هوس یه چیز شیرین کردی؟ 😋🍰
اینجا پره از کیکهای جذاب، دسرهای وسوسهانگیز و شیرینیهای خوشگل! 🧁🍓
✨ بیا و شیرینترین گوشهی دنیای مجازی رو پیدا کن 💕
https://eitaa.com/joinchat/166332018Cd57e746441
🤎 یه گوشهی شیرین برای آدمای خوشسلیقه!
🍓 از کیکهای مجلسی و دسرهای خاص تا شیرینیهای جذاب و خوشمزه
😋 هر بار که سر بزنی، یه چیز تازه برای وسوسه شدنت داریم!
https://eitaa.com/joinchat/166332018Cd57e746441
بی سیم رو روی میز گذاشته و کلافه بله ای گفتم که در باز شد و سرباز با یک دختر بچه ی گریان اومد داخل:- قربان، این دختر بچه گم شده!
نگاهم روی چشم های درشت و پر از اشک بچهگانهش بود، با اینکه خسته بودم اما با لبخند رفتم جلو و بغلش کردم:- چرا گریه میکنی دختر خانم، بگو ببینم اسمت چیه؟
معذب گفت:- ماهلین!
زیر لب اسم ماهلین رو زمزمه کردم و دوباره پرسیدم:- مامان بابات کجان؟
آروم گفت:- مامانم پیش دالی آرش هست، اما بابا ندارم که!
گذاشتمش رو صندلی و پرسیدم:- بابات کجاست؟
داشت خیره خیره نگاهم میکرد، با لحنی قشنگ گفت:- شما خیلی شبیه بابای من هستید!
قلبم ایستاد.. اگر ماهروی منم با بچه ی تو شکمش فوت نکرده بود شاید الان دخترمون این سنی بود!
- شما که گفتی بابا نداری!
سرش رو تکون داد و گفت:- ندارم که، مامانم میگه بابا رفته جای دور، مامانم همش غصه میخوره و عکس های بابارونگاه میکنه، منم عکس بابا رو دیدم، شبیه شما هست!
اخم نشست روی پیشونیم، این بچه داشت سرنخ های عجیبی بهم میداد، با صدایی گرفته پرسیدم:- عکس بابات رو داری؟
- نه اما عکس مامانم رو دارم، میخوای ببینش!
لبخند زدم:- نشونم بده ببینم..
گریهش یادش رفته بود، از کیفش عکسی در آورد و گرفت سمتم:- مامان ماهروی من!
ضربان قلبم کند شد، دست لرزانم رو جلو بردم و عکس رو از دست دخترک گرفتم، عکس زنی رو که چهار سال پیش بهم گفتند با بچهی تو شکمش از دنیا رفته!
https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
بی سیم رو روی میز گذاشته و کلافه بله ای گفتم که در باز شد و سرباز با یک دختر بچه ی گریان اومد داخل:-
جناب سرهنگ عاشقمون که روزگار باهاش بد تا کرده بود بعد از چندسال دخترشو پیدا میکنه و میفهمه زنش هم زنده ست..💔😞
https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
اگر دنبال رمان قلم قوی با vip پرفروش و کامل هستید این رمان پیشنهاد شده برای شماست.. خودم خصوصیشو خریدم بس که روان و قشنگ نوشته شده..👌👆
♥️🍃
💎 اگر آرامش میخواهی ،
دیگران را "چک نکن "
💎اگر احترام میخواهی ،
در کار دیگران تا خودشان نخواسته اند و
حتی اگر خواستند تا می توانی مداخله نکن ؛
💎اگر هر دو را می خواهی ،
فکر نکن موضوعی که آن را
درست می دانی باید به دیگران
ثابت کنی....
💯💯زگیل درمان شد💯💯
زگیل چهارمین ویروس خطرناک دنیاست که علاوه بر خودت به اطرافیانت هم منتقل میشه. نه لیزر، نه فریز و حتی قرص های تقویتی راه درمانش نیست.🥲
⭕ درمان قطعی و ریشه ای بیماریهای:😀
1️⃣ زگیل 🦠 2️⃣ تبخال
✅ زیر نظر سازمان غذا و دارو
✅ بیش از صدها رضایت و آزمایش منفی
اگه توام زگیل تن/اسلی داری ، حتما بیا داخل کانال و به پیوی دکتر پیام بده تا ریشه ای و دائمی درمان بشی
👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
⚕️ آیدی دکتر:
🧑⚕️ @Hpv_zanashoi
⚕️ لینک کانال کلینیک 🩺
https://eitaa.com/Hpv_zanashoi1
🔴🔴🔴📣📣📣📣📣📣📣
«فرش ماشینی کاشان»
✅ لوکسترین انتخاب برای خانههای خاص!
✅قیمت ویژه فقط امروز، فرصت را از دست نده!»
🔺قیمتها در حال افزایشاند، همین حالا سفارش بده!»
آیدی سفارشات؛
@gahvami4796
شماره های تماس؛
📲09103604796
09137426456
لینک کانال؛
https://eitaa.com/joinchat/1833370548C7054e154ab
❤️🔥قسمت اول _ آتش دل❤️🔥
چمدان مشکی اش را روی آخرین پله فرودگاه پایین می گذارد و به اطراف نگاه می کند. زمستان بود.هوا سوز داشت و انگار می خواست باران ببارد.
هفت سال قبل هم که از این شهر گریخته بود ، باران می بارید اما فقط از چشمانش!!!!
در همه هفت سالی که سوئد بود هرگز آن شب را از یاد نبرده بود . شبی که محمد صدرایش داماد می شد و او به دستور پدربزرگشان تعبید می گشت.
محمد صدرا تنها نوه پسری خاندان خدا وردی بود و پدرش که سه دختر داشت و به خاطر نداشتن پسر همیشه مورد خشم پدرش بود .
عمه اش هم سه پسر و یک دختر داشت و به خاطر این همیشه به همه فخر می فروخت .
به یاد داشت پدربزرگش تا ازدواج دوباره پدرش هم پیش رفته بود که پدرش قبول نکرده بود.
پدرش عاشق مادرشان بود و برایش داشتن پسر مهم نبود و این بابت میل پدربزرگشان نبود که سالها سرکوفتش را مادرش شنید .
محمد صدرا به خاطر پسر بودن همیشه مورد توجه پدربزرگشان بود و او و خواهرهایش اصلا به حساب نمی آمدند.
او هم تا دست چپ و راستش را شناخت متوجه شد که محمد صدرا را عاشقانه دوست دارد و از حق هم نمی گذشت محمد صدرا هم جانش به جان آخرین دختر عمو مسعودش بند بود .
اما هرگز نفهمید چرا محمد صدرایی که عاشقانه او را دوست داشت درست شب عقدشان او را تنها گذاشت و با دخترعمه شان بهار ازدواج کرد .!!!!
https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
_ اومدی که بمونی ؟
بله ی می گوید که اخم حاج طاهر در هم می گردد.
_ حالا که اومدی چشمت به شوهر دختر عمه ات نباشه....یادت بمونه محمد صدرا زن داره.
_آتش دل
https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
وقتی بعد از ۵سال وارد خونهی پدرم شدم این دختر بچه رو دیدم که گوشه ای نشسته و گریه میکنه
گفتم کوچولوی خوشگل چرا گریه میکنی
با دستش به بچههایی که بازی میکردن اشاره کرد و گفت: اونا منو زدن و به من میگن بابات مرده و مامان بده
برا داغ دل بچه دلم کباب شد و گفتم: مامانت کجاست؟
با خوشحالی به پشت سرم اشاره کرد و گفت: مامانم اومد.
بلند شدم تا ببینم مادرش کیه که بچه رو گذاشته خونهی پدرم و رفته
وقتی چشم به مادرش افتاد قلبم لرزید و دست و پام رو گم کردم اونهم مثل من مات نگاهم میکرد.
اون زودتر به خودش اومد و بچه رو برداشت و رفت داخل خونه
ولی فقط چند ساعت بعد فهمیدم این بچهی مو فرفری خوشگل دختر خود منه و این زنی که منِ احمق دلم براش لرزیده زن خودمه؛ همون دختریه که شب عقد به جرم بیوه زن و بیسواد بودن تا حد مرگ کتکش زدم و ترکش کردم
برای خوندن ماجرای این عاشقانهی زیبا بزن رو لینک
https://eitaa.com/joinchat/3168929114C3034182ec9
یه طرف زمین ایستاده بودم و نگاهم به بحث بیپایان ولی گاه شیرین رضا و مرضیه بود. سویشرتم رو درنیاورده بودم و حالا از اثر دویدنهای پیاپی کل بدنم گر گرفته بود. دستی به عرق پیشونیم کشیدم و سویشرتم رو درآوردم. جاگیری که شد و رضا که توپ رو بطرفم پرت کرد، سارافونم رو مرتب کردم و آستینهای سویشرت رو از پشت دور کمرم بستم؛ آماده توپ رو برداشتم، اما قبل از اینکه سرویس رو بزنم، نگاه مهراد یه لحظه اتفاقی سمتم اومد. فوری اخم کرد
_این چه وضعشه، بپوش سویشرتتو!
با فکر به اینکه لباسم بلنده، با لحنی بیتوجه جواب دادم
+نمیخوام گرممه
برگهها رو پایین آورد و اخمش رو تیزتر کرد
_بپوش عرق داری سرما میخوری
کفری از لحن دستوریش، لجباز سرتکون دادم
+نمیخوام، اینطوری راحتترم
_میگم سرما خوردی دوباره بدتر میشی از نو کار عمو درمیاد...بپوش لباستو
نگاه بچهها حالا سمتم بود. بیاهمیت توپ رو تو دستم حرکت دادم و تو جایگاه سرویس ایستادم. خودکار رو روی برگهها انداخت و پر اخم از جاش بلند شد
_بازی بی بازی...اصلا بیاین برین تو دیگه غروبه هوا سرده
«ورق۷۹۶»
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f