🔸 این روزها بقدری مناسبتها قاطی شده که ما هم کم اُوُردیم به شدت به خلیج فارس و کارگرها و دخترای گلمون که روزشون بود بدهکار شدیم .
اما باید بپذیریم امروز سالروز شهادت علامه بزرگوار شهید مطهریست . و روز معلم است و جای تجلیل از مقام شامخ معلم .
و اما چند نکته :
اول اینکه در روزهای آینده در مورد شهید مطهری مطلب داریم حتما.
دوم اینکه اگر مطلب، فیلم و عکس از معلمهای عزیزتون دارید برامون ارسال بفرمایید . ما یک هفته کانال را وقف معلمین عزیز میکنیم . پس در تجلیل از معلمین عزیز جا نمونید.
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
🔸 و اما اینکه چند تبریک:
امروز رو به دایی عزیزم معلم و مربی شهید محمد غنی زاده تبریک میگم و یادشون رو گرامی میداریم .
💫 معلمین عزیز زیادی در کانال خودشون فعالیت دارن که ما به نمایندگی از همه اهالی چنته به چندنفر از این عزیزان که به شدت در کانال فعال هستند تبریک میگیم :
آقایان استاد حاج حسین محمدی نیا ، استاد محمدتقی خادمی ، استاد هنرمند اصغر بمانی ، حاج علی آقای محمدی ، حاج اکبر عابدی ، حاج حسن عبداللهیان ، حاج حسن حاتمی ( مدیر محترم چنته ) ، و خانمها لیلا قطب الدینی ،خانم اکرم یوسفی طیبه عبداللهیان ( مدیر محترم چنته ) همگی روزتون مبارک باشه و سایتون بر سر ما مستدام باشه .
ضمنا اگر کسی رو که معلم بوده و در کانال ما فعال بوده و از قلم افتاده تذکر بدید اصلاح میکنیم .
#یادمانه
#معلمین_بهاباد
📸 دانش آموزان و معلمین مدرسه ادیب بهاباد
🗓 سال ۱۳۲۷
🔺 معلمین : خانم بتول فخر خراسانی ، آقای کاویانی و جناب میرزا محمد ایمانی
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
#خاطرات_مدرسه
🔸 نخستین مدرسه، دانش آموز و معلمین مدرسه دخترانه بهاباد
✍ به نقل از کتاب «آموزش و پرورش بهاباد در رهگذر زمان؛ تالیف آقای غلامعلی نفیسی بهابادی»
🔹اولین مدرسه ی دخترانه بهاباد در سال ۱۳۲۸ به نام «مدرسه دخترانه نوبنیاد» توسط خانم بتول فخر خراسانی(همسر مرحوم آقای جواد صباح) تاسیس شد و در سال بعد با نام «مدرسه دخترانه ناموس» در منزل آقای علی اصغر صالحی که نیمی از منزل خودشان را به امر آموزش اختصاص داده بودند، به کار خود ادامه می دهد.
مدرسه ی ناموس تا سال ۱۳۳۷ در منزل ایشان و پس از آن به منزل مرحوم آقای جواد صباح منتقل می شود.
خانم بتول فخر خراسانی تا سال ۱۳۴۰ کلیه پایه ها را خودشان در مدرسه ی ناموس به دختران بهابادی تدریس می کنند اما پس از تزریق «معلم دستیار» به سیستم آموزشی، دخترشان خانم فرخنده صباح در سال تحصیلی ۱۳۴۰-۱۳۴۱ بصورت افتخاری در کنار مادر، به آموزش و تدریس دختران مشغول می شوند. و از سال ۴۱ تا ۴۷ در پایه های اول و دوم آن مدرسه به صورت ساعتی به عنوان معلم مشغول و از ۴۷ تا ۵۰ بصورت رسمی به استخدام آموزش و پرورش وقت در می آیند.
نکته ی جالب در مورد خانم فرخنده صباح دختر آقای جواد صباح و خانم بتول فخر خراسانی اینکه ایشان اولین فارغ التحصیل مدرسه ی ناموس بهاباد بوده اند که پس از پایان دوره ی چهارساله، به عنوان تنها خانم در مدرسه پسرانه ادیب مشغول به تحصیل شده و موفق به اخذ مدرک کلاس ششم ابتدایی می شوند.
در آن وقت (سال ۱۳۳۸)معلم کلاس پنجم ادیب،«آقای نوری» و سال بعد معلم کلاس ششم این مدرسه،«آقای صصمامی» بودند.
خانم فرخنده صباح در سال ۱۳۵۰ پس از چند سال تدریس در کنار مادر، از بهاباد به یزد مهاجرت کردند.
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫 روز جهانی کار و کارگر را تبریک میگویم
🆔 @chantehh
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
39.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#معلم
🔸 ارسالی از خانم شهربانو حاتمی
💢سابقه نام گذاری روز معلم در ایران
▫️در کشورمان روز ۱۲ اردیبهشت به یادبود شهادت مرتضی مطهری روز معلم نامیده میشود.
▫️سابقه نامگذاری روز معلم در ۱۲ اردیبهشت به قبل از انقلاب برمیگردد و مناسبت آن، کشته شدن یکی از معلمان به نام ابوالحسن خانعلی در روز ۱۲ اردیبهشت سال ۱۳۴۰ در تجمع اعتراضی معلمان به وضعیت بد اقتصادی معلمان در زمان نخست وزیری شریف امامی در میدان بهارستان بود.
▫️در این تجمع رئیس کلانتری بهارستان، با اسلحه، به سمت معلمان شلیک کرد که ابوالحسن خانعلی، یکی از معلمهای دبیرستان جامی به قتل رسید
▫️ خانعلی دبیر ۲۹ ساله فلسفه و عربی و دانشجوی دوره دکترای فلسفه دانشگاه تهران بود و در مراسم بزرگداشت او، تاریخ کشته شدنش (۱۲ اردیبهشت) به عنوان «روز معلم» نامگذاری گردید؛ اگرچه هرگز از سوی حکومت شاه به رسمیت شناخته نشد.
▫️پس از انقلاب اسلامی و شهادت شهید مرتضی مطهری به دست گروهک فرقان در یازدهم اردیبهشت ۱۳۵۸، خبر شهادت این معلم شهید در ۱۲ اردیبهشت منتشر شد و به همین مناسبت ۱۲ اردیبهشت به نام روز معلم نامگذاری شد.
➖➖
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
Hamid Askari @RozMusic.comHamid Askari - Pashimoon Mishi (128).mp3
زمان:
حجم:
4.1M
#موسیقی
🎻 #پشیمون_میشی✨
🎙 #حمید_عسکری❣
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
هوالجمیل
#خاطره_طنز( وِرد )
🔸مشق خاطره نوبسی
☀️ قسمت سوم
مناسب جهت استند آپ کمدی
نویسنده: اصغر بمانی بهار ۱۴۰۲
💫 یک روز صبح اومدم مدرسه، هنوز زنگ صبحگاه نخورده بود.
گوشه حیاط زیر درخت ها شروع کردم به قدم زدن و آواز خوندن، آخه من برخلاف درسی انگلیسی درس زبان فارسی را خیلی دوست می داشتم و تموم شعر های کتاب را حفظ کرده بودم و چون صدام بد نبود هر وقت خوشحال بودم پیش خودم شروع می کردم به خوندن آواز....
میازار موری که دانه کش است
بیآزار چوغوری که هفت تیر کش است
داشتم میخوندم که مجید همکلاسیم از اون سر حیات تیرگاز اومد طرف من و
گفت: بمانی.... بمانی .......خوندی ؟!
من فکر کردم آواز را میگه، صدای منو شنیده خوشش اومده..........
گفتم: بله خوندم ......
-متعجب گفت : واقعاً خوندی؟!
-باورت نمیشه؟ همینجا وایسا الان یه کنسرت زنده برات اجرا می کنم و بعد شروع کردم به خوندن........
- توانا بود هرکه دانا بود
پدر جد انجیر خرما بود........
-زهرمار..... مجید به من گفت ....
-جای تشکرته.......
- دیوونه... آواز که نمیگم، زبان خوندی؟....
با این کلمه تمام برج شادیم آوار شد.
- مجید لامصب تو میدونی من به این کلمه حساسیت دارم، موهای تَنُم سیخ میشه....
- امروز که زبان نداریم
- گفت :چرا زبان داریم، اتفاقا آقام میپرسن
- گفتم :مگر امروز دوشنبه نیست؟!
گفت: نه دیوونه ،چهارشنبه است
تازه فهمیدم از فرط خوشحالی برنامه را هم اشتباه آوردم.
در حال صحبت بودیم که زنگ خورد بعد از مراسم رفتیم کلاس ، دو دقیقه نشد که جناب عزرائیل ببخشید جناب دبیر زبان( آخه صد رحمت به عزرائیل ،عزرائیل یه دفعه جُون آدمو میگیره و خلاص ،اما آقای زبان روزی چند بار آدم و تا پای مرگ می بره) جناب دبیر زبان وارد شدن
- برپا........ برجا....
بچه ها عین میخ چسبیدن به میز ها پشت میزها سنگر گرفتن و مثل مجسمه گچی دست به سینه، کله ها راست دهان ها نیمه باز ،چشمها گرد و ساکت نشستند.
- معلم گفت: همونطور که گفته بودم، درس جلسه قبل را می پرسم و نمرشم با امتحان جمع میشه..
بچه ها میخواستن اعتراض کنن، که قرار بود بپرسید اما قرار نبوده که نمرش با امتحان، جمع بشه اما کسی جرات اعتراض نداشت طوری که لب ها به هم نخوره و معلوم نشه کی هست بچه ها شروع کردن به پچ پچ کردن آقا قرار نبوده برای امتحان..
"ساکت ،حالا بوده یا نبوده می پرسم برای امتحانم هست ساکت تا ببینم از کی باید بپرسم
اینو گفت و نشست پشت میز و دفتر کلاس رو باز کرد تا یک بررسی داشته باشه..
من میز دوم نفر وسط می نشستم، قدیما میزها سه نفره بود بغل دست من لب میز همکلاسیم رجب می نشست.
رجب برای خودش اعجوبه ای بود تمام درس ها بالاترین نمره ۳ ،اما زبان انگلیسی پایین ترین نمره ۱۹،عجیب زبانش خوب بود.
رجب ریلکس و راحت نشسته بود ،اما من از ترس دست و پام عین بید مجنون می لرزید، رنگم مثل گچ سفید شده بود و حالم منقلب شده بود
رجب که منو با این حال دید، آهسته
- گفت :بمانی ..چته ؟چرا میلرزی؟ سرماته؟
- گفتم: تو این گرما سرماهه
- پس چرا میلرزی ؟
-از ترس
- آخه چرا ؟
-چرا نداره که، تو زبانت خوبه خیالت راحته من کلمه ای نخوندم ، کتابشم نیاوردم، تمرین حل نکردم ، شانسم که ندارم ، الان اولین نفر صدام میزنه برم جواب بدم، امروز کل پذیرایی برای منه ، بعد از ظهرم تشییع جنازه ، فردا هم پُرسه مسجد برخوردار..
تا اینو گفتم رجب آهسته درِ گوش من
-گفت :ناراحت نباش من یک کاری بلدم که اگر انجام بدی غیب میشی و آقا اصلا تو رو تو کلاس نمیبینه و ازت نمیپرسه..
اول فکر کردم شوخی میکنه و میخواد منو بزاره سر کار
بهش گفتم: رجب من الان حال و حوصله شوخی ندارم، به خدا سر به سر من بذاری اعلامیه ات می کنم روی دیوار..
-گفت: نه بخدا ،رفیقیم ،می خوام کمکت کنم
- گفتم :جون مادرت راست میگی؟
-گفت: آره به جون مادرم..
به جون مادرش که قسم خورد مطمئن شدم راست میگه بهش
- گفتم: پس زود باش، تا آقا صدام نزدن بگو چه خاکی به سر بریزم..
رجب آروم درِ گوش من
- گفت: بمانی من یه مادر بزرگ دارم بسیار مومن، اهل نماز و دعا، به من گفته رجب هر وقت مشکلی و گرفتاری برات پیش اومد اگر هفتا دونه قل هو الله احد ،(سوره مبارکه توحید) بخونی و دور خودت پُف( فوُت) کنی، مشکلت برطرف میشه، به جون بمانی من چند بار امتحان کردم عالی جواب داده، توهم الان اگر این کار رو انجام بدی ،غیب میشی و آقا تو را نمی بینن و ازت نمی پرسن..
من خیلی خوشحال شدم از اینکه روزنه امیدی پیدا شد، همونطور که نشسته بودم آروم شروع کردم به خوندن قل هوالله ،بعد از خوندن قل هو الله هفتم ، در حالی که همه بچه ها عین مجسمه ساکت و آروم نشسته بودن و آقا هم نگاشون روی دفتر بود، من دیوُنه بلند شدم و با دقت هر چه تمام تر شروع کردم به پف کردن ..
داشتم پف میکردم که خدا روز بد نده..
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh