرزش بدنم شدت گرفته بود میدونستم الان دستش بلند میشه چشمم خورد به در ورودی خونه نبسته بودمش اگه اینجا میموندم نمی‌ذاشت بچه ام زنده بمونه نباید میذاشتم تنها امید زندگیمو ازم بگیره بعدش هرچی میخواست بشه برام مهم نبود اما الان فقط جون بچم برام مهم بود تا خواست دستشو ببره بالا از زیر دستش در رفتمو دویدم سمت در و رفتم بیرون دنبالم میدوید سرعتش زیاد بود با تموم وجود میدویدم که دستش بهم نرسه رسیدن به در حیاط بازش کردمو رفتم بیرون تو خیابون همون‌طور که میدویدم یه لحظه عقب و نگاه کردم خیلی بهم نزدیک بود حس کردم صدای بوق ماشینی که خیلی بهم نزدیکه رو شنیدم برگشتم سمتش نور شدیدی خورد توی چشام درد بدی تو کل بدنم پیچید و پرت شدم هوا و دیگه هیچی نفهمیدم.... نویسنده:یاس ادامه داره....