بهترین و خاصترین عاشقانههای ایتا رو براتون آوردم
سرگذشت آیتکین _ قصهی عاشقانهی عشق و نفرت و کودکی معصوم احمد و آیتکین
آینههای پنهان _ قصه عاشقانهای پاک و نجات از تاریکی ترس قصهی عشق محمد و نیلا
ماه در خانه خاموش _ قصه عاشقانهای ناب و پر طرفدار دکتر آرمان و دلارا
خانه عشاق عاشقانهای زیبا و خاص
هدایت شده از صراط
🔹🍃🌹🍃🔹
﷽
✨🌸اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَهِ وَفی کُلِّ ساعَهٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً🌸🍃
🍃🌹🍃ـــــــــــــــــــــــ
🌿اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
🍃🌹🍃ــــــــــــــــــــــــــ
السلام علیک یا علی ابن موسی:
اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي و حُجّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةَ كثيرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه كافْضَلِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ
🔹🍃🌹🍃🔹
#امام_زمان #صبح_بخیر #سلام
هدایت شده از گسترده BAMAHAS
به اصرار مامانم، دخترعمومو عقد کردم. حتی یه بار هم درستحسابی ندیده بودمش؛ شب عقد خودش رو لای صدتا چادر پیچیده بود. دختری نجیب و سر به زیر که همیشه فکر میکردم خشکه و بیروحه. بعد از عقد، حتی یه ساعت هم نتونستم تحملش کنم و از مراسم زدم بیرون.
امروز مهمونی تولد مهسا بود؛ مهسا از اون دخترای شیطون فامیل بود که همیشه دوروبرش شلوغ بود و پر از دوست و رفیق. وسط مهمونی چشمم به یه دختر افتاد؛ خیلی خوشگل، مثل قرص ماه. با اینکه از همه پوشیدهتر بود، ولی چهرهی معصومش حسابی توجهم رو جلب کرد. همراه آهنگ آروم میخوند و من همینجوری مات نگاهش میکردم.
به مهسا گفتم: این دختره رفیقته؟ میتونی یه جوری جفتوجورش کنی برام؟
مهسا چشمک زد:
- ببینم پسر حاجی، مگه تو متأهل نشدی؟
گفتم: زنم یه دختر چادریه، حتی درستوحسابی ندیدمش.
مهسا خندید:
- چهقدر عجیبی… باشه، برات جور میکنم، هرچند دختره یهکم سفتوسخته. اینم مثل خودت دختر حاجیه. اسمش دلآراعه، دختر بزرگ بازاره…
دیگه گوش هام نشنید چه میگه این دختر همسر خودم دلآرا بود؟
https://eitaa.com/joinchat/2715026847C07eb4e345d
داستان دروغ مقدس❌✨
داستان دو خواهر شبیه به هم
زنِ شوهر خواهرم شدم و به جای خواهرم سر سفرهای عقد با شوهرش نشستم چون......❌❌🔥
تازه فهمیده بودم که یه خواهر دوقلو دارم!!!
دنبال خانواده و خواهرم که گشتم، متوجه شدم که خواهرم عروس فراری شده و همین که من پام به عمارت رسید شب عروسیش بود!!!
برای همین یه تور روی سر من انداختن و به جای خواهرم منو پشت میز عقد نشوندن و خطبهی عقدمو با شوهر خواهرم خوندن که.......❌❌🔥
https://eitaa.com/joinchat/2715026847C07eb4e345d
داستان دروغ مقدس ❌🚫
داستانی ممنوعه و مخصوص متاهلها👌🏻♨️
✅ هدیه تولد سپاه پاسداران به امام خامنهای و ملت ایران❤️
#ایران #امام_شهید
#باید_برخاست
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_امریکا
🍃🌹🇮🇷 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
من ارسلانم!
این دختر عشقمه!
دست رو هر دختری میذاشتم نه نمیشنیدم اما من جون میدادم واسه دختر کم سن و سالی که هیچ جوره به چشمش نمیومدم، خانوادهاش هم به بهونهی درس و دانشگاه، جوابِ رد دادن.
با خودم عهد کردم انقدر منتظر بمونم تا به عشقم برسم، اما تقدیر بازیِ دیگه ای برام داشت؛ با تصادفی که ویلچرنشینم کرد، فهمیدم دیگه داشتن اون دختر، محالترین اتفاقِ دنیاست.
برای فرار از این سرنوشت، راهیِ جنوب شدم. سالها دور از همه زندگی کردم، اما یادش مثل یک زخمِ قدیمی، همیشه باهام بود. تا اینکه یه ظهرِ گرم، درِ خونهام به صدا دراومد.
مادرم با ذوق رفت سمت در و گفت:
ارسلان... عروست اومده مادر.
دقایقی بعد، صدایی که سالها در حسرتش بودم، پشتِ درِ اتاقم پیچید:
اجازه هست بیام داخل؟!
اینجا میتونی این سرگذشت فوق العاده جذاب رو بخونی!
https://eitaa.com/joinchat/672335055C5ddc198c3b
IR 18
31.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📣 🎥 نان نابودگر پیتزا واسه بچه شیعهها، نان سالم شیعی برای بچههای یهود
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
📢 کانال رسمی فروشگاه فردوس:
@FERDOSBARIN
✨🌺✨☘🪴✨🪴✨🌺✨
پدرم کارگر بود و مادرم سبزی می فروخت. دختر بزرگ خانه بودم و بعد من چند دختر قد و نیم قد دیگر هم داشتیم. در روستایی زندگی می کردیم که کل جمعیت به سیصد نفر نمی رسید . پانزده ساله ام بود که مرا به علی شوهر دادند. علی مرد بدی نبود اما بی سواد و دهن ببین بود. فقط چهار ماه زنش بودم اما چون هنوز باردار نشده بودم ، به من انگ اجاق کوری چسباند و سرم هوو آورد. یک ماما در روستا بود که هفته یک بار به روستا می آمد. زن خوبی بود. دلش به حالم سوخت و شروع به درمانم کرد . زن تازه شوهرم باردار بود که منم باردار شدم. علی آن روزها گوش به فرمان زن تازه اش بود. شک کرده بودم که هووم باردار نیست و بالاخره مچش را گرفتم و خواستم به علی بگویم . از بعدازظهر در حیاط منتطر شوهرم بودم اما همین که علی داخل حیاط شد ،طاهره خودش را به قش و ضعف زد و گفت که من هولش دادم و بچه اش را افتاد. علی و مادرش با این حرف با مشت و لگد به جانم افتادند .هر چی بین کتک هاشون می گفتند باردارم باور نمی کردند و به قصد گشت مرا می زدند و در آخر شوهرم طاهره را بغل گرفت و با مادرشوهرم به دکتر بردند.با دیدن خونی که از من می رفت با گریه به درمانگاه رفتم و فهمیدم بچه ام دیگه نیست. وقتی به خانه برگشتم علی چمدان را جلوی پایم انداخت و از خانه بیرونم کرد و طلاقم داد. کل روستا از آن روز لعن و نفرینم می کردند و با خانواده ام دشمن شدند. پدرم به اجبار می خواست مرا به یک پیرمرد شوهر بدهد اما من قبول نکردم و به ناچار گفتم از روستا میرم. !!
با سن کم و بی تجربه تنها به رشت رفتم تا کار کنم. آنجا سرایدار یک ساختمان شدم اما بخت که باهات راه نیاد همیشه بد میاری . از آنجا هم شبانه اخراج شدم و به خاطر نداشتن پول مجبور شدم شب را در یک اتاقک در قبرستانی روز کنم. فردا آن روز یک مرد مذهبی مرا دید ، دلش برایم سوخت و با شرطی مرا به خانه اش بود تا پرستار دختر و مادرش شوم. از آنجا زندگیم تغییر کرد . از صفر شروع کردم و بعد چهار سال یک دختر موفق شدم. دختری که همان مرد مذهبی حال عاشقش شده بود .
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
_ محرمم شو...زنم رفته برای بچه ام مادری کن....منم در عوضش تامینت می کنم...می فرستم بری هر حرفه ی خواستی یاد بگیری...اصلا درس بخوون فکر هزینه هم نباش...فقط این چهار سال محرمم باش.
این همون رمانی که خیلی ها دنبالشن... حالا فصل دومش هم کلی پارت اومده کانال.