eitaa logo
چند جرعه با من بخوان
86 دنبال‌کننده
227 عکس
41 ویدیو
0 فایل
@E_shokoohi اگه حرفی با من داشتی
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
می‌دانم که گفته‌ای بزرگترین هدیه برای تو شهادت است. می‌دانم اگر سنواری برود سنوار دیگری متولد خواهد شد. می‌دانم تو یحیی هستی و زنده. می‌دانم با نبودت به رژیم خبیث ثابت خواهی کرد حماس و مقاومت بدون فرماندهان هم پابرجا و قدرت‌مند است. می‌دانم از آن بالا حواست به بچه‌های غزه هست و هزار تا می‌دانم دیگر..... اما نمی‌دانم چرا داغت این‌قدر قلب را می‌سوزاند.
اقدام اسرائیل ترقه بازی نبود عملکرد پدافند ارتش عالی بود
سلام چطورین؟ صبح بعد از حمله اسرائیل رو چه طوری گذروندین ؟ هیچ وقت فکر می‌کردین برای همچین خبری جواب تون کارای روزمره زندگی باشه من حتی کارای غیر ضروری و عقب افتاده بیرون از خونه رو هم امروز انجام دادم و دوباره امشب با همون حس امنیت و آرامش دیشب سرم رو روی بالشت می ذارم امنیت اتفاقی نیست مدیون خیلی ها هستیم https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
میلاد حضرت زینب س قافله سالار کربلا عقیلة العرب بر همه‌ی شما عزیزان مبارک‌باد💐💐💐 به امید پیروزی سربازان و مدافعان حریم اهل‌البیت ع بر دشمن صهیون
✍ هر سه دقیقه پنجاه ریال تا حالا توی کافه ندیده بودمش. از وقتی در باز شد و زنگوله بالای در دیلینگی صدا کرد نشسته بود همانجا. بی هیچ سفارش و حرف و حرکتی. چند دانه هل انداختم توی قوری. گذاشتمش بالای سماور. استکان‌ها را با سر وصدا چیدم توی سینی. پیش بند را صاف کردم.
رفتم طرفش:《خوش اومدین. چی میل دارین بیارم براتون؟》 انگار نمی‌شنید. خیره مانده بود به دیوار روبرو. توی چشم‌هاش دریا موج می‌زد و گوشه چشم‌ها نقش کویر داشت. نگاهش را دنبال کردم. رسید به تلفن. تازه توی کافه نصبش کرده بودم. زیر عکس آقاجان. سبز سکه‌ای. هر سه دقیقه پنجاه ریال. هم کار مردم راه می‌افتاد، هم برای من صرف داشت. 《بیشین》 جا خوردم. دست کرد توی جیب پالتوی مشکی‌اش. کیف پول را کشید بیرون. گذاشت روی‌ میز:《گفتم بیشین》 صندلی را کشیدم عقب. پایه‌ی فلزی‌اش روی زمین قیژی صدا داد. نشستم. کلاه شاپو را از سر برداشت. موهاش یک دست سفید بود، مثل برف پشت پنجره. سبیلش را مرتبش کرد:《چل‌و‌شیش سال پیش، واسه کار از شهرستان اومدم تهرون. تو همی راسه شدم حمال》 دکمه‌ی پالتو را باز کرد:《ننه‌م با پنج تا بچه‌ی قد و نیم قد منتظر یه قرون دوزاری بود که من بفرسم براش. آقام کارگر بود. مزدش کفاف هفت سر عائله رو نمی‌داد》 تکیه داد به پشتی صندلی:《اون موقع سیزده سالم بیشتر نبود. شبا کارم شده بود گریه. نه از سختی کار و زور گشنگی، نه! از دلتنگی. ننه‌م خیلی مهربون بود. منم تک پسرش، جونش بند بود بهم》 در کافه باز شد. سوز سرما زد تو. مشتری بود. نشست‌ پشت میز کنار پنجره. پیرمرد با سر اشاره کرد برو. بلند شدم، اما فکرم مانده بود پیش پیرمرد. بی‌‌‌ هوا این‌ها چه بود که گفت. با‌ دوتا‌ فنجان‌ قهوه‌ برگشتم‌ سر میز. پیرمرد خیره مانده بود به تلفن. سینی را گذاشتم روی میز. سرچرخاند سمتم. یک تای ابروش را داد بالا. اشاره کرد به صندلی:《اومدی!؟ تا کوجاش رو گفتم، ها》 فنجان را از توی سینی برداشت:《خلاصه از حمالی رسیدم به پادویی و شدم شاگرد حجره‌ی حاج اصغر فرش فروش، خدا بیامرزتش. تو همون حجره یه جا خواب بهم داد و روزی یک وعده غذا》 قهوه را گرفت زیر بینی و بو کشید:《سالی یه بار رمضون به رمضون می‌رفتم شهرمون دیدن ننه‌م، موقع برگشتن غرورم نمی‌ذاشت گریه کنم، ولی ننه‌ خوب اشک می‌ریخت》 کمی از قهوه را مزه کرد:《یه سال که رفتم شهر خودمون، ننه‌م یه تیکه کاغذ گذاشت کف دستم. گفت همساده‌ی چند خونه اون‌ورتر‌مون خط تلفن کشیده، اینم شومارش. تو نمیری انگار ننه کلید گنج گذاشت کف دستم. تموم مسیر برگشت، تو ای خیال بودم که دیگه هر هفته به ننه زنگ می‌زنم》 یک قاشق شکر ریخت توی فنجان. قهوه را هم زد. فنجان را برداشت. به گل سرخ رویش دست کشید. زیرلب زمزمه کرد:《ننه‌م عین همینو داشت》 قهوه‌ را سر کشید:《رسیدم تهرون و منتظر تا آخر هفته. حاج اصغر که حقوق رو گذاشت کف دستم، بدو رفتم تیلیفون خونه. با صدای هر بوق قلب منم گرومپ گرومپ می‌زد. بالاخره مرضی خانوم زن همساده گوشیو برداشت و رفت ننه‌ رو خبر کرد. از اون به بعد تموم هفته رو چشم می‌کشیدم به‌ امید آخر هفته که صدای ننه رو بشنوفم》 بسته‌ی سیگارش را در آورد. یکی کشید بیرون. نگاه کردم به تابلوی کشیدن سیگار ممنوع. رد نگاهم را دنبال کرد:《خیالی نیست》 سیگار را انداخت روی میز:《یه بار مثل همیشه پیاده رفتم تیلیفون‌خونه. چشمت روز بد نبینه. وقتی برگشتم حجره، خشکم زد. بگو چی شده بود؟ راسته‌‌ی بازار شده بود دود. مغازه‌ها شده بود زغال، سیاه سیاه. تموم سرمایه‌ حاجی دود شده بود》 کف دستش را آورد بالا. فوت کرد توی آن:《رفته بود هوا ! خودش خونه نشین و منم بیکار. دوباره کارم شد حمالی و مزد بخور و نمیر》 نفسش را با آه داد بیرون:《برف و یخبندون بدی بود. خرج شکمم رو به زور در میاوردم. تو سه ماه حمالی اندازه ی ده روز هم کار نکردم》 مشتری کنار پنجره چند تقه زد روی میز. برگشتم سمتش. 《داداش! یه نیمرو برا ما می‌زنی!؟》 یکی هم پیرمرد خواست. رفتم پای گاز. تابه را گذاشتم روی شعله. یک قاشق کره انداختم توش. عطرش‌ پیچید توی فضا. این‌یارو دیگر که بود؟ اصلا نفهمیدم چرا نشستم پای داستانش. ربطش به من چه بود.؟! دوتا تخم مرغ محلی از توی سبد کنار گاز برداشتم. شکستم توی تابه. جلز و ولزش در آمد. به روغن افتاد و آماده شد. سفارش مشتری را دادم و ظرف نیمرو و نان سنگک را گذاشتم جلوی پیرمرد. سر تکان داد که ممنون. اشاره کرد به تلفن:《روزی چند تا مشتری داره؟》 پیشانی‌ام را خاراندم:《پنج، شش نفر بعضی روزا شاید ده نفرم بشه》
یک تکه نان کند. یک قاشق نیمرو گذاشت لای نان. لقمه را گرفت سمتم:《بسم الله》 نشستم:《ممنون، ببخشید ربط این داستان با من چیه؟》 از توی کیف روی میز یک اسکناس پانصد تومانی کشید بیرون:《به کاری که ازت می‌خوام مربوطه》 چشمهام گشاد شد.کم پولی نبود. اسکناس را سراند سمتم:《هر ماه پونصد‌ تومن بهت می‌دم. به شرطی که، یه خط زیر تیلیفونت بینویسی》 مغزم هنگ کرد. چه جمله‌ای ارزش این همه پول را داشت؟ پیرمرد رو کرد سمت تلفن، اشک از گوشه‌ی چشمش آرام سرخورد تا روی گونه:《به هر بدبختی بود چند قرون جمع کردم تا به ننه‌‌م تیلیفون کنم. زن همساده که گوشی رو برداشت، سراغ ننه‌‌‌ رو گرفتم، گفت کجا بودی که ننه‌ت تا دم آخر چشم انتظار زنگت بود》 بلندشد. یه تکه کاغذ گذاشت روی اسکناس:《اینو بینویس زیر تیلیفونت. هر ماه واست پول رو می‌فرستم》 کلاه را از روی میز برداشت. سپیدی برف را پوشاند. یقه پالتو را کشید بالا و رفت. 🖊انسیه شکوهی https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
من اینجام @E_shokoohi منتظر نظراتون🌱🌱 https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
ممنونم که نظر دادین پیام هاتون دلگرم کننده و انگیزه بخش بود برام❤️🤓
دوست دارین براتون یک داستان بلند صوتی بذارم با یک نویسنده مخصوص حدس می‌زنید نویسنده اش کی باشه؟