╭━━━ 🥀🔥 ━━━╮
رمان «خَط»
╰━━━ 🍷🕊️ ━━━╯
هنوز باورم نمیشد اینجا کجاست...
عربستان.
من از ایران آمده بودم و حالا وسط جایی بودم که حتی نمیفهمیدم قرار است چه بلایی سرم بیاید.
مرد عرب مقابلم ایستاد و چند دقیقه بعد، زن جوانی با یک لباس قرمز وارد اتاق شد.
با هزار ترس لباس را پوشیدم و جلوی آینه ایستادم.
ـ خدایا... من اینجا چی کار میکنم؟
همان لحظه در باز شد.
همان مرد وارد شد، نگاهم کرد و آرام گفت:
ـ چقدر قشنگ شدی...
با صدای لرزان گفتم:
ـ من نمیخوام اینجا باشم...
اما برای اینکه بفهمید چطور به اینجا رسیدم، باید برگردم به چند روز قبل...
همراه دوتا از دوستام برای یه سفر معمولی راهی جاده شده بودم، اما بعد از یک توقف کوتاه، چشم باز کردم و خودمو وسط یه بیابون داغ دیدم!
چند ساعت بعد فهمیدم کجاییم...یه بازار!اما نه برای خرید و فروش وسایل؛ما خودمون قرار بود فروخته بشیم! 🔥درست وقتی فکر میکردم راه فراری ندارم، یه مرد ایرانی و مرموز به اسم فواد نجاتم داد.
مردی مذهبی و سرد که قرار بود فقط کمکم کنه، اما سرنوشت کاری کرد سر از شرکتش دربیارم!
برای حمایت از من، تصمیم گرفت بینمون عقد موقت جاری بشه.همون روز با شیطنت پرسیدم:
ـ ببخشید اگه نامزدم با من کاری کنه قبل از عروسی چی میشه 🤭🔥فواد خندید و گفت:
ـ جلوی زبونت رو بگیر... امشب خودم توی عمارت جواب سؤال سختت رو میدم، نازلی خانم!
فکر میکردم فقط میخواد منو بترسونه...
اما نمیدونستم که حرفش به واقعیت تبدیل میشه 🫣🔥
🔥 ادامه رمان «خَط» 👇
https://eitaa.com/joinchat/2673017946Ca28d7a6446
برای دیدن هزاران محصول تخفیفی همین الان یه سر به سایت بزن https://a.bslm.ir/api/v1/tracking/click/g/ba3a95508b31319664576379fa2e1524?b64=
‼️هررچی کِش و کلیپس داری
بریز دور و بیا اینجا 🤤
این دُختر با اَکسسوری های دلبرش
کُل ایتارو ترکونده😳👇🏽
https://eitaa.com/joinchat/4036953077C0594f1df16
با کلیپسای فانتزیش شبیه پِرنسس قِصه ها میشی😍☝️🏽
خلاصه که با آب قند وارد کانالش بشین 🤤🦋
⭕ *حراج تکسایز چرم* ⭕
مدلهای آفخورده با قیمت استثنایی موجود شد 👞👞👞👞👞
از همین حالا میتونید تکی هم خرید کنید
⚡️ با امکان *پرداخت ۴ قسطه* با اسنپپی!
👇 برای دیدن تنوع بیشتر کلیک کنید 👇
https://eitaa.com/emperatorcharm
https://eitaa.com/emperatorcharm
🌀 بدوووو بدوووو. 🏃♀️
🌀 تا عقب نمونی❌️
🔥 اینجا #کوله مدارس و دانشجویی داره
۴۰۰ ، ۵۰۰ ت زیر قیمت حراج زده🎒
🔥 #کتونی مدارس ، کیف و #کفش اداری
❣واسه خودت ، واسه مدرسه بچه هات بیا از دل تولیدی کوله و کیف بخر📢🤌
❌به #سراسر ایرانم براتون میفرستن 😵
https://eitaa.com/joinchat/2130445208Cf641321011
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
من دلنازم..
زن پسر بزرگ حاج کمیل که دخترهای کل شهر رو براش ردیف کرده بودن، اما اون منو انتخاب کرد.
ازدواج منو شوهرم اجباری بود و اصلا دوسش نداشتم. اونم وقتی حس منو فهمید سمتم نیومد و فقط گفت زندگی کنم چون مادر مریضش زجر نکشه.
بهم گفته بود اگه باهاش همکاری کنم و نذارم کسی بفهمه بین ما شکرابه بعد مدتی جدا میشیم، منم قبول کردم و توی جمع مثل یه زن و شوهر خوشبخت بودیم.
تا اینکه یه روز وقتی خونهی باباش ناهار دعوت بودیم و همه دور هم جمع بودن حاج کمیل رو به من کرد و گفت:
_حاج خانوم نوه میخواد عروس هنوز خبری نیست؟
از خجالت داشتم آب میشدم که شوهرم گفت:
_قربون حاج خانوم برم،حاج خانوم جون بخواد تا سال دیگه انشاالله نوهش بغلشه.
با این حرفش شوکه شدم مگه قرار نبود جدا بشیم؟ زیاد جدیش نگرفتم اما وقتی به خونه رسیدیم کنارم نشست و گفت:
_آقام از بچگی بهم یاد داده هرچی مامانم بگه بگم چشم!!!!!
https://eitaa.com/joinchat/2430993918C8314655019
حافظ بلا😐
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
از محضر که بیرون اومدیم دستم و گرفت...خجالت کشیدم!با اینکه یه بار ازدواج کرده بودم اما انگار یه حس دیگه ای تو #قلبم بیدار شده بود.من اینبار واقعا #عاشق شده بودم و با #عشق ازدواج کردم!
_خوب شازه خانم،کجا بریم برای ناهار؟
نگاهم رو ازش دزدیدم و آهسته گفتم
_نمی دونم...من اینجا رو زیاد بلد نیستم
با #محبت نگام کرد و گفت
_باورم نمیشه!بعد از این همه سختی به دستت آوردم و دارم به #آرامش میرسم
_بایدم باورت نشه!
به زنی که ظاهر مناسبی نداشت و نسبت به سنش زیادی جلف به نظر میرسید نگاه کردم
_به خاطر این، با این #ظاهر مسخره از دستم فرار کردی؟...
با تعجب به #سیاوش که رنگش پریده بود نگاه کردم...چرا چیزی نمیگفت؟‼️⁉️
#رویــــای_سبز🌿
https://eitaa.com/joinchat/2816803398C419060fbd8
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
_دختر جون...میدونی کنار شوهر من وایسادی؟میدونی اینکه آس و پاس اومده پیشت چقدر پول دار و ثروتمندِ؟
به سیاوش نزدیک شد و ادامه داد
_به خاطر منه که زنده ای !...خوب میدونی اگه الان باهام نیای چه اتفاقی میافته!
آهسته دستم و ول کرد...نگاهش غمگین بود و زیر لب یه چیزی گفت که از گیجی نفهمیدم... ناباور رفتنش رو نگاه کردم...واقعاًمن و گذاشت و رفت!💔
https://eitaa.com/joinchat/2816803398C419060fbd8
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
«ترجیح میدم شبم رو جایی بگذرونم که از دیدن یه نفر حالم بد نشه».
این آخرین جملهای بود که به ملیکا گفتم!
من یاسینم. برای انتقام از پدرم، با دختری ازدواج کردم که حتی اسمش هم برام مهم نبود. قرار بود فقط سند زمین رو بگیرم و بعد ولش کنم ولی اون دختر هر روز با یه لبخند سعی میکرد دل منو به دست بیاره و من، هر روز یه تکه از غرورش رو زیر پام له میکردم.
اون شب کتم رو برداشتم که برم.آروم از آشپزخونه بیرون اومد._ امشبم دیر میای؟
_ آره.
_ حداقل میشه بدونم کجا میری؟
_ از کی تا حالا باید به تو جواب پس بدم؟
_ فقط کاش امشب زود بیای.
پوزخند زدم._ این نقش ها بهت نمیاد، ملیکا!
اشک توی چشمهاش جمع شد، اما برام مهم نبود. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و گفتم_ اصلاً شاید امشب خونه هم نیام. ترجیح میدم شبم رو جایی بگذرونم که از دیدن یه نفر، حالم به هم نخوره.
در رو بستم و رفتم. ولی فردا که برگشتم، ملیکا نبود. وارد اتاقش شدم و با چیزی که دیدم، چند ثانیه فقط همونجا خشکم زد. ملیکا...
https://eitaa.com/joinchat/3956934228C9d3c3437bb
IR 24