eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
632 عکس
319 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
هوس یه چیز شیرین کردی؟ 😋🍰 اینجا پره از کیک‌های جذاب، دسرهای وسوسه‌انگیز و شیرینی‌های خوشگل! 🧁🍓 ✨ بیا و شیرین‌ترین گوشه‌ی دنیای مجازی رو پیدا کن 💕 https://eitaa.com/joinchat/166332018Cd57e746441 🤎 یه گوشه‌ی شیرین برای آدمای خوش‌سلیقه! 🍓 از کیک‌های مجلسی و دسرهای خاص تا شیرینی‌های جذاب و خوشمزه 😋 هر بار که سر بزنی، یه چیز تازه برای وسوسه شدنت داریم! https://eitaa.com/joinchat/166332018Cd57e746441
بی سیم رو روی میز گذاشته و کلافه بله ای گفتم که در باز شد و سرباز با یک دختر بچه ی گریان اومد داخل:- قربان، این دختر بچه گم شده! نگاهم روی چشم های درشت و پر از اشک بچه‌گانه‌ش بود، با اینکه خسته بودم اما با لبخند رفتم جلو و بغلش کردم:- چرا گریه می‌کنی دختر خانم، بگو ببینم اسمت چیه؟ معذب گفت:- ماهلین! زیر لب اسم ماهلین رو زمزمه کردم و دوباره پرسیدم:- مامان بابات کجان؟ آروم گفت:- مامانم پیش دالی آرش هست، اما بابا ندارم که! گذاشتمش رو صندلی و پرسیدم:- بابات کجاست؟ داشت خیره خیره نگاهم می‌کرد، با لحنی قشنگ گفت:- شما خیلی شبیه بابای من هستید! قلبم ایستاد.. اگر ماهروی منم با بچه ی تو شکمش فوت نکرده بود شاید الان دخترمون این سنی بود! - شما که گفتی بابا نداری! سرش رو تکون داد و گفت:- ندارم که، مامانم میگه بابا رفته جای دور، مامانم همش غصه میخوره و عکس های بابارو‌نگاه می‌کنه، منم عکس بابا رو دیدم، شبیه شما هست! اخم نشست روی پیشونی‌م، این بچه داشت سرنخ های عجیبی بهم میداد، با صدایی گرفته پرسیدم:- عکس بابات رو داری؟ - نه اما عکس مامانم رو دارم، میخوای ببینش! لبخند زدم:- نشونم بده ببینم.. گریه‌ش یادش رفته بود، از کیفش عکسی در آورد و گرفت سمتم:- مامان ماهروی من! ضربان قلبم کند شد، دست لرزانم رو جلو بردم و عکس رو از دست دخترک گرفتم، عکس زنی رو که چهار سال پیش بهم گفتند با بچه‌ی تو شکمش از دنیا رفته! https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
بی سیم رو روی میز گذاشته و کلافه بله ای گفتم که در باز شد و سرباز با یک دختر بچه ی گریان اومد داخل:-
جناب سرهنگ عاشقمون که روزگار باهاش بد تا کرده بود بعد از چندسال دخترشو پیدا می‌کنه و می‌فهمه زنش هم زنده ست..💔😞 https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3 اگر دنبال رمان قلم قوی با vip  پرفروش و کامل هستید این رمان پیشنهاد شده برای شماست.. خودم خصوصیشو خریدم بس که روان و قشنگ نوشته شده..👌👆
♥️🍃 ‌💎 اگر آرامش میخواهی ،       دیگران را "چک نکن " 💎اگر احترام میخواهی ، در کار دیگران تا خودشان نخواسته اند و حتی اگر خواستند تا می توانی مداخله نکن ؛ 💎اگر هر دو را می خواهی ، فکر نکن  موضوعی که آن را درست می دانی باید به دیگران ثابت کنی....
💯💯زگیل درمان شد💯💯 زگیل چهارمین ویروس خطرناک دنیاست که علاوه بر خودت به اطرافیانت هم منتقل میشه. نه لیزر، نه فریز و حتی قرص های تقویتی راه درمانش نیست.🥲 ⭕ درمان قطعی و ریشه ای بیماریهای:😀 1️⃣ زگیل 🦠    2️⃣ تبخال ✅ زیر نظر سازمان غذا و دارو ✅ بیش از صدها رضایت و آزمایش منفی اگه توام زگیل تن/اسلی داری ، حتما بیا داخل کانال و به پیوی دکتر پیام بده تا ریشه ای و دائمی درمان بشی 👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼 ⚕️ آیدی دکتر:                                🧑‍⚕️ @Hpv_zanashoi ⚕️ لینک کانال کلینیک 🩺 https://eitaa.com/Hpv_zanashoi1
🔴🔴🔴📣📣📣📣📣📣📣 «فرش ماشینی کاشان» ✅ لوکس‌ترین انتخاب برای خانه‌های خاص! ✅قیمت ویژه فقط امروز، فرصت را از دست نده!» 🔺قیمت‌ها در حال افزایش‌اند، همین حالا سفارش بده!» آیدی سفارشات؛ @gahvami4796 شماره های تماس؛ 📲09103604796 09137426456 لینک کانال؛ https://eitaa.com/joinchat/1833370548C7054e154ab
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️‍🔥قسمت اول _ آتش دل❤️‍🔥 چمدان مشکی اش را روی آخرین پله فرودگاه پایین می گذارد و به اطراف نگاه می کند. زمستان بود.هوا سوز داشت و انگار می خواست باران ببارد. هفت سال قبل هم که از این شهر گریخته بود ، باران می بارید اما فقط از چشمانش!!!! در همه هفت سالی که سوئد بود هرگز آن شب را از یاد نبرده بود . شبی که محمد صدرایش داماد می شد و او به دستور پدربزرگشان تعبید می گشت. محمد صدرا تنها نوه پسری خاندان خدا وردی بود و پدرش که سه دختر داشت و به خاطر نداشتن پسر همیشه مورد خشم پدرش بود . عمه اش هم سه پسر و یک دختر داشت و به خاطر این همیشه به همه فخر می فروخت . به یاد داشت پدربزرگش تا ازدواج دوباره پدرش هم پیش رفته بود که پدرش قبول نکرده بود. پدرش عاشق مادرشان بود و برایش داشتن پسر مهم نبود و این بابت میل پدربزرگشان نبود که سالها سرکوفتش را مادرش شنید . محمد صدرا به خاطر پسر بودن همیشه مورد توجه پدربزرگشان بود و او و خواهرهایش اصلا به حساب نمی آمدند. او هم تا دست چپ و راستش را شناخت متوجه شد که محمد صدرا را عاشقانه دوست دارد و از حق هم نمی گذشت محمد صدرا هم جانش به جان آخرین دختر عمو مسعودش بند بود . اما هرگز نفهمید چرا محمد صدرایی که عاشقانه او را دوست داشت‌ درست شب عقدشان او را تنها گذاشت و با دخترعمه شان بهار ازدواج کرد ‌ .!!!! https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
_ اومدی که بمونی ؟ بله ی می گوید که اخم حاج طاهر در هم می گردد. _ حالا که اومدی چشمت به شوهر دختر عمه ات نباشه....یادت بمونه محمد صدرا زن داره. _آتش دل https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
وقتی بعد از ۵سال وارد خونه‌ی پدرم شدم این دختر بچه رو دیدم که گوشه ای نشسته و گریه می‌کنه گفتم کوچولوی خوشگل چرا گریه میکنی با دستش به بچه‌هایی که بازی میکردن اشاره کرد و گفت: اونا منو زدن و به من میگن بابات مرده و مامان بده برا داغ دل بچه دلم کباب شد و گفتم: مامانت کجاست؟ با خوشحالی به پشت سرم اشاره کرد و گفت: مامانم اومد. بلند شدم تا ببینم مادرش کیه که بچه رو گذاشته خونه‌ی پدرم و رفته وقتی چشم به مادرش افتاد قلبم لرزید و دست و پام رو گم کردم اونهم مثل من مات نگاهم می‌کرد. اون زودتر به خودش اومد و بچه‌ رو برداشت و رفت داخل خونه ولی فقط چند ساعت بعد فهمیدم این بچه‌ی مو فرفری خوشگل دختر خود منه و این زنی که منِ احمق دلم براش لرزیده زن خودمه؛ همون دختریه که شب عقد به جرم بیوه زن و بی‌سواد بودن تا حد مرگ کتکش زدم و ترکش کردم برای خوندن ماجرای این عاشقانه‌ی زیبا بزن رو لینک https://eitaa.com/joinchat/3168929114C3034182ec9
یه طرف زمین ایستاده بودم و نگاهم به بحث بی‌پایان ولی گاه شیرین رضا و‌ مرضیه بود. سویشرتم رو درنیاورده بودم و حالا از اثر دویدن‌های پیاپی کل بدنم گر گرفته بود. دستی به عرق پیشونیم کشیدم و‌ سویشرتم رو درآوردم. جاگیری که شد و رضا که توپ رو بطرفم پرت کرد، سارافونم رو مرتب کردم و آستین‌های سویشرت رو از پشت دور کمرم بستم؛ آماده توپ رو برداشتم، اما قبل از اینکه سرویس رو‌ بزنم، نگاه مهراد یه لحظه اتفاقی سمتم اومد. فوری اخم کرد _این چه وضعشه، بپوش سویشرتتو! با فکر به اینکه لباسم بلنده، با لحنی بی‌توجه جواب دادم +نمی‌خوام گرممه برگه‌ها رو پایین آورد و اخمش رو‌ تیزتر کرد _بپوش عرق داری سرما می‌خوری کفری از لحن دستوریش، لجباز سرتکون دادم +نمی‌خوام، اینطوری راحت‌ترم _می‌گم سرما خوردی دوباره بدتر می‌شی از نو کار عمو درمیاد...بپوش لباستو نگاه بچه‌ها حالا سمتم بود. بی‌اهمیت توپ رو تو دستم حرکت دادم و تو جایگاه سرویس ایستادم. خودکار رو روی برگه‌ها انداخت و پر اخم از جاش بلند شد _بازی بی بازی...اصلا بیاین برین تو دیگه غروبه هوا سرده «ورق۷۹۶» https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f