سلام
میخوام امشب براتون یه داستان به قلم مهدیه ی عزیزم بذارم
ولی از الان قول بدید بعدش نظرتون رو براش بفرستید
البته میدونم تا چند دقیقه بعدش نمیتونید از حال و هوای داستان خارج بشید
هدایت شده از پیچَکِقَلَمْ🍃
#داستان_کوتاه
✍ محمد
« حالا واجب بود تو این حال و اوضاع آبجی؟»
خجالت کشیدم. پر چادر را توی مشت عرق کردهام فشار دادم:« نذر هرساله دیگه صفدر خان. محمد تا از آش ربیع نخوره سالش سال نمیشه»
گوشهی چشمهاش چروک شد. لابد داشت میخندید. غروب افتاده بود به جان جاده. هرچه آبی و نارنجی و سیاه بود باهم قاطی شده بود. سرم را چسباندم به شیشه. صفدرخان پیچ رادیو را چرخاند. از لابلای گیز گیز و خش خش موج، سرود پخش میشد:« والا پیامدار...محمد!...»
صلوات فرستادم. محمد حتما خوشحال میشد. ننه حلیمه دم حرکت، روی آش روغن و نعناداغ که میریخت چشمهاش برق میزد:« ننه سلام برسون به ممد. بهش بوگو نذر امسالش از هردفه با برکتتر رفت.»
ماشین افتاد روی دستاندازی. دستم را گذاشتم روی قابلمهی آش. پسرم شروع کرد به سکسکه. از زیر چادر شکمم را نوازش کردم و توی دلم قربان صدقهاش رفتم.
صفدرخان خمیازه کشید. لیوان شیشهای و فلاسک چای را از توی سبد برداشتم. تنم را نیموری کردم. فلاسک را جلوتر از شکمم گرفتم و سرازیر کردم توی لیوان. بوی هل و زعفران با بخار زد بالا.
« بفرما عمو»
صفدرخان همانطور که چشمش به جاده بود گردنش را کج کرد.دستش را از روی دنده برداشت و لیوان را گرفت:«سالی که خدا ممد رِ گذاشت تو دامن ننه حلیمه، قحطی آمده بود. زمینامان شده بود عینهو کویر.»
اشاره کرد به بیابان کنار جاده:« از اینا خشک تر»
گفتم:« ننه حلیمه برام گفته. انقد که از گرسنگی شیر نداشته به محمد بده»
دلش میخواست حرف بزند. شاید میخواست خوابش نبرد. ساکت شدم. کلاهش را برداشت و به تارهای سفید خلوتش دست کشید:« جنگ رفته بود. خیلی از مردا و پسرای ده رفته بودن خرمشهر. زنا مونده بودن و بچه های سر و نیمسر. تا که نمدونُم چطور مِره که میوفتن به نذر و نیاز. ننه حلیمه هم همون موقع آش هیفده ربیعو نذر ممد کرد. گفت هرسال روز پیغمبر، همون وقتی که محمد دنیا آمده آش تقسیم مُکنِم تو در و همسایه. نگاه نکن که حالا کل ده صف مِکشن برا ای آش. او سالا چار پنج تا کاسه بیشتر نبود.»
دوباره گردن چرخاند و گوشهی چشمش چروک شد:« آبجی حالا این آقا ممد ما امسال چندساله رفته؟»
سعی کردم دلتنگیام را قایم کنم. چه خوب بود که پشت صندلی شاگرد نشسته بودم. گفتم:« چهل سال عمو»
صفدرخان سرش را تکان داد:«ها همین چهل باید بِشه.»
چای را هورت کشید و زل زد به جاده. پیکان، شبیه لاکپشتهای مریض جلو میرفت. دل توی دلم نبود. هوا داشت تاریک میشد. ترسیدم مثل آن دفعه نتوانم سیر دل محمد را ببینم. اما فکر کردم اصلا شاید اینطوری بهتر باشد. توی تاریکی دیگر معذب نیست. خوشش نمیآمد با صورت دود زده و تن عرق کرده ببینمش. هروقت مرخصیاش بود ترتمیز و ادکلن زده میآمد خانه. کاش امروز هم آمده بود. تولد چهل سالگی باید خیلی خاص باشد. کیک میگرفتیم و بادکنک میترکاندیم. خانه را تزیین میکردم. با آویزهای براق آبی و صورتی. چهمیدانم،شبیه این جشنهای تعیین جنسیت که توی اینستا پر شده. شلوغش نمیکردم. میخواستم فقط خودم باشم و محمد. سی و هشت روز از وقتی برگشته بود معدن میگذشت. آش را بهانه کردم تا ببینمش. دلم برای برق چشمها و دستهای زبرش غنج میرفت.
از رادیو بهجز صدای خش خش چیزی درنمیآمد. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی. چشمهام خسته بود. داشتم به دنیا آمدن پسرم فکر میکردم. شنیده بودم نوزادها از این جور صداها خوششان میآید. توی سرم چرخید که بعدها هروقت گریهاش گرفت بیاورمش توی پیکان صفدرخان. خندهام گرفت. توی هپروت بودم که یکهو پرت شدم جلو. مثل برق گرفتهها پریدم. صفدر خان از من هولتر بود. نگاهش روی صفحهی سرعت و بنزین و آمپر میچرخید. پاهاش روی پدالها تند تند جابجا میشد. ماشین چند بار ریپ زد و وسط جاده ایستاد. دلم هری ریخت. هوا تاریک بود و جاده خلوت.
« چی شد عمو؟»
جواب نداد. کلاه نمدی را گذاشت روی سر و پیاده شد. به نظرم آمد کمرش از زیاد نشستن پشت فرمان خم شده. کاپوت را زد بالا. سرم را چرخاندم. تک و تنها مانده بودیم توی راهباریکهی وسط بیابان. به دقیقه نکشیده دوباره آمد نشست توی ماشین و استارت زد. لاکپشت ناله میکرد اما روشن نمیشد. زبانم قفل شده بود. گوشی محمد حتما خاموش بود. کاش یک ماشین از اینجا رد میشد.
« پیاده برو. باید هولش بِدم.»
پیاده شدم. زانوهام به صدا درآمد. چراغ قوهی گوشی را روشن کردم و رفتم کنار جاده. صفدر خان با یک دست لبهی در را گرفته بود و با آن یکی فرمان را. کاش میتوانستم کمکش کنم. با آن قد و قامت کوتاه و دستهای لاغر حتما خیلی برایش سخت بود. بالاخره ماشین را چندمتر جلوتر کنار جاده کشاند. اشاره کرد بروم توی ماشین. رفتم جلو ولی ننشستم. چشمم به جاده بود بلکه کمکی چیزی برسد.
هدایت شده از پیچَکِقَلَمْ🍃
صفدرخان ادای مردهای قوی را درآورد:«هه هه هه. نترس آبجی. او وقتا که ما جوون بودِم هر دفه مخواستِم بِرم شهر، مینیبوس وسط جاده خراب مِرفت. هه هه هه...»
حوصلهی خاطره بازی نداشتم. هرچند میدانستم میخواهد دل من را آرام کند. آستینش را کشید به پیشانی:« حیف که خوردم به شب؛ اگه روز بود حتما ماشینای معدن از اینجه رد مرفتن.»
خسته شدم. نمیخواستم بروم توی ماشین. نفسم تنگ میشد. صفدرخان هنوز داشت حرف میزد. من هم یا سرتکان میدادم یا آره و نه میگفتم. دو کلام میگفت، میرفت یک استارت میزد دوباره میآمد به حرف زدن. نمیدانم چقدر گذشت که هردو ساکت شدیم. شکمم به قار و قور افتاده بود و پسرم مثل ماهی توی تنگ میچرخید. انگار آش امسال قسمت محمد نبود. با خودم گفتم این پیرمرد بیچاره هم حتما ضعف کرده.
تا خواستم بروم قابلمه را بیاورم صدای صفدرخان بلند شد:«چندتا ماشین دره میه ای طرف»
از سمت چپ جاده چند جفت نور به سرعت داشت به ما نزدیک میشد.صفدرخان دست تکان میداد اما انگار هیچ کس ما را نمیدید. گوشی روشن را توی هوا تکان دادم. بی فایده بود. چندتا ماشین آتشنشانی و هلال احمر با سرعت باد از جلوی ما رد شدند. صفدرخان پشت سر یکی از ماشینها شروع کرد به دویدن. قدمهاش کوتاه بود و نفسهاش بلند. ماشین هفت هشت متر جلوتر ایستاد. یک دست مردانه از شیشه آمده بود بیرون و توی هوا تکان میخورد. اشاره میکرد به ته جاده. ته جاده میرسید به معدن. صدای مرد گنگ بود. سلانه سلانه رفتم جلوتر. لابلای حرفها چیزی شبیه ریزش و انفجار به گوشم خورد. صفدر خان یک نگاه به من کرد و دوباره برگشت سمت مرد توی ماشین. دستش رفت روی کلاه نمدی و چیزی به مرد گفت.
گلویم طبله کرد و قلبم به یورتمه افتاد. ماشین با سرعت برق رفت توی سیاهی. صفدرخان برگشت عقب. کفشهاش را میکشید روی آسفالت. راه چندمتری هزارسال طول کشید. ایستاد روبروم. زل زد بهم. سیبل گلوش تکان خورد. دل و رودهام داشت میآمد بالا. پشت کردم بهش و گفتم:« برر....م آش بیارم چندتا قاشق بخورید. اونقدر هست که برا محمدم بمونه»
انگار کسی روی صدام ارّه میکشید.
نتوانستم جلوی اشکهام را بگیرم. دستگیره را گرفتم. انگشتهام بی حس شده بود. با هر بدبختی بود در ماشین را باز کردم. نور انداختم تو. ظرف آش چپه شده بود کف ماشین. بوی کشک و نعناداغ، ماشین را برداشته بود.
🖌مهدیهصالحی
❌لطفا کپی نکنید.❌
#انفجارمعدن
#طبس_تسلیت
#ایران
#دچار_یعنی_عاشق
@pichakeghalam
هدایت شده از پیچَکِقَلَمْ🍃
من اینجام👈@M5566M
منتظر نظرهاتون هستم
@pichakeghalam
«اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی فِی دِرْعِکَ الْحَصِینَةِ الَّتِی تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ تُرِیدُ»
#مرگبراسرائیل
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
سید حسن نصرالله به شهادت رسید
🔹حزبالله لبنان با صدور بیانیهای شهادت سید حسن نصرالله، دبیرکل این جنبش در حمله رژیم صهیونیستی به ضاحیه جنوبی بیروت را تایید کرد.
#حزب_الله_زنده_است
⬛️بسم الله الرحمن الرحیم
وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
#شهید_سیدحسن_نصرالله
چند جرعه با من بخوان
⬛️بسم الله الرحمن الرحیم وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ
چرا گفتن واژهی شهید کنار این اسم
اینقدر قلب رو ... 😭😭😭
خدایا سنگینی این داغ رو بذار روی قلب ما و به دل و قلب رهبرمون تسکین بده
ما به خون شهید ایمان داریم
به ارزش خون شهید که مثل خون سید الشهدا جاری میشود در رگ های آزادی خواهان جهان و بیدار میکند بشریت در خواب مانده را
و نابود می کند ظالمان جهان را
از خون تو نمیگذریم شهید عزیز
#حزبالله_زنده_است
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
📣 #فوری/ بیتفاوت نباشیم!
🔻رهبر معظم انقلاب: بر همهی مسلمانان فرض است که با امکانات خود در کنار مردم لبنان و حزبالله سرافراز بایستند و در رویارویی با رژیم غاصب و ظالم و خبیث آن را یاری کنند.
📌کمک مالی به رزمندگان مقاومت لبنان
💳 شماره کارت اختصاصی:
5041727010550216👈به نام مدرسه علمیه حضرت مهدی (عج) #استاد_نظافت #جبهه_مقاومت #لبنان #اطلاع_رسانی 🔻کانال استاد محمدجواد نظافت 🆔 @ostadnezafat