آدمیزاد تاب نمی آورد . بالاخره باید یک جایی را داشته باشد تا به آن پناه ببرد ؛ شهری ، دیاری ، خانهای ، سایهای ، تنی ، وطنی ، بغلی .
سپس به همان چیزی که بودم بازگشتم : یک سکوت طولانی ، اجتناب از گفت و گو و میل به تنهایی .
کاراکال .
_
از چشم هایت شب سرازیر است ، انگاری ،
خودکار مشکی خدا جا مانده در چشمت .
کاراکال .
_
دو چشمت از عسل لبریز و لب هایت شکر دارد ،
بیا هرچند میگویند شیرینی ضرر دارد .
کاراکال .
_
رنگ چشمانت به شعرم خودنمایی میکند ،
چون عسل دارد غزل را هم هوایی میکند .