eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
629 عکس
319 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕ *حراج تک‌سایز چرم* ⭕ مدل‌های آف‌خورده با قیمت استثنایی موجود شد 👞👞👞👞👞 از همین حالا می‌تونید تکی هم خرید کنید ⚡️ با امکان *پرداخت ۴ قسطه* با اسنپ‌پی! 👇 برای دیدن تنوع بیشتر کلیک کنید 👇 https://eitaa.com/emperatorcharm https://eitaa.com/emperatorcharm
🌀 بدوووو بدوووو. 🏃‍♀️ 🌀 تا عقب نمونی❌️ 🔥 اینجا مدارس و دانشجویی داره ۴۰۰ ، ۵۰۰ ت زیر قیمت حراج زده🎒 🔥 مدارس ، کیف و اداری ❣واسه خودت ، واسه مدرسه بچه هات بیا از دل تولیدی کوله و کیف بخر📢🤌 ❌به ایرانم براتون میفرستن 😵 https://eitaa.com/joinchat/2130445208Cf641321011
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
من دلنازم.. زن پسر بزرگ حاج کمیل که دخترهای کل شهر رو براش ردیف کرده بودن، اما اون منو انتخاب کرد. ازدواج منو شوهرم اجباری بود و اصلا دوسش نداشتم. اونم وقتی حس منو فهمید سمتم نیومد و فقط گفت زندگی کنم چون مادر مریضش زجر نکشه. بهم گفته بود اگه باهاش همکاری کنم و نذارم کسی بفهمه بین ما شکرابه بعد مدتی جدا میشیم، منم قبول کردم و توی جمع مثل یه زن و شوهر خوشبخت بودیم. تا اینکه یه روز وقتی خونه‌ی باباش ناهار دعوت بودیم و همه دور هم جمع بودن حاج کمیل رو به من کرد و گفت: _حاج خانوم نوه میخواد عروس هنوز خبری نیست؟ از خجالت داشتم آب میشدم که شوهرم گفت: _قربون حاج خانوم برم،حاج خانوم جون بخواد تا سال دیگه انشاالله نوه‌ش بغلشه. با این حرفش شوکه شدم مگه قرار نبود جدا بشیم؟ زیاد جدیش نگرفتم اما وقتی به خونه رسیدیم کنارم نشست و گفت: _آقام از بچگی بهم یاد داده هرچی مامانم بگه بگم چشم!!!!! https://eitaa.com/joinchat/2430993918C8314655019 حافظ بلا😐
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
از محضر که بیرون اومدیم دستم و گرفت...خجالت کشیدم!با اینکه یه بار ازدواج کرده بودم اما انگار یه حس دیگه ای تو بیدار شده بود.من اینبار واقعا شده بودم و با ازدواج کردم! _خوب شازه خانم،کجا بریم برای ناهار؟ نگاهم رو ازش دزدیدم و آهسته گفتم _نمی دونم...من اینجا رو زیاد بلد نیستم با نگام کرد و گفت _باورم نمیشه!بعد از این همه سختی به دستت آوردم و دارم به می‌رسم _بایدم باورت نشه! به زنی که ظاهر مناسبی نداشت و نسبت به سنش زیادی جلف به نظر می‌رسید نگاه کردم _به خاطر این، با این مسخره از دستم فرار کردی؟... با تعجب به که رنگش پریده بود نگاه کردم...چرا چیزی نمی‌گفت؟‼️⁉️ 🌿 https://eitaa.com/joinchat/2816803398C419060fbd8
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
_دختر جون...می‌دونی کنار شوهر من وایسادی؟میدونی اینکه آس و پاس اومده پیشت چقدر پول دار و ثروتمندِ؟ به سیاوش نزدیک شد و ادامه داد _به خاطر منه که زنده ای !...خوب میدونی اگه الان باهام نیای چه اتفاقی می‌افته! آهسته دستم و‌ ول کرد...نگاهش غمگین بود و زیر لب یه چیزی گفت که از گیجی نفهمیدم... ناباور رفتنش رو نگاه کردم...واقعاًمن و گذاشت و رفت!💔 https://eitaa.com/joinchat/2816803398C419060fbd8
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
«ترجیح میدم شبم رو جایی بگذرونم که از دیدن یه نفر حالم بد نشه». این آخرین جمله‌ای بود که به ملیکا گفتم! من یاسینم. برای انتقام از پدرم، با دختری ازدواج کردم که حتی اسمش هم برام مهم نبود. قرار بود فقط سند زمین رو بگیرم و بعد ولش کنم ولی اون دختر هر روز با یه لبخند سعی می‌کرد دل منو به دست بیاره و من، هر روز یه تکه از غرورش رو زیر پام له می‌کردم. اون شب کتم رو برداشتم که برم.آروم از آشپزخونه بیرون اومد._ امشبم دیر میای؟ _ آره. _ حداقل میشه بدونم کجا میری؟ _ از کی تا حالا باید به تو جواب پس بدم؟ _ فقط کاش امشب زود بیای. پوزخند زدم._ این نقش ها بهت نمیاد، ملیکا! اشک توی چشم‌هاش جمع شد، اما برام مهم نبود. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و گفتم_ اصلاً شاید امشب خونه هم نیام. ترجیح میدم شبم رو جایی بگذرونم که از دیدن یه نفر، حالم به هم نخوره. در رو بستم و رفتم. ولی فردا که برگشتم، ملیکا نبود. وارد اتاقش شدم و با چیزی که دیدم، چند ثانیه فقط همون‌جا خشکم زد. ملیکا... https://eitaa.com/joinchat/3956934228C9d3c3437bb IR 24