eitaa logo
چَنتِه 🗃
3.3هزار دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
2.8هزار ویدیو
29 فایل
چَنته: واژه ای بهابادی به معنی ظرف پارچه ای بزرگ(دولو) که در آن تعدادی کیسه های کوچک قرار داده می شد و معمولا محتوی انواع داروهای گیاهی بود . چنته از ملزومات جهیزیه دختران در قدیم بود. پل ارتباطی و تبلیغات @HOSSYN90
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یه کم بخندیم😂😂 آشپز حرفه ای فقط این 😂😂😂 ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄ 🆔 @chantehh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
وقتی میری پزشکی قانونی دیه بگیری😂😂😂 ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄ 🆔 @chantehh
5.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اکبرعبدی😂😂😂😂 ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄ 🆔 @chantehh
🔸به بهانه روز مهندس 💫 جناب استاد حسن لقمانی ( سیمرغ ) وسط یک شهر یه چاهی بوده، ‌هی ملت می‌افتادن توش،‌زخم و زیلی می‌شدن. میان تو شهرداری یک جلسه برگذار می‌کنن که واسه این مشکل یک راه حلی پیدا کنن. یکی از مهندسا پا میشه میگه: یافتم! ما یک آمبولانس می‌گذاریم بغل این چاه، ‌هرکی افتاد توش رو سریع ببره بیمارستان. ملت همه هورا می‌کشن..آفرین! ایول! دمت گرم! یک مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق که همتون نفهمید! آخه اینم شد راه حل؟! ملت میگن، خوب تو میگی چی‌کار کنیم؟ یارو میگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بیمارستان، که بدبخت جون داده. ما باید یک بیمارستان کنار این چاه بسازیم، که همه بهش سریع دسترسی داشته باشن! ملت دیگه خیلی حال می‌کنن، کف می‌زنن سوت می‌کشن، که ایول بابا تو چه مخی داری! یهو یه مهندس دیگه پا میشه میگه:  آخه این شد راه حل؟! این همه خرج کنیم یک بیمارستان بسازیم کنار چاه که چی بشه؟ مردم تعجب می‌کنن،‌میگن: خوب تو میگی چیکار کنیم؟ یارو میگه: بابا این که واضحه، ما این چاهو پر می‌کنیم، میریم نزدیک یک بیمارستان یک چاه می‌زنیم! ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄ 🆔 @chantehh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
پیش بینی هوش مصنوعی اگر پزشکیان جای زلنسکی بود😃 ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
15.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸کاری از کانون فرهنگی هنری مسجد صاحب الزمان بهاباد ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
23.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸کانون فرهنگی هنری مسجد صاحب الزمان بهاباد ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
حسین عبداللهیان بهابادی 🔸 بدشانسی 💫 تا حالا براتون پیش اومده که از بانک براتون پیامک اومده باشه و به خود نلرزیده باشید؟ تا حالا شده که پیامک اقساط بانک براتون بی موقع بیاد؟ میدونم و مطمئنم حداقل جواب خیلیهاتون مثل خودم مثبته . اما یه سوال دیگه که ربطی به بدشانسی نداره . چقدر از پیامک تولد خوشحال میشید و ذوق زده میشید ؟ قطعا خییییللللیییی زیاد . حالا اگر تولدتون طوری باشه که هیشکی بهتون تبریک نگه چطور ؟😭😭😭 خداییش سرخورده میشید و شب تولدتون چون میدونید قرار نیست کسی بهتون تبریک بگه شب تا صبح خواب نمیرید تا پیام تبریک بانک‌ها برسه . این قصه و بد شانسی دقیقا حکایت منه . سالهاست که روز پدر که میشه خونه نیستم و میرم اعتکاف و بنابراین کسی به من تبریک نمیگه و از کادو خبری نیست که نیست😭😭 . این که از روز اختصاصی پدر. تولدم هم درست مصادف شده با صبح علی الطلوعِ عید نوروز ( دست پدر و مادرمون درد نکنه با این حساب و کتاب دقیقشون🤣 کاشکی توی همه کاراشون اینقدر حساب و کتاب داشتن😜🤣 ) . مَخلَص کلوم اینکه باور بفرمایید این بانک‌ها اصلا شب قدر و تاسوعا و عاشورا حالیشون نیست و از هفت دولت آزادند و به تمام معنا کافر ، صبح عید امسال مگه ول کن بودند دونه به دونه و به طوریکه انگار در حال ربودن گوی سبقت از یکدیگر هستند 😊 تا پاسی از شب اول فروردین به من پیامک میدادند که تولدت مبارک. البته اشکالی نداشت که هیچی بلکه کلی هم ممنونشون هستم ( ماشالله نه اینکه وام هم کم گرفتیم😜😭😂 ) فقط این پیام تبریک بانک‌ها اون هم اول صبح شروع سال یعنی عید نوروز ، چند تا اشکال داره ، اول اینکه با صدای دِنگ دِنگِ پیامک و دیدن نام بانک تن و بدنت میلرزه و دومین عیبش اینه که این لامصبا هدفشون در واقع پنهانه ، یعنی عید و بهت تبریک میگن ولی در واقع دارن یادآوری می‌کنند اگه عیدی از کسی گرفتی خرج نکن چون ده روز دیگه باید قسط بدی و اگر عیدی نگرفتی حواست باشه عیدی هم ندی که قسطات تو راهند 😭😭😭 . خلاصه اینکه اوناییکه تولدشون روز عیده، نه تنها همه یادشون میره تولدشون رو تبریک بگن بلکه کل روز عید رو باید از دست این بانک‌ها روی ویبره باشند و تن و بدنشون بلرزه . پس بنابراین دست به دعا بر میداریم و میگیم : خدایا تولد هیچ بنده ایتو توی پونزده روز عید قرار نده ،. البته این رو هم میدونیم بخشی از تنظیمات کارخونه جهت تولد دست بنده های نادونته ( دور از جون والدین بی حساب کتاب )😜🤣🤣 . ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
🔸 شعر از جناب آقای حسن لقمانی ( سیمرغ ) ‍ شعر طنز. بعد تعطیلات عید می روم من خانه گاهی بعد تعطیلات عید میکنم بر خود نگاهی بعد تعطیلات عید باز میبینم که این عید سعید باستان بر سرم هشته کلاهی بعد تعطیلات عید گاه گاهی رفته ام من در کنار آینه خویش را دیدم پگاهی بعد تعطیلات عید هیکلم گردیده همچون نای قلیان شما کوه رفته مانده کاهی بعد تعطیلات عید چهره ام مانند این مانَد که افتاده زتخت ناگهان یک پادشاهی بعد تعطیلات عید روی من مانند آن باشد که رفته در خسوف چهره ی زیبای ماهی بعد تعطیلات عید داستان بنده و این عید باشد اینچنین یوسفی افتد به چاهی بعد تعطیلات عید میپرم سوی دنا. آخر ندارم غیر از این بنده دیگر هیچ راهی بعد تعطیلات عید چاره ای جز این ندارم بنده زیرابی روم مدتی را مثل ماهی بعد تعطیلات عید انقدر بازار رفتم من که دیگر نیست نیست توی جیبم نیم شاهی بعد تعطیلات عید هان مپنداری که دارم شعر می بافم به هم کارت پولم هست گواهی بعد تعطیلات عید ای خدا عمری بده تا که دو قرنی رو کنم من به درگاه الهی بعد تعطیلات عید گرچه "سیمرغم" ولی افسانه ام، من نیستم تا که گویم شعر واهی بعد تعطیلات عید . 97/1/2 ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
✍ حسین عبداللهیان بهابادی 🔸 این خاطره رو قبلا توی چنته نوشته بودم ، اما چون مناسب امشب بود ، دیدم خالی از لطف نیست بازم مرورش کنیم . 💫 برای ما بچه ها الله رمضون شب بیست وهفتم ماه رمضون با صفا ترین شب خدا بود اصلأ ماه رمضون رو عاشقش بودیم برا شب بیست وهفتم . آخه اگه ماه رمضون برا بزرگترامون جز تشنگی و گشنگی نون دیگه ای نداشت برا ما بچه ها آب و نون خوبی داشت . ننه زمزم سحرا ساعت کوکی ِ همسایه ها تو کوچه زیرون بودند از خونه شیخ مهدی گرانمایه که در همسایگی ما بود گرفته تا خونه احمد ِجواد ( توسلی ) همه رو بیدار میکردند من نمیدونم پس کی سحری میخوردند . ظهر که میشد ختم قران تو مسجد فاطمیه بود و حسن عموعلیا ( عبداللهیان ) پای ثابت این ختم ها بود . شب بیست و هفتم من و محمدرضا و حسن عموعلی نفری یه کیسه و یا پلاستیک مشکی برمی داشتیم و می رفتیم الله رمضون و میخوندیم : الله الله رمضون شیخ صد دولا عباس رضون . اونوقتا که معنیشو نمی فهمیدیم نه اینکه خنگ باشیم ؛ نه ، بچه بودیم عقلمون قد نمیداد . البته خودمونیما هنوزم نفهمیدیم شیخ صد دولا یعنی چه ؟😔 چرا نود و نُه دولا نه 🧐 یا مثلأ نفهمیدیم عباس رزون درسته یا عباس رضون ؟ 🤨 اصلأ این رزون مادر عباسه یا پدر عباس یا اینکه اصلأ چرا عباس رزون ؟ پس خواهر و برادراش چی ؟🤓 و امان از لحظه ای که صاحب خونه بخت برگشته مادر مرده به هر دلیل موجه و غیر موجهی در رو باز نمی کرد ، تخم عمر رو که حرومُش میکردیم بیچاره رو گلاب به روتون اسهالم میکردیم و میخوندیم درِاین خونه که رو بر روزه صاحب این خون پر . . . 😝 یه شب که رفته بودیم الله رمضون با خوشحالی آخر شب اومدیم خونه عمو علیا ، از توی دالونه معروف که رد شدیم رفتیم وسط حیاط کنار حوض تا کیسه هامونو خالی کنیم هرکی پولمون می داد یا آجیلمون می داد یا شکلات ، توی کیسه می ریختیم و آخر بار تو خونه عموعلیا تقسیم میکردیم . اون شب در حضور زن عمو سکینه با غرور هرچه تموم تر یکی یکی کیسه هامونو خالی کردیم . نوبت حسن عموعلی که شد با خوشحالی کیسه رو خالی کرد دیدیم به جای آجیل و پول از تو کیسه حسن آش اومد بیرون😜 . نگو یه از خدا بیخبری به جای شکلات یه کاسه آش تو کیسه حسن ریخته بود و پولامونو آجیلامون خراب شده بود و تا سه روز داشتیم پولهامونو خشک میکردیم . ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
8.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 بد نیست شعر طنز صاحاب ماشین رنو از شاعر طنز پرداز عزیزمون جناب حسن آقای حاتمی اون هم در آستانه عید فطر ببینیم و بشنویم . ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
🔸ما و بنی هاشم ✍ خانم سمیه حدادزاده ☀️قسمت دوم 💫 تا اینجا برای تان گفته بودم که ما برای رسیدن به بهاباد باید از هفت خانی به نام منزل دایی هاشم در یزد عبور می کردیم. یکی از دفعاتی که به منزل دایی هاشم رفته بودیم بابام در صحبتی گفتند که در تهران کاری برای شان پیش آمده و مجبور هستند ما را به بهاباد برسانند و بلافاصله‌به تهران برگردند دایی هاشم هم فرمودند که روز بعد با خانواده عازم بهاباد هستند و ما را با خود می برند وقتی سفر ما به بهاباد با دایی هاشم تصویب شد من زهرا و محمد در یک لحظه پس افتادیم و به زور و ضرب آب قند ما را به هوش آوردند صبح خیلی زود، بالای وانت دایی هاشم، به سمت بهاباد به راه افتادیم دایی هاشم پشت فرمان، حسین بغل دست، حاج سکینه و هفت پسرون و مامانم و ما سه تا بالای وانت. البته ما سه تا، چنان در یکدیگر، و سپس در پشت مادر فرو رفته بودیم که اصلا جزو آمار سرنشینان به حساب نمی آمدیم هنوز از کوچه خارج نشده بودیم که حسن بنا کرد به خوندن و رضا و علی هم رقصیدن و مابقی دست زدن، به نحوی که ساکنان یزد از خیابان مهدی تا اکرم آباد، با نوایِ «پیرْهَن صورتی دل منو بردی» از خواب بیدار شدند در صف بنزینِ جایگاه پمپ بنزین حسینی، یک ماشین پیچید جلوی دایی هاشم و نوبت ایشون رو گرفت، یکی از پسرها رو کرد به راننده ی زرنگ آن ماشین و شروع کرد پشت سر هم، چیزهایی گفتن که مافقط مقادیر زیادی «ت» از حرفهای او شنیدیم. توضیح که خواستیم گفتند داره فحش میده، و ما یادمان افتاد که او که آنروزها خیلی کوچک بود، حرف ک، را ، ت ، تلفظ میکند.😄 ( این را هم عرض کنم که پمپ بنزین حسینی، مدتی بعد به پمپ بنزین برادران حسینی تغییر نام داد، چون آقای حسینی دید به تنهایی از پس وانت سفیدی با هشت سر عائله بر نمی آید، فلذا برادران را به یاری طلبید) از پمپ بنزین راه افتادیم و هنوز به فهرج نرسیده، خرید حاج سکینه از وانتی های کنار جاده شروع شد. هاشم، واسِّد سبزی بسونیم برا مادرم هاشم وامیسّیدن، سبزی میسوندَن و راه می افتادیم. نیم متر جلوتر، هاشم واسِّد اینجا سرپایی های جوهون و محکم داره، بسونیم برا بچه ها. وَلِّکه، هر ضربی دمپایی میسونیم، دوباره ندارن. (سکینه خانم اگر می دانستند دمپایی پسران شان فقط پاپوش نیست، بلکه نوعی سلاح و ابزار جنگی آنها نیز هست که در جنگ های تن به تن، با کودکان همسایگان نیز به کار می رود، به علت و دلیل فنارفتن روزانه ی سرپایی ها پی می بردند) خلاصه که هاشم وامیسیدن و هشت تا پسر می ریختند پایین و با سرپایی های جوهون و محکم، می ریختند بالا و حرکت. نیم سانت جلوتر، هاشم، واسِّد برا مادرتون خیار و هندونه بسونیم، بنده خدا درِ خونه وایی دارن، دایم یَ تا میاد، یَ تا می‌ره. خریدهای حاج سکینه که تمام شد، ماشین یک مقدارَکی سرعت گرفت و ما اندکی امیدوار شدیم که بالاخره به بهاباد خواهیم رسید، اما.... اما این بار محمد خودمان بود که نیاز به دستشویی داشت. آرام در گوش مامانم زمزمه ای کرد و مامانم پیام او را در گوش حاج سکینه زمزمه کردند و خواستند جایی بایستیم،که حاج سکینه با همان خونسردی همیشگی گفتند: بابا واسّیدَنی دگه نَمیخاد، ما خُ هرگز برا اینکار جایی وانَمیسّیم. ماشاالله ده تا هَسَّن، بِخِم برا هر تا یَ بار هم واسّیم، به شب می اُفتیم. ممدتون بره رُخ وانت واسه اُ... و محمد ما که نهایت خلافش، خوابیدن بدون مسواک بود، بی خیال ایستادن رُخ وانت و... شد. دایی هاشم که سرعت گرفتند، تحمل وزش باد اندکی سخت شد و حاج سکینه رو به جواد کرده و گفتند، جواد، ننه، تُ تو باد، درد گوش میشی، برو جلو. و درست جلوی چشمان حیرت زده ی ما، جواد رفت جلو. یعنی در همان حین حرکت، پا هِش رو سر و کله ی همه و آمد ته وانت و پرید رو سقف و دولا شد از شیشه ماشین، رفت تو یعنی هضم این صحنه برای ما چیزی شبیه تماشای شعبده بازی های دیوید کاپرفیلد بود. از آن بدتر اینکه با این حرکت جواد، بقیه هم یادشان افتاد و مسیرِ (بالای وانت-سقف-پنجره_جلوی وانت) تبدیل به یکی از مسیرهای پرتردد شد، به نحوی که عباس میرفت، علی می آمد. علی می رفت، حسن می آمد... و باز هم از آن بدتر اینکه، حسن فرمودند:بچه ها هَسِّد کَل بازی؟ و بعد کَل بازی در همین مسیر آغاز شد، و دیگر شونه و گُرده ای برای ما، نشستگان نماند، از بس یا از روی ما جِکیدند و دنبال سر هم کردند، یا از سرشانه ی ما بعنوان بالابلندی، استفاده که نه، سواستفاده کردند. سکینه خانم اندکی بعد، اندکی به ستوه آمده و گفتند بچه‌ها حالا یَ بازی دگه بُکُنِد(که کاش می گفتند کلا بازی نکند. والله بالله گزینه ای به نام نشستن هم وجود داشت که انگار برای بنی هاشم تعریف نشده بود) و امان از بازی بعدی، امان هنوز که یادم می آید، اشک در چشمانم حلقه میزند من بروم به یاد آن روز کمی اشک بریزم و بعد مابقی را برایتان تعریف خواهم کرد تا قسمت بعدی، درود و دو صد بدرود 🆔 @chantehh