همراهان عزیز مدیر کانال نت ندارن نتونستن پارت رو بارگذاری کنن ب محض دسترسی ب نت حتما انجام وظیفه میشه
تشکر از صبوری شما🌸
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) تا برسیم خونه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
با عمه سوار ماشین شدیم و اومدیم بیمارستان نگاهم افتاد به ناصر که محسن و فریده و نیلوفر کنارش ایستادن بهشون نزدیک شدیم، تا ناصر چشمش به عزیز افتاد خیلی خوشحال شد همگی با هم سلام کردیم و از ناصر پرسیدم
_آقا جون حالش چطوره
خوبه، کارهای ترخیصشم انجام دادم، داشتم میرفتم بخش بیارمش شما رو دیدم، دیگه شما نیاید بالا همین جا تو سالن بشنید تا بیارمش
ناصر با آسانسور رفت و ما به انتظار ایستادیم، عزیز رو کرد به من
_ مامان الان آقاجون ببینه عمه ناهید و عمو محمد نیستن چقدر ناراحت میشه، نه؟
_ آره؟ عزیزم خیلی، ایکاش اومده بودن
_ مامان، درسته که فرق گذاشتن خیلی بده. ولی آدم نباید پدرشو که از مرگ نجات پیدا کرده تنها بذاره. درست میگم؟
لبخند گرمی بهش زدم
_ آره عزیزم تو درست میگی اصلاً ماها باید یاد بگیریم که گذشت داشته باشیم و همدیگر رو ببخشیم
گرم صحبتهای شیرین با عزیز بودم که ناصر و آقا جون از آسانسور پیاده شدن همگی قدم بر داشتیم سمتشون و سلام و احوالپرسی گرمی با آقا جون کردیم، ازمون پرسید
_ ناهید کجاست؟ چرا اینجا نیست
همه ساکت نگاهش کردن
رو کرد به عمه
_ کجاست؟ نمیبینمش
_ حالش خوب نبود نیومد
_ چش شده، دیشب که خوب بود، محمد چی اونم نیومده؟
عمه با چند ثانیه سکوت سر انداخت بالا
_ نه حاجی اونم نیومده، حالا تو چرا هر کی نیومده رو میبینی اونایی که اومدنو ببین
عمه نگاهشو داد به عزیز
_ ببین بچهام اومده دیدنت
لبخندی به عزیز زد و آغوش باز کرد
بیا پسر با معرفتم
عزیز رفت تو آغوش آقا جون، صورت همدیگر رو بوسیدن، دستش رو آروم زد تو کمر عزیز
ماشاالله به تو پسر، که اومدی دیدن پدر بزرگت، الهی عاقبت بخیر بشی
ناصر رو کرد به باباش
_ بریم آقا جون
بریم بابا...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) با عمه سوار ما
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
همگی اومدیم سمت ماشینهامون و پدر شوهرم نشست تو ماشین ما رسیدیم در خونه دیدم مش رحیم با یه گوسفند پشت در خونه نشسته، با تعجب از ناصر پرسیدم
_ مش رحیم از کجا میدونست که ما امروز آقا جونو میاریم که با گوسفند اومده
_ خودم بهش گفتم یه گوسفند بیاره برای آقا جون قربونی کنیم
_ پدر شوهرم رو کرد به ناصر
_ من کار بدی کردم که بین بچههام فرق گذاشتم که اگر اینها منو حلال نکن حساب کتاب اعمال من اون دنیا خیلی سخت میشه ولی تو هم عیارت با بقیه بچههای من فرق داره، بچههاتم از بقیه نوههای من با معرفت ترند. الان پسر محمد کجاست؟ از عزیز هم بزرگتره... میدونم که نیومده... من کار خیلی بدی کردم که بین بچههام فرق گذاشتم ولی خدا خودش شاهده که بین نوههام فرق نگذاشتم
پرسشگر رو کرد به عمه
_ گذاشتم؟
عمه سر انداخت بالا
_ نه، بین نوهها فرق نگذاشتی... حاجی جان غصه نخور درست میشه، بریم پایین و این بنده خدا مش رحیم رو منتظر نزاریم
همگی از ماشین پیاده شدیم... رفتم سمت مش رحیم بعد از سلام و احوالپرسی گفتم
_ ایکاش فاطمه خانم رو هم آورده بودید
_ باغ پر عمله و بناست دارن مرغداری رو درست میکنند نمیشد که بیاد
_ کارهای ساخت مرغداری خوب پیش میره
_ آره خدا رو شکر
همگی اومدن جلو با مش رحیم سلام و احوالپرسی کردن، مش رحیم خواست گوسفند رو قرباتی کنه من عذر خواهی کردم اومدم حیاط چون طاقت دیدن ذبح گوسفند رو ندارم ... بعد از قربانی همگی وارد خونه شدند پدر شوهرم نشست روی مبلی که نزدیک دستگاه تلفن بود. گوشی رو برداشت و شماره گرفت...ولی هر چی بوق خورد کسی جواب نداد... رو کرد به عمه
_ چرا ناهید جواب نمیده؟
تو شماره خونش رو میگیری شاید اون تو راهه داره میاد اینجا، شماره موبایلش رو بگیر
پدر شوهرم به تایید حرف عمه دو باره شماره گرفت و بعد از چند لحظه گفت
_ اینم جواب نمیده
_ ولش کن شاید گوشیش روی سکوته حالا خودش میاد
پدر شوهرم از ناراحتی چهره ش در هم رفت آهی کشید و آهسته زمزمه کرد
نه نمیاد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) همگی اومدیم س
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
عمه دستش رو گذاشت روی پای پدر شوهرم
_ نشین اینجا غصه بخور کی میاد، کی نمیاد، بالاخره میان، برو خدا را شکر کن که حالت خوب شد اومدی خونه دوباره هممون دور هم جمع بشیم
پدر شوهرم آهی کشید و نگاهش خونه رو دور زد
_ کو همه، بعدم به من یه فرصتی داده شده که بیام اینجا اشتباهاتمو جبران کنم از کسایی که بهشون ظلم کردم حلالیت بگیرم
کمی خودش رو جابجا کرد و زل زد تو صورت عمه
_ هاجر از ته دلت گفتی منو حلال کردی من بیشتر از همه تو رو اذیت کردم
عمه لبخند رضایتی زد
_ آره حاجی از ته دلم گفتم حلالت کردم من ازت میگذرم خودم ازت بگذره
نگاه عمیقی به صورت عمه انداخت
_ دلم میخواد در عوض این گذشتت یه کاری برات انجام بدم. اما نمیدونم چه کاری
عمه نفس بلندی کشید
_ منو ببر کربلا
پدر شوهرم یه برقی تو چشمش افتاد و به تایید حرف عمه سر تکون داد
_ انشاالله امام حسین خودش بطلبه با هم بریم
خیلی دلم میخواد از پدر شوهرم بپرسم شما که انقدر حق الناس گردنته چی شد که خدا بهت فرصت داده تا برگردی به دنیا توبه کنی...صدای نیلوفر از توی حیاط اومد
نرگس جان کجایی
بی خیال سوالم از پدر شوهرم شدم و یه ببخشید به پدر شوهرم و عمه گفتم اومدم تو ایوون
_ جانم نیلوفر خانم با من کار داری
_ آره دختر کجا رفتی ما رو دست تنها گذاشتی، من حیاطو میشورم توام از این گوشتا ببر آبگوشت بزار برای ناهار
باشه بزار برم ظرف بیارم گوشت بردارم
از آشپز خونه یه لگن برداشتم و برگشتم حیاط اندازه پنج وعده آبگوشتی، گوشت آوردم آشپزخونه آبگوشت رو باز گذاشتم. مش رحیم اومد توخونه رو به پدر شوهرم گفت
_ حاجی با اجازهت من زحمت و کم کنم
_ چه زحمتی مش رحیم شما رحمت هستی، بمون ناهار رو با ما بخور بعد از ظهر برو
_ نه حاجی باید برم بالا سر کارگرهایی که دارن مرغداری رو درست میکنن باشم
_ پس چند وعده گوش ببر یه بسته برای خودتون بقیه رو هم یه آبگوشت به کارگرها بده
مش رحیم چشمی گفت و نیلوفر براش گوشت گذاشت. خدا حافظی کرد رفت
کنار نیلوفر وایسادم
_ یه زنگ به محمد میزدی بیاد اینجا آقا جون از نیومدن ناهید و محمد خیلی ناراحته
نگاهی به من انداخت
_ بهتر که نیستن، الان اگر اینجا بودن اوقات همه رو تلخ میکردن، ببین نیستن هر کی با آرامش سر کار خودشه، خدا کنه ظهر هم نیان ما یه ناهار بی دغدغه بخوریم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) عمه دستش رو گ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
درست میگفت هر وقت این دوتا نباشن ما جمع گرم و صمیمی داریم ولی وقتی باشن همه میافتن به جون همدیگه ولی از طرفی من نمیتونم ببینم بزرگ یه خونواده از نبود اینها ناراحته و چشم به راهشونه گوشیمو برداشتم اومدم توی اتاق در،رو بستم شماره ناهیدو گرفتم هرچی زنگ خورد برنداشت دوباره گرفتم تو دلم گفتم به نیت پنج تن پنج بار بهش زنگ میزنم اگه جواب نده دیگه بیخیال میشم... دفعه پنجم آخرای زنگ بود با صدای سردی گفت
_ سلام
_ سلام حالت خوبه
آهی کشید
_ چیکار به حال من داری
_ ببین ناهید خانم من نمیخوام از گذشته حرف بزنم که چی شده و حق با کی بوده. از الان میخوام بهت بگم که خدا پدرتو از اون دنیا برگردونده که بیاد اینجا و حلالیت بگیره الان وقت قهر کردن نیست پاشو بیا اینجا
چند لحظه گذشت و صدایی ازش نشنیدم
_ ناهید خانم صدامو داری
_ آره شنیدم
_ میخوای بیام دنبالت
_ نه
_ به خاطر مامانت بیا، اونو که دوست داری مادرت که برات همه چی تموم بوده الان جای تو براش خالیه، پاشو بیا
با صدای ضعیف و لرزون جواب داد
_ مگه نمیگی بابای من برگشته به دنیا که رضایت اونهایی رو که بهشون ظلم کرده بگیره
_ بله گفتم
_ خب رضایت بگیره
_ منظورت چیه ناهید جان، یعنی میگی پدرت بیاد خونتون اونجا ازت رضایت بگیره؟
با لحن دلخوری جواب داد
_ چی داری میگی برای خودت نرگس، من از وقتی که فهمیدم یه موجودی به نام بابا دارم دست محبت ازش ندیدم، بابای من چطور میخواد ظلمی رو که سالها در حق من کرده با یه ببخشید حلش کنه
یه لحظه دلم براش سوخت
_ حق با توئه تو میتونی ببخشی یا نبخشی خدا این حقو بهت داده ولی اینم در نظر بگیر که الان خیلیها از این رفتار تو ناراحت میشن از جمله مادرت و ناصر که میدونی دوستت داره و حتماً پسر خودت سید عباس، اون الان دلش میخواد تو این جمع باشه امروز اینجا همه جمعن، گوسفند کشتیم جای تو خیلی خالی بود
_ نرگس تو دختر راستگویی هستی دروغ نگو من مطمئنم که امروز خیلیا از نبودن من خوشحال شدن، حتی خودت
_ نه همه خوشحال نشدن در مورد منم داری اشتباه میکنی من دوست داشتم تو اینجا باشی اگر نمیخواستم برای چی بهت زنگ زدم و دارم التماس میکنم که بیای خونه بابات
_ این زنگ زدن تو هر دلیلی داشته باشه دلیلش برای خودم نیست، به خاطر یه سری از ملاحظاته که میگی بیام اونجا...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\