هدایت شده از "فیفی از خوشحالی زوزه میکشد"
زمان:
حجم:
423.8K
یک روز در انجمن تو را میبوسم،
از بین هزار زن تو را میبوسم،
آنگاه اگر گشت بگیرد مارا،
آنگاه درون ون تو را میبوسم!
هدایت شده از "فیفی از خوشحالی زوزه میکشد"
زمان:
حجم:
110.3K
شعر هایم را با من به خاک بسپار انگشت تانم را اما بکار بر جایی بلند
میخواهم معشوقان من از راه های بی سرنوشت برگردند تا عطر گیسوانشان را تصاحب کنم...
وسعت الله کاظمیان
چامه؛
کُنون که بر کفِ گُل جامِ بادهٔ صاف است به صدهزار زبان بلبلش در اوصاف است بخواه دفترِ اشعار و راهِ
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مُهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جانست طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
من کی آزاد شکم از غم دل چون هر دم
هندوی ِزلف بتی حلقه کند در گوشم
حاشالله که نیم معتقد طاعت خویش
این قدر هست که گهگه قدحی مینوشم
هست امیدم که علیرغم عدور و زجِرا
فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان را بجوی نفروشم
فرقه پوشی من از غایب دینداری نیست
پرده ای بر سر صد عیب نهان میپوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از راوی خم
چه کنم گر سخن پیر ننیوشم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
`
#غزل شماره سیصدوچهلم؛ حافظ
هدایت شده از کتابخانه یک شوریده...!
کلماتی هستند که هیچ وقت به دنیا نمی آیند
کلماتی هستند که چشمِ دیدنِ کلماتِ دیگر را ندارند
کلماتی هستند که مادر ندارند
کلماتی هستند که خود را می سوزانند
کلماتی هستند که فرصتِ گریه کردن ندارند
کلماتی هستند که بستگی دارند
کلماتی هستند که کلماتِ دیگر را کول میکنند
کلماتی هستند که سرِ زا میروند
کلماتی هستند که تنهایند
کلماتی هستند که دزدیده می شوند
کلماتی هست که دل را به لرزه می اندازند
کلماتی هستند که بعد از بیانشان سیگار می چسبد
حسین پناهی
پشت هم شعر نوشتم که بخوانی، خواندی؟
بغض کردم که ببینی و بمانی، ماندی؟
به خدا شعر ترین شعرِ منی، میفهمی؟!
هوس انگیز ترین حس منی، میفهمی؟!
پویا جمشیدی
چامه؛
من که از آتش دل چون خم می در جوشم مُهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم قصد جانست طمع در لب جانان کر
آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
موقف آزادگان بر سر میدان اوست
ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند
سلسله پای جمع زلف پریشان اوست
چند نصیحت کنند بیخبرانم به صبر
درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست
گر کند انعام او در من مسکین نگاه
ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست
گر بزند بیگناه عادت بخت منست
ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست
میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو
سروی اگر لایقست قد خرامان اوست
چون بتواند نشست آن که دلش غایبست
یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست
حیرت عشاق را عیب کند بی بصر
بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست
چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار
خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست
گر همه مرغی زنند سخت کمانان به تیر
حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست
سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
کعبه دیدار دوست صبر بیابان اوست
#غزل شمارهنودوپنج سعدی