هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
«ترجیح میدم شبم رو جایی بگذرونم که از دیدن یه نفر حالم بد نشه».
این آخرین جملهای بود که به ملیکا گفتم!
من یاسینم. برای انتقام از پدرم، با دختری ازدواج کردم که حتی اسمش هم برام مهم نبود. قرار بود فقط سند زمین رو بگیرم و بعد ولش کنم ولی اون دختر هر روز با یه لبخند سعی میکرد دل منو به دست بیاره و من، هر روز یه تکه از غرورش رو زیر پام له میکردم.
اون شب کتم رو برداشتم که برم.آروم از آشپزخونه بیرون اومد._ امشبم دیر میای؟
_ آره.
_ حداقل میشه بدونم کجا میری؟
_ از کی تا حالا باید به تو جواب پس بدم؟
_ فقط کاش امشب زود بیای.
پوزخند زدم._ این نقش ها بهت نمیاد، ملیکا!
اشک توی چشمهاش جمع شد، اما برام مهم نبود. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و گفتم_ اصلاً شاید امشب خونه هم نیام. ترجیح میدم شبم رو جایی بگذرونم که از دیدن یه نفر، حالم به هم نخوره.
در رو بستم و رفتم. ولی فردا که برگشتم، ملیکا نبود. وارد اتاقش شدم و با چیزی که دیدم، چند ثانیه فقط همونجا خشکم زد. ملیکا...
https://eitaa.com/joinchat/3956934228C9d3c3437bb
IR 24
551.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥔🧅🥕🍗🧆🌯🌮🥩🥐🥪
👇 طرز تهیه بیش از 10000 نوع غذای نونی و محلی
انواع غذا با #گوشت_چرخکرده
انوع غذا با #گوشت_مرغ 🍗
فوت و فن آشپزی 👩🍳
با بیش از 10000 دستور وکلیپو تصویری مرحلهبهمرحله
#دسر_کیک_سفره_آرایی_پیتزا_فینگر_فود
https://eitaa.com/joinchat/3383493992C91f2669ba1
بدو بیا که آموزشهاش واقعا عاااااالیه 🏃♀🏃♀☝️
خودکار بیک؛ حامی آموزش و یادگیری دانشآموزان ایران
🔹 آموزش تخصصی و رایگان پایه اول تا نهم
لینک کانال های درسونه👇🏽
اول دبستان 👈🏼 @darsoone1
دوم دبستان 👈🏼 @darsoone2
سوم دبستان 👈🏼 @darsoone3
چهارم دبستان 👈🏼 @darsoone4
پنجم دبستان 👈🏼 @darsoone5
ششم دبستان 👈🏼 @darsoone6
پایه هفتم 👈🏼 @darsoone7
پایه هشتم 👈🏼 @darsoone8
پایه نهم 👈🏼 @darsoone9
آموزش زبان 👈🏼 @en_darsoone
مادرم با لبخند پیروزمندانه اش، دستش و گذاشته بود روی کمرم و به سمت مبلمان سلطنتی وسط سالن هدایتم میکرد.
به قصد آروم کردنم زیر لب گفت:
_فقط ببینش پسرم، همین!
من اما داشتم با خودم تمرین میکردم که چطور با سردترین لحن ممکن،این بازی مسخره رو همونجا تموم کنم و دلم رو سنگ کنم تا اسیر این وصلت اجباری نشم تا اینکه دیدمش.
پشتش به من بود.پیراهن بلند و ظریفی از حریر یاسی رنگ به تن داشت،با گُلهای سفید ریزی که انگار زیر نور لوستر میر،قصیدن. موهاش رو رها کرده بود و همونطور که میخندید، شونههاش تکون میخورد. نفسم بند اومد. صدای خندهاش... خدای من، این خنده که مال این دختر نبود! این خندهی ملکا بود.همون دختری که سالها پیش،با غرور احمقانه ام از دستش داده بودم.
سرم رو تکون دادم.حتماً خواب بودم اما وقتی سرش رو چرخوند و نگاهش تو نگاه من گره خورد، زمان برای همیشه ایستاد.
دهانش نیمه باز موند و فنجون چای تو دستش لرزید.
این نگاه،همون نگاه قدیمی بود،همونقدر آشنا.
صدای تپش قلب من تو اون لحظه، بلندترین فریاد عالم بود وقتی اسمم رو زمزمه کرد...
اون لحظه،یه حس عجیبی از دلتنگی بهم برگشت. چطور ممکن بود؟!
ادامه ی این سرگذشت واقعی و مهیج تو کانال زیره. دنبال کن و چند پارت بخون ببین این قلم چه میکنه باهات👌👇
https://eitaa.com/joinchat/672335055C5ddc198c3b
پسره به اجبار مادرش میره خواستگاری میبینه دختره عشقشه که ولش کرده بود! 💔
IR 25
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
ـ خانم... مطمئنی میخوای این بچه رو نگه داری همش ۱۶ سالته...قلبتم که مریضه هزینه هاتون خیلی زیاد میشها...
دستم رو محکم روی شکمم گذاشتم و به زن روبهروم خیره شدم. ـ آره... نگهش میدارم...
پولم تموم شده بود، جایی برای موندن نداشتم و تنها چیزی که برام مونده بود، همین بچه بود. چهار ماه بود از روستا زده بودم بیرون؛ نه دلم میخواست برای پدری که گفته بودن دخترت نازاست منو بی ارزش دانسته بود و همسری که ازدواج دوم کرده بود برگردم!
تا اینکه چشمم به یه آگهی افتاد:
«پرستار کودک نیازمندیم...»
شاید این آخرین شانسم بود. اما صاحب عمارت، مردی نبود که بشه راحت باهاش حرف زد.تا چشمش به شکمم افتاد، اخم کرد... ـ بارداری؟
آروم سر تکون دادم... ـ بله.
نگاهش سرد شد. ـ شوهر داری؟
لبم رو گزیدم و بعد از چند ثانیه گفتم:ـ نه...
هنوز چیزی نگفته بود که دختر کوچولوش دوید سمت ما و دستش رو دور پام حلقه کرد. ـ بابا! این خانومه قرارهه بشه مامانی من؟!!
بعد دوباره رو به من کرد و گفت:
ـ میتونی از دخترم مراقبت کنی.
با تعجب پرسیدم: ـ یعنی قبولم کردین؟
جوابش رو نداد؛ :ـ بیا داخل اتاقم... چون قبل از شروع کارت، باید یه چیزی رو بدونی...
https://eitaa.com/joinchat/2002716144C61f9e5e5f6
IR 25
چهار ماهه با بچهای که زیر قلبمه از روستا فرار کردم؛ نه جایی برای برگشت دارم، نه دستی که کمکم کنه...
وقتی چشمم به آگهی «پرستار کودک» افتاد، فکر کردم شاید این آخرین شانس منه. اما صاحب عمارت، همین که شکم باردارم رو دید، گفت یه زن باردار نمیخواییم!
ناگهان دختر کوچولوش دستم رو گرفت و گفت: «تو مامان جدید منی؟ بابا جونی من از این خانوم خوشم اومدهه...همین خانوم رومیخوام...»
چند ثانیه ای مکث کرد و گفت
_ برای شروع کارت تو این عمارت چندتا شرط دارم ... بیا اتاقم تا بهت بگم...
https://eitaa.com/joinchat/2002716144C61f9e5e5f6