20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🦊 روباه بنفش پیر
دنبال حکومت بر جنگل بعدِ شیر
🚨 روایت اول
این شعر کوتاه را برای دیگران هم بفرستید.
@rev1yat
دختر زیبایی که تو برف و سرما لب جاده وایساده بود رو سوار کردم...
من مانیار رستگار هستم، مهندس و مدیرعامل شرکت که به نظر بقیه خیلی جذاب و جنتلمن هستم اما از زن فراری.
برای همین همهی اهل فامیل و دوست و آشنا دست به یکی کرده بودن برام زن پیدا کنن.انگار مسابقه گذاشته بودن و شر.ط بندی هم کرده بودن که ببینند بالاخره کی میبره! اونقدر عصبیم کرده بودن که دلم میخواست یه مدت از همه دور بشم. برای همین بعد از کار رفتم پیش دوستم دیدم یه اسکانیا آر ۵۶۰ سفید جذاب خریده ، پریدم بالا و بیهوا راه افتادم...
چلهی زمستون بود و هوا کم کم سرد و سردتر میشد، به گردنه که رسیدم مه و کولاک شد
کنار یه قلعهی قدیمی یه دختر رو دیدم با لباس قرمز گلدار با خودم گفتم:
_بسمالله! این پریزاده؟
باورم نمیشد، ترمز کردم. سرم رو از پنجره بیرون بردم و داد زدم:
_هوا خیلی خرابه، کمک نمیخواین؟
دختر به سمت ماشین حرکت کرد، قلبم به تپش افتاده بود...
این داستان زیبا رو اینجا بخونین👇
https://eitaa.com/joinchat/3260286613Cc16f41d1f9
IR 26
#عکس_نوشته
🔰 گاردین:جنگ با ایران دست کم ۳۸ میلیارد دلار برای آمریکا هزینه داشته است...
🍃🌹🇮🇷 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
یه برگش رو که بخونی مطمئنم عاشق داستانش میشی😋
میگی نه برو همین یه برگش رو بخون#برگ907👇😋
با صدای رستا دلم میخواست زمین دهن باز کنه و توی همین لحظه من رو ببلعه
_اگه نبوسینش یعنی دوستش ندارید
محیا با خنده گفت
_اوه اوه دیگه واجب شد داداش
در کمال ناباوریم امیرصدرا سرش رو جلو آورد و با لبخندی محو گفت
_اجازه هست؟
مات و مبهوت بهش خیره بودم که گوشه ی چادرم که روی شونهم رها شده بود رو توی دستش گرفت ،بوسه ای نرم و عمیق روی چادرم زد و با کمی مکث ازم فاصله گرفت و لب زد
_مبارکم باشی
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
«فقط چند تکه لباس کافی بود تا دنیای شاهرخ روی سرش خراب بشه… 💔 مأمور فقط چند تکه لباس روی میز گذاشت؛ شاهرخ اما عشقش رو روی همون میز دفن کرد…» 🥀
وقتی مأمور گفت:
«این وسایل برای دختر شماست؟»
طاهره با دیدن گوشوارههای سارگل فرو ریخت… اما شاهرخ با دیدن شال سرخابیای که خودش برای سارگل خریده بود، حتی نتوانست گریه کند فقط صدای سارگل در گوشش میپیچید:
«پهلوان من… مردِ من… شاهِ قلبم…»
شاهرخ از کلانتری بیرون رفت…
درحالیکه هنوز نمیخواست باور کند عشقِ زندگیاش دیگر برنمیگردد… 🥀👇
https://eitaa.com/joinchat/478610671Ceacc3e3f09
📖 #لالهداغدار
✍🏻 #مریمملکزاده
«شاهرخ رفت کلانتری… اما چیزی که اونجا دید، کمرش رو شکست!...💔 فقط یک شال سرخابی کافی بود تا بفهمه سارگل دیگه برنمیگرده…🥺
اگه یه روز وسایل عشق زندگیت رو تحویلت بدن و بگن صاحبش دیگه زنده نیست، چی کار میکنی؟😔👇
https://eitaa.com/joinchat/478610671Ceacc3e3f09