شهید مظلوم شهید حمید رضا رجب زاده که به دست بی رحم ترین و سفاک ترین وطن فروشان خائن ایرانی به شهادت رسید.😢💔
شهید رجب زاده هم نحوه شهادتش خیلی مظلومانه و جانسوز بود و ازش یاد نشد و براش مراسمی برگزار نشد.
ما بنا داریم با کمک شما عزیزان در روز سه شنبه ۶/۱۷ مراسم ختمی برای این شهید مداح سید الشهدا برگزار کنیم.🌷
عزیزان هر کسی هر چقدر که در حد توانش هست کمک کنه تا ختمی برای این شهید عزیز مظلوم برگزار کنیم. باشد که انشاالله قیامت هم این شهید عزیز دست ما را بگیرد🤲🌷💔
#شماره_کارت 👇👇
۶۲۲۱۰۶۱۲۱۲۲۴۴۵۵۴
لواسانی بانک پارسیان
#عزیزانحتمافیشواریزیروبرایاینآیدیبفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
در ضمن این اجازه رو به گروه جهادی بدید که اگر احیاناً مبلغی اضافه اومد در راه خیر استفاده بشه
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
شهید مظلوم شهید حمید رضا رجب زاده که به دست بی رحم ترین و سفاک ترین وطن فروشان خائن ایرانی به شهادت
عزیزان یه یا علی بگید شادی روح اموات خودتون و همه شهدا و این شهید عزیز کمک کنید تا امروز بتونیم یه مراسم آبرومند برای این شهید عزیر برگزار کنیم🙏🌷
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
نمیدانم آن دختری که در بیمارستان با سر تراشیده و کچل دیدم همان عشق سالهای جوانیام بود که در فراق و دوری و غم مرگش کلی اشک ریخته بودم یا توهم بود! چرا کچل کرده و چه بر سرِ آن موهای بلند و زیبایش آمده بود؟! در یک سلول انفرادی تنگ و تاریک انداختنم و وقتی از تنهایی و تاریکی آنجا گله و شکایت کردم، بعد از چندین ساعت طاقت فرسا، سرباز نگهبان دریچه روی در را باز کرد و گفت: اینقدر سر و صدا نکن، یه افسر از هموطنات آوردیم پیشت تا باهات حرف بزنه!
بلافاصله در را باز کرد و قامت همان دختر کچل با چهره عبوس و کبود و زخمی در چهارچوب در ظاهر شد و با هُل سرباز به داخل سلول آمد و در بسته شد، نمیتوانستم باور کنم کسی که در تاریکی اتاق میدیدم خودش بود و بدون احساس داشت مرا نگاه میکرد، با قدمهای سنگین جلو رفتم و دستهای استخوانی سرد و ضعیف و لرزانش را محکم گرفتم و با صدایی تحلیل رفته گفتم: خودتی؟ یا باز دارم رویا میبینم؟
پلکهایش را بالا آورد و اشک در چشمانش درخشید و با بغض آهسته گفت: اگه میخوای زنده بمونی بهتره وانمود کنی منو نمیشناسی..😔👇
https://eitaa.com/joinchat/3375759688Cddb5e445af
IR 17
یعنی چه اتفاقی براش افتاده؟ 😱🥺
رمان واقعی #برآمِهوِمین_برایمبمان
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
فصل اول در کانال عمومی تموم شده و
تمام پارتها موجوده،
فصل دوم هم به زودی به پایان میرسه
تا پاک نشده بیا ۸۰۰ پارت رو یکجا بخون
اونم یه داستان کاملا واقعی با مستندات و فیلمهای واقعی... 👌😁👇
https://eitaa.com/joinchat/3375759688Cddb5e445af
#برگ آینده ✨
#رمان عشق حقیقی
ترسیده از صدای بلندش قدمی به عقب برداشتم ،رگ های پیشونیش برجسته شده بود و چشم های به خون نشسته اش خبر از خشم درونش میداد از حالت وحشتناک عصبی صورتش وطرز خیره ی نگاهش ترس به تمام وجودم افتاد و با لکنت گفتم
_خو...خوا...خواهش ....میکنم،من ،من اشتباه کردم
نفس محکمش رو بیرون داد و با صدایی دورگه شده گفت
_که اشتباه کردی آره
جلو اومد ،ترسیده قدم دیگه ای برداشتم ،قدم بلندی برداشت خودش رو بهم رسوند ،دست دو طرف بازوهام گذاشت و لب زد
_این تن و بدن فقط حق منِ حورا ،میفهمی!
از صدای فریادش نفس جایی حوالی قفسه ی سینه ام شکست و ...
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
رمانی بر اساس واقعیت 😍😌
دختر قصهمون دست گذاشت روی غیرت مردانهی مرد قصهمون که خیلی مردِ😌😎
عاشقانه ای مذهبی ،اجتماعی ✨
اثری جدید از نویسنده (رمان تولد دوباره )
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa