eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
636 عکس
319 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕️مهاجرانی :ارزان فروشی بنزین ظلم است حاج خانم مظلوم!!آیا : 🔸گران شدن دارو برای بیماران ظلم نیست؟ 🔸گران شدن مایحتاج مردم ظلم نیست؟ 🔸جمع کردن سفره مردم ظلم نیست؟ 🔸دروغ گفتن به مردم ظلم نیست؟ 🔸بالا رفتن نرخ بیکاری و فقر ظلم نیست؟ 🔸اختلاس و دزدی ظلم نیست؟ 🔸قطع کردن آب و برق مردم ظلم نیست؟ 🔸کشور را در منجلاب‌بی‌حیایی غرق‌کردن ظلم نیست؟ 🔸کشور را به ورطه جنگ انداختن ظلم نیست؟ 🔸ناتوانی و علیلی دولت ظلم نیست 🔸اغتشاش ناشی از گرانی بنزین ظلم نیست؟ 🔸کودتا کردن ظلم نیست؟ 🔸کد دادن به دشمن ظلم نیست؟ 🔸قبول کردن مسئولیتی که توان و تخصصش را نداری ظلم نیست؟
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) فکری کردم، دی
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) بعد از صرف ناهار رو کردم به ناصر _ ما نریم، بمونیم اینجا هم گوشت ها رو بین همسایه‌ها پخش کنیم هم یه وقت یکی میاد دیدن آقا جون ما باشیم ازشون پذیرایی کنیم... منم اگر همه چی ردیف بود فردا میرم باغ ناصر با تکون سرش حرفمو تایید کرد... همگی خدا حافظی کردن رفتن منو ناصر موندیم...ناصر رو کرد به پدر مادرش _ من خیلی خسته‌ام برم یه یک ساعت بخوابم عمه و آقا جون هر دو گفتن _ برو عزیزم، برو استراحت کن خیلی خسته شدی، ان‌شاالله عاقبت بخیر بشی ناصر رفت توی اتاق، عمه چادرش رو کشید روشو روی مبل دراز کشید. اومدم نشستم کنار پدر شوهرم _ خوبی آقا جوون _ ممنون دخترم خدا رو شکر تو خوبی _ الحمدالله خوبم آهنگین پرسیدم _ آقا جوون میشه برام بگی این مدتی بی‌هوشی‌تون چی شد؟ چیا دیدید؟ نفس عمیقی کشید _ بابا شنیدی میگن اگر زره‌ای کار خیر و شر کنی اونجا حساب میشه _ بله آقا جون آیه قرآن میگه فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ _ آره بابا جون همینه، اینو فقط اون دنیا می‌فهمی یعنی چی! اینجا میگی و می‌خونیو رد میشی و میری... _ میشه یه خورده برام توضیح بدی _ ببین یه چیزاییه آدم درک می‌کنه اما نمی‌تونه به زبون بیاره مثلاً درون آدم غرق شادیه ولی تو فقط یه خنده می‌بینی، یا توی دل یکی غم بزرگیه، اما تو فقط یه ناراحتی تو صورتش می‌بینی نمیتونی اون احساس شادی یا غم رو اونطوری که اون می‌فهمه رو بفهمی اون چیزهایی رو هم که من دیدم همین‌طوریه، وقتی اوضاع عمل منو بهم نشون دادن، بابا من اونجا میخکوب شدم و چنان خجالت کشیدم... حرفش که به اینجا رسید صورتش بر افروخته شد ضربان قلبش بالا رفت... منم هم دلم میخواد بدونم اونجا چی بهش گذشته و چه جوری بوده هم از ترسم که حالش بد نشه میخواستم بگم، نمیخواد بگی آقا جون سر دو راهی بودم که ادامه داد _ نرگس بابا، دلم میخواست زیر پام دهن باز کنه و من رو تو خودش ببلعه از همه اعمالم سخت تر و بدتر این فرق گذاریم بود. وقتی حالت ناهید رو که چه جوری تشنه شنیدن یه جانم و یا یه لبخند محبت آمیز از من بودو من با بی رحمی بهش اهمیت نمیدادم رو بهم نشون دادن از خودم حالم بهم خورد... چشم‌هاش پر از اشک شد و زیر لب زمزمه کرد _ بچه‌م ناهید حق داره با من قهر کنه و نیاد اینجا حرفش به اینجا رسید قطرات اشک از چشمش جاری شد... گوشی رو برداشت شماره ناهید رو گرفت... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
شهید مظلوم شهید حمید رضا رجب زاده که به دست بی رحم ترین و سفاک ترین وطن فروشان خائن ایرانی به شهادت رسید.😢💔 شهید رجب زاده هم نحوه شهادتش خیلی مظلومانه و جانسوز بود و ازش یاد نشد و براش مراسمی برگزار نشد. ما بنا داریم با کمک شما عزیزان در روز سه شنبه ۶/۱۷ مراسم ختمی برای این شهید مداح سید الشهدا برگزار کنیم.🌷 عزیزان هر کسی هر چقدر که در حد توانش هست کمک کنه تا ختمی برای این شهید عزیز مظلوم برگزار کنیم. باشد که ان‌شاالله قیامت هم این شهید عزیز دست ما را بگیرد🤲🌷💔 👇👇 ۶۲۲۱۰۶۱۲۱۲۲۴۴۵۵۴ لواسانی بانک پارسیان 🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a در ضمن این اجازه رو به گروه جهادی بدید که اگر احیاناً مبلغی اضافه اومد در راه خیر استفاده بشه
دیشب خرم آبادلرستان خیابان انقلاب
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
- عمو، ازم گل می‌خری؟ حتی نگاهش هم نکردم، دوباره گفت: - بخر دیگه توروخدا، مامانم مریضه، باید پول ببرم براش! برگشتم سمتش که با دیدن چهره‌ه‌ی آشناش قلبم اومد تو دهنم، دخترک باز گفت:- توروخدا عمو، ازم گل بخر! خم شدم سمتش:- اسمت چیه عزیزم؟ آروم گفت:- بابونه! لبخند زدم:- چه اسم قشنگی، چهره‌ی تو خیلی برام آشناست، مامان بابات کجاست؟ لب برچید و گفت:- بابا ندارم که، مامانم میگه بابام مارو نخواسته و رفته، مامان برکه‌م هم اون خیابان داره دستفروشی می‌کنه، مریضه، باید عمل بشه! زیرلب گفتم:برکه! خدای من، نکنه حدسم درسته! - عزیزم من کل دسته گلت رو ازت می‌خرم به شرطی که منو ببری پیش مامانت! خوشحال باشه ای گفت و باهام اومد اون سمت خیابان، نزدیک چهارراه که می‌شدیم با دیدن زنی که با رنگی و رویی پریده کنار بساط نشسته بود پاهام به زمین چسبید، برگشتم سمت دخترکی که شبیه برکه بود و قطعاً دختر خودم! پنج ساله داشتم دنبالشون میگشتم و حالا تو این شرایط پیداشون کرده بودم! https://eitaa.com/joinchat/1558513375C2c5f5521ae IR 15