🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) بعد از صرف ناه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ولی هرچی زنگ خورد، ناهید جواب نداد. تماسش رو قطع کرد. یه دستمال از روی میز برداشت، اشکهاش رو پاک کرد. شماره محمد رو گرفت، اونم جواب نداد. گوشی رو گذاشت، رو کرد به من.
_ در حق محمدم بد کردم… اینا هر دوشون با من قهرن. من پشیمونم اما نمیدونم باید چیکار کنم.
_ ببخشید بابا، میخوام یه سوال ازت بپرسم ولی میترسم ناراحت شی.
نفس عمیقی کشید.
_ کار من از این حرفا گذشته بابا، بپرس.
_ حالا ناهید رو میگیم… شما دختر دوست نداشتی. برای این بهش محبت نکردی. محمد آقا که پسر بود، اونم بچه اولتون، اینو چرا فرق گذاشتی؟
بعد از یه مکث کوتاه، لبش رو گزید.
_ محمد وقتی اومد به دنیا، از همون لحظه اول انگار یه زلزله بود. شب و روز نداشت، از صبح تا شب، از شب تا صبح ≈گریه میکرد، هر چی میبردمش دکتر، میگفتن چیزی نیست، از سه ماهگی تا یکی دو سالگی، همش مریض بود، منو از ترس سکته میداد. یه گهواره براش درست کرده بودم میزاشتیمش اونتو تکونش میدادیم یه چند دقیقهای آروم بود دو باره شروع میکرد به گریه کردن. بزرگتر که شد یه بچه قهرو، و اخمو بود. یه کلمه بهش حرف میزدی، قهر میکرد اگر بهش میگفتم از اینجا پاشو برو اونجا بشین، میرفت یه گوشه مینشست و تا مادرش نمیرفتم بغلش کنه و کلی منتش رو بکشه آشتی نمیکرد یه بچه سخت و بد قلق بود، انگار دنیا رو بهش بدهکار بودیم
_ ولی ناصر… ناصر یه فرشته بود از همون روز اول. آروم و بی صدا... من منتظر بودم باز همون گریههای و شب بیداریهارو ببینم، بچهم از شب و روز میخوابید، اونقدر آروم بود که بعضی وقتها میترسیدم، میرفتم انگشتمو میذاشتم زیر دماغش ببینم نفس میکشه، یه بار عمهت دید ازم پرسید.
برای چی اینجوری میکنی؟
بهش گفتم میخوام ببینم زندهست، عمهت کلی بدش اومد گفت اینطوری نکن به دلم بد میاد، انقدر میخوابید که اگر عمهات بیدارش نمیکرد بهش شیر بده، از صبح تا غروب خواب بود... یه بچه تپل مپل، سالم، با لپهای سرخ و لبهای خندون. آدم کیف میکرد.
دست و پاشم سبک بود، یعنی هر جایی که میخواستم برم مخصوصا تو اداره جات میبردمش فوری کارمون راه میفتاد. بزرگتر که شد، همونجوری آروم موند. هر چی میگفتم گوش میکرد، رو حرف من حرفی نمیزد حتی اگر به ضررش میشد ، اعتراض نداشت. یه بچهای بود که بزرگ کردنش برام یه نفس راحت بود، نه یه جنگ روزانه…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ولی هرچی زنگ خ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۱۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نفسی کشید و سرش را تکون داد.
_تو اگه جای من بودی چیکار میکردی؟ بیشتر به این بچه علاقهمند نمیشدی؟
تو دلم گفتم باید حقیقت رو بهش بگم. نگاه آرومی توی چشمهاش انداختم.
_آقاجون، من اگه جای شما بودم، هر دو تا پسرم رو مورد توجه قرار میدادم. نه شما متوجه شدید علت گریههای محمدآقا چی بوده، نه دکتر. پس این کار برای پسر شما غیرارادی بوده، یعنی دست خودش نبوده. اگه بچهٔ آدم یه عیبی داشته باشه، دلیل نمیشه که از نگاه توجه ما خارج بشه. اتفاقاً میگن فرق نذارید، ولی اگه خواستید توجه بیشتری داشته باشید، به اون بچهای داشته باشید که مریضه. گاهی بیماریها ظاهریه، آدم میبینه؛ مثل زخم دست و پا، یا لثه ورم میکنه دندون درد... ولی اگه یه مشکل روحی باشه، پیدا نیست. اون آدم رو باید بیشتر درکش کنی.
چشمهاشو ریز کرد.
_ میخوای بگی تقصیر منه؟
_نه، من نمیگم شما مقصرید. میگم آدم باید هوای همهٔ بچههاش رو داشته باشه. چه اونی که زیباتره یا اونی که چهرهش سادهتره چه مریض و چه سالم هر دو گوشت و پوست خودمون هستن. دل آدم که تقسیم نمیشه، ولی میشه همه یه جوره محبت کرد. محمدآقا تو بچهگیش حتی بزرگ شدنش، شاید نتونسته حرفشو بزنه، ولی خوب میفهمیده که نگاه شما کجا و بیشتر به کی بوده
ساکت خیره شد به فرش انگار حرفهام روش اثر کرد. چند لحظهای خیره به پایین موند و بالاخره سرش رو گرفت بالا
_…ولی من همیشه فکر میکردم اگه تحویلش نگیرم و دعوا و اخم و تخمش کنم خوب میشه
بر عکس، شما میتونستی به هر دو تاشون نشون بدی که دوستشون داری، بدون اینکه یکی رو از اون یکی فرق بگذاری
_ الان میگی چیکار کنم
یه لحظه قلبم سنگینی کرد دوست ندارم پدر شوهرم رو که جای پدر بزرگم هست نصیحت کنم، خیلی با احتیاط گفتم
بشینید باهاش حرف بزنید. همینقدر که بفهمه دیده میشه، دنیاش عوض میشه.
یه لرزشی توی چشمهاش دیدم. انگار یه چیزی تو وجودش باز شده باشه. سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته گفت:
_…حق با توئه. من سالهاست دارم بهش نگاه میکنم، ولی هیچوقت واقعاً ندیدمش.
دستم رو گذاشتم روی دستش.
_ آقاجون، هیچ وقت برای جبران دیر نیست
سر تکون داد
ولی برای من دیره باید دل ناهید و محمد رو به دست بیارم که اگر ملک الموت اومد و جونمو گرفت دیگه اون دنیا پام گیر نباشه
بهش گفتم
آقا جون میتونم بپرسم چه عملی رو خدا از شما قبول کرد که بهتون فرصت داد تا به دنیا برگردی و جبران کنی
یه لحظه عمیق رفت خودش...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚨🚨🚨بالاخره کانال اصلی استاد زارعی رو پیدا کردم🚨🚨🚨
❌ آموزش های تخصصی رایگان و ساده طب سنتی ❌
✨کرم جوانه گندم، معجزهای برای رفع
چین و چروک شما،از دل طبیعت🌿
🟡دچار هر مشکل پوستی که هستید مطمئنم این کرم بهتون کمک میکنه و شمارو از لکه های پوستی و چین و چروک نجات میده...💚
https://eitaa.com/joinchat/2344683019C927d5da275
تخفیفات ۴۰ درصدی کرم جوانه گندم و روغن کندش اصل شروع شد😍🌾
جهت استعلام قیمت وارد کانال زیر شوید👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/2344683019C927d5da275
#عکس_نوشته
🔷اطلاعیه شماره ۱۵ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران
#ایران #امام_شهید
#باید_برخاست
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_امریکا
🍃🌹🇮🇷 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
🌿 گالری گلدوزی گلبَرگ 🌿
🪡 اینجا قراره با نخ و سوزن گل های قشنگ رو پارچه بکاریم 🌸
🧵 آموزش گلدوزی
🌷 طرح و ایدههای جذاب
✨ نکتههای کاربردی
💚 آموزشهای رایگان گلدوزی منتظرته!
༺༅═┅─ . . .ᥫ᭡
عضو شو و با ما گلدوزی رو شروع کن 👇👇 https://eitaa.com/golbargembroidery
┅────┅◍⃟🌻✾
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خروج از منزل چه ذکری رو بخونم؟؟
نشر با ذکر صلوات برای اعضای کانال مجاز میباشد 🌸
کــــــــــــــــــوله پشتی #حراج شـــــــد !😳😍
خدا شاهده کوله ها رو #مغازه_دار میاد ازمون میبره آویزون میکنه مغازش دو سه تومن میفروشه !🙃
اینم لینک #خریدِ_حضوری و #آنلاین یکراست از #پایِ_چرخ 😍👇
https://eitaa.com/joinchat/2130445208Cf641321011
➕ حراجِ کوله و کیف #دانشجویی 😍
⭕ *حراج تکسایز چرم* ⭕
مدلهای آفخورده با قیمت استثنایی موجود شد 👞👞👞👞👞
از همین حالا میتونید تکی هم خرید کنید
⚡️ با امکان *پرداخت ۴ قسطه* با اسنپپی!
👇 برای دیدن تنوع بیشتر کلیک کنید 👇
https://eitaa.com/emperatorcharm
https://eitaa.com/emperatorcharm
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
#برگ276
امیرصدرا سرش رو بلند کرد ،طوری آب گلوش رو پایین داد که سیبک گلوش بالا و پایین شد ،عمو محمدعلی نگاهش رو توی جمع چرخوند و گفت
-با اجازه ی بابا حسین حالا که همه امشب دور همیم ،خواستم حورا رو برای امیرصدرا از داداش خواستگاری کنم .
چند ثانیه طول کشید تا تونستم جمله ی عمو رو توی ذهنم حلاجی کنم ، شوکه شده به عمو خیره شدم با سنگینی نگاهی ،سرم رو به طرف امیرصدرا برگردوندم ،درموندگی توی صورتش موج میزد ،ناراحت و بی صدا لب زد
ببخش
سکوتی سنگین توی خونه حاکم شد لحن همیشه مهربون عمو این سکوت سنگین رو شکست
-چند وقتیه امیرصدرا میگه دلش گیر دخترعموشه، گذاشتم سر یه فرصت مناسب عنوان کنم، دیگه دیدم چه شبی بهتر از امشب که همه دور هم هستیم
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
پسر قصهمون به عمهش گفته بود با دخترعموش راجع به خواستگاری امشب صحبت کنه و تازه متوجه شد عمه اش باهاش صحبت نکرده و در مقابل مات و مبهوت موندن دختره فقط میگه ببخش😂
ادامه این داستان خوندن داره 😍😋
داستانش محشره 🥰
عاشقانه ای مذهبی 😍
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa