15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سوسیس و کالباس خونگی راحتتر از چیزیه که فکر میکنی! 🌭 فقط کافیه قلقهاشو بلد باشی که من یادت میدم. 👩🍳
🥩 با یک کیلو گوشت، ۳ کیلو ژامبون اقتصادی درست کن! من تمام فوت و فنها رو بهت نشون میدم تا با کمترین دردسر، بهترین نتیجه رو بگیری
💰 میدونستی این مهارت جزو پردرآمدترین شغلهای خونگی امسال شناخته شده؟
پس اگه یه مهارت پولساز میخوای، همین الان پین کانال رو ببین! 👇📌
https://eitaa.com/joinchat/918029300Cfc3089cca3
مَعـــدن کولـــه پشتی #مدارس و #دانشجویی بدو 🏃
از ترافیک و شلوغی زنگارکی خسته شدی 🥴
بازار هم که قیــــمتا نجــــومیه 😵💫
بیا که با حذف واسط از #تولیـدی براتون #کیف و #کوله آوردیم😳
همه بارشونو از اینجا #عمـــــده میخرن🙊👇
https://eitaa.com/joinchat/2130445208Cf641321011
𓆝 𓆟 𓆞 𓆝 𓆟𓆝
صــــــــدای همه مغازه دار ها دراومده 😂
سریع بزن رو پیوستن باید زود پاک کنم ❌️
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
استادم بد اخلاقم پسردایی ام بود اما گفته بود که نباید کسی بفهمه ما باهم فامیلیم...می دیدم خیلی از دانشجوها به دنبالشن اما او همیشه اخم داشت و بداخلاقی می کرد. تا اون روز که توی کلاسش به خاطر موضوعی ناراحت بودم که متوجه شد و بعد کلاس گفت : بریم کافه که حرف بزنیم. نمی دونستم چرا ناراحتی من اینقدر براش مهمه !!!! البته مدتی حس کرده بودم که عجیب و غریب نگاهم می کنه . بعضی وقتها هم نگاهش روم طولانی میشد.!!! وقتی رسیدم کافه که عجیب خلوتم بود!! بی حرف از کنار در ورودی که چند نوع گل بود ، یک گل صورتی رنگی رو چید و برگشت سمتم.!!! باز عجیب نگاهم کرد، و گل رو گذاشت کنار مقنعه ام...نفسم بند اومد که اومد جلوتر و ....
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
_وصله ی جان...
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
پسره که خودش متخصص قلبه عاشقِ دخترعمه اش که شاگردش هم هست شده ولی بهش نمیگه تا اینکه یه پزشک همه چیز تمومی میاد دانشگاه و میشه استادِ دختره ....
اون موقع هست که احساس ترس می کنه ولی....
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
من ایرام...
تک دختر سرکش خاندان...
آقا جانم بهم میگفت شیر زن!
دست کمی از مردا نداشتم و دل جرات زیادی داشتم،همه چیز خوب بود تا داداشم گند زد به زندگی مون...
توی ده خون به پا شده بود و از خاندان ارباب قرار بود به ایل ما بیان!
یا باید داداش من میمرد یا یکی از دخترای ایل خونبس میشد !
اون دختر من بودم ... من باید خونبس دلیر خان میشدم کسی که آوازه بی رحمیش توی ایل پیچیده بود ، پسر کرد با خوی وحشی گری...
بی فکر سوار اسب شدم و از ده بیرون زدم!
بدون آذوقه و مکانی برای موندن ، توی برف گیر کرده بودم که مردی به سمتم اومد ...
گفت میخواد کمکم کنه ..
من نای برای رفتن نداشتم و بهش پناه بردم نگو اون مرد خود دلیر خان بوده...🙊
https://eitaa.com/joinchat/420414591C615dca42ac
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
یه پسر خوشتیپ توی خیابون با ماشین از کنارم رد شد و روم آب پاشید . خودمو آماده کردم تا هرچی از دهنم در میاد بارش کنم اما به محض پیاده شدنش از ماشین با دیدنش چشمام چهارتا شد..🤭❌
https://eitaa.com/joinchat/3414230397Cc90b3d5baa
ماشین با سرعت از چالهی کنارم رد شد و تمام آب کثیف و سردش روی من پاشید.
هین بلندی کشیدم و شوکه شده ایستادم. نگاهم رو به ماشین که از کنارم رد شد دادم و عصبی داد زدم:
_آهای حواست کجاست مرتیکه مگه کوری؟
اما اینا رو تو دلم گفتم روم نشد داد بزنم.
چند متر جلوتر ماشین ایستاد و دنده عقب گرفت.. با خودم گفتم الان دیگه حالشو میگیرم اما به محض پایین دادن شیشه با دیدن مردی که پشت فرمون بود مات شدم .. همدیگه رو میشناختیم. اون پسر دوست پدرم بود. پیاده شد و اونم انگار از دیدن من شوکه شده بود: تو اینجا چیکار میکنی نیلوفرخانوم؟
دلم میخواست چندتا بدوبیراه نثارش کنم اما فقط گفتم: کار داشتم .. دیگه داشتم میرفتم با اجازه ...اما همون لحظه گوشهی لباسم رو گرفت و گفت : کجا بسلامتی ؟ لباسم رو از دستش کشیدم و گفتم : واسه رفتنم باید از شما اجازه بگیرم؟ خندهی مردانهای کرد و گفت : پس خبرنداری. از این به بعد باید واسهی همه کارات ازم اجازه بگیری. فرداشب داریم میایم خواستگاری. بابات پیش پیش بله رو داده! چشمام درشت شد. دیگه نتونستم تحمل کنمو ...
https://eitaa.com/joinchat/3414230397Cc90b3d5baa
IR 16
رمان جذاب هم نفس❤️🔥
عضو گیری محدود❌ سریعاً عضو بشید☝️