﹏🤍﹏🩸﹏🤍﹏🩸﹏🤍﹏🩸﹏🤍﹏🩸﹏🤍﹏
- چرا اومدی بیرون دارن خطبه رو میخونن!
+ گفتن مطلقه تو اتاق نباشه نحسی میاره... نشنیدید؟
- خیلی غلط کردن به کسی چه مربوط! کی بوده بگو برم دهنشونو ببندم..
+ شما برید تو بهتره جلو فامیل خوبیت نداره...
- اگه تو مطلقه ای پس منم هستم. پس منم نمیرم داخل... اصلا شاید ما خواستیم بهم برگردیم به بقیه چه مربوط! بعد خطبه میخوام با بابات حرف بزنم...
+ چه... چه حرفی مونده که بزنید؟
صدای صلوات و دست و کل از توی خونه بلند شد که به معنی بله گفتن عروس و تموم شدن خطبه بود... کسی حواسش به حیاط نبود و امیرعباس از فرصت استفاده کرد و جلوتر اومد. تو چشام خیره شد و لب تر کرد:
- میدونی که هر زمان دوباره بخوامت بهم محرمی.. حتی همین الان...
با این حرف زیر چونه مو گرفت و...
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
این کانال ۳ رمان درحال ارسال و ۱۰ رمان کامل شده داره که زیر نظر یک مشاور ارشد و یک دکترای ادبیات نوشته شدن🥰
همه رمانها برگرفته از سرگذشت های واقعی کیس های مشاوره هستن تا شما رو برای مهارت های زناشویی در زندگی آماده کنن و ماجرای جذاب ترین و آموزنده ترین کیس ها رو براتون مینویسن تا هم لذت ببرید هم تجربه کسب کنید🤍
۱۲ تا رمان کامل شده دارن😍🥰
۱۰ تا رمانشون همین الان #کامل یکجا میتونید دریافت کنید
همین الان کاملا واقعی
تا طرحشون تموم نشده برید👇🏿👇🏿👇🏿
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
سیَــه_چـــوم_ پارت ا
«سـیــاه چــشـــم»
امروز او برمی گشت .اویی که ده سال بود که اسمش را به زبان هیج یک از اهالی خانه نمی آمد. حاج بابا آوردن اسمش را ممنوع کرده بود. او که روزی مَحرم و همسر بود !
_ کجایی مه یاس؟ بیا دیگه ! همه رفتن.
شالم را روی سرم مرتب می کنم. .حالا من آن دختر ۱۳ ساله نیستم که روزی مرا تنها گذاشته بود . بزرگ شده بودم. کارخانه چای حاج بابا را به تنهایی می چرخاندم. با این افکار از آینه فاصله می گیریم و جواب می دهم.
_ اومدم مامان !!حالا نمی شد من نیام.. کارخانه کلی کار دارم.
مامان اخمی تحویلم می دهد و من می فهم به این رفتن مجبورم...
☆☆☆☆▪︎○○ ☆☆☆☆☆
_مه یاس !! دخترم!
به سمت حاج بابا می چرخم . شاید باید کار پسرش را به پای این مرد می نوشتم اما اما در این ده سال آنقدر دستم را گرفته بود و همیشه پشتم و پناهم شده بود که دیگر کارش به چشم نمی آمد.
_ جانم حاج بابا..
شرمنده نگاهم می کند.
_ به خدا قسم!! دست من بود ،جلوی آمدن این پسر را می گرفتم، اما هر کاری کردم نشد.من شرمنده اتم بابا جان.
فرمان را به سمت راست می چرخانم و به سمتش می چرخم.
_ بالاخره آقا نریمان باید برگشت. مطمئن باشید برای من، گذشته هیج اهمیتی ندارد .
دروغ میگویم ،من آنقدر که نشان نمی دادم محکم نبودم اما مجبور ضعف نشان ندهم.
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
اما وقتی تو فرودگاه اون ظالم را می ببینم.....
.🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
اسمم حسناست ، یه دختر یتیم که پدرش جز بدهی های زیاد چیز دیگه ای برامون ارث نذاشت.
با برادر و مادرم هرچی کار میکردیم نمیتونستیم پول طلبکارا رو بدیم .
تا اینکه یه روز طلبکارا اومدن دم در خونمون و تا میتونستن برادرمو کتک زدن، یهو پسر داییم محراب از راه رسید و گفت همه ی بدهی هامونو یه جا میده. من و برادرم مخالف بودیم .میدونستیم پولش حلال نیست .
اما همه رو داد اما در عوضش خواست که من زنش بشم . با وجود دخترای رنگارنگ که هربار با یکی بود نمیدونم چرا به من گیر داد.
همون شب بساط خواستگاری رو راه انداخت و عاقد دعوت کرد . داشتم دق میکردم من از محراب میترسیدم.
تا اینکه عاقد اومد یه روحانی جوون که روی ویلچر نشسته بود .
به دلم افتاد ازش کمک بخوام، چون عادت داشت قبل خوندن خطبه ی عقد وضو بگیره داستانمو توی یه نامه نوشتم و گفتم راضی نیستم و گذاشتم لای حوله و دادم دستش .
تموم امیدم به این عاقد جوون بود . وقتی چای داشت پخش میشد نگاهش یه لحظه روی من نشست و بعدش سینی چای برگشت روی پاش و مجلس بهم خورد.👌😊
https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
اون روحانی جوون که اسمش سید مرتضی بود و من قبلاً خونه ی مادربزرگم موقع روضه خوندن دیده بودمش بخاطر من چای رو ریخت رو پاش و مجلس رو بهم زد و چند وقت بعد ، خودش اومد خواستگاریم 😳
رمان #راننده_شخصی
نگارش #آلا