eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
651 عکس
319 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕ *حراج تک‌سایز چرم* ⭕ مدل‌های آف‌خورده با قیمت استثنایی موجود شد 👞👞👞👞👞 از همین حالا می‌تونید تکی هم خرید کنید ⚡️ با امکان *پرداخت ۴ قسطه* با اسنپ‌پی! 👇 برای دیدن تنوع بیشتر کلیک کنید 👇 https://eitaa.com/emperatorcharm https://eitaa.com/emperatorcharm
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
امیرصدرا سرش رو بلند کرد ،طوری آب گلوش رو پایین داد که سیبک گلوش بالا و پایین شد ،عمو محمدعلی نگاهش رو توی جمع چرخوند و گفت -با اجازه ی بابا حسین حالا که همه امشب دور همیم ،خواستم حورا رو برای امیرصدرا از داداش خواستگاری کنم . چند ثانیه طول کشید تا تونستم جمله ی عمو رو توی ذهنم حلاجی کنم ، شوکه شده به عمو خیره شدم با سنگینی نگاهی ،سرم رو به طرف امیرصدرا برگردوندم ،درموندگی توی صورتش موج میزد ،ناراحت و بی صدا لب زد ببخش سکوتی سنگین توی خونه حاکم شد لحن همیشه مهربون عمو این سکوت سنگین رو شکست -چند وقتیه امیرصدرا میگه دلش گیر دخترعموشه، گذاشتم سر یه فرصت مناسب عنوان کنم، دیگه دیدم چه شبی بهتر از امشب که همه دور هم هستیم https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
پسر قصه‌مون به عمه‌ش گفته بود با دخترعموش راجع به خواستگاری امشب صحبت کنه و تازه متوجه شد عمه اش باهاش صحبت نکرده و در مقابل مات و مبهوت موندن دختره فقط میگه ببخش😂 ادامه این داستان خوندن داره 😍😋 داستانش محشره 🥰 عاشقانه ای مذهبی 😍 https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
وقتی بعد از ۵سال وارد خونه‌ی پدرم شدم این دختر بچه رو دیدم که گوشه ای نشسته و گریه می‌کنه گفتم کوچولوی خوشگل چرا گریه میکنی با دستش به بچه‌هایی که بازی میکردن اشاره کرد و گفت: اونا منو زدن و به من میگن بابات مرده و مامان بده برا داغ دل بچه دلم کباب شد و گفتم: مامانت کجاست؟ با خوشحالی به پشت سرم اشاره کرد و گفت: مامانم اومد. بلند شدم تا ببینم مادرش کیه که بچه رو گذاشته خونه‌ی پدرم و رفته وقتی چشم به مادرش افتاد قلبم لرزید و دست و پام رو گم کردم اونهم مثل من مات نگاهم می‌کرد. اون زودتر به خودش اومد و بچه‌ رو برداشت و رفت داخل خونه ولی فقط چند ساعت بعد فهمیدم این بچه‌ی مو فرفری خوشگل دختر خود منه و این زنی که منِ احمق دلم براش لرزیده زن خودمه؛ همون دختریه که شب عقد به جرم بیوه زن و بی‌سواد بودن تا حد مرگ کتکش زدم و ترکش کردم برای خوندن ماجرای این عاشقانه‌ی زیبا بزن رو لینک https://eitaa.com/joinchat/3168929114C3034182ec9
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
- عمو، ازم گل می‌خری؟ حتی نگاهش هم نکردم، دوباره گفت: - بخر دیگه توروخدا، مامانم مریضه، باید پول ببرم براش! برگشتم سمتش که با دیدن چهره‌ه‌ی آشناش قلبم اومد تو دهنم، دخترک باز گفت:- توروخدا عمو، ازم گل بخر! خم شدم سمتش:- اسمت چیه عزیزم؟ آروم گفت:- بابونه! لبخند زدم:- چه اسم قشنگی، چهره‌ی تو خیلی برام آشناست، مامان بابات کجاست؟ لب برچید و گفت:- بابا ندارم که، ولی شما شبیه بابای من هستید، مامانم میگه بابام مارو نخواسته و رفته، مامان برکه‌م هم همیشه غصه میخوره میگه بابات نامرده، آخه خیلی مریضه، باید عمل بشه! زیرلب گفتم:برکه! خدای من، نکنه حدسم درسته! - عزیزم من کل دسته گلت رو ازت می‌خرم به شرطی که منو ببری پیش مامانت! خوشحال باشه ای گفت و باهام اومد اون سمت خیابان، نزدیک چهارراه که می‌شدیم با دیدن زنی که با رنگی و رویی پریده کنار بساط نشسته بود پاهام به زمین چسبید، برگشتم سمت دخترکی که شبیه برکه بود و قطعاً دختر خودم!پنج ساله داشتم دنبالشون میگشتم و حالا تو این شرایط پیداشون کرده بودم! https://eitaa.com/joinchat/1558513375C2c5f5521ae IR 18