12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩مطالبه شیرزن ایرانی از آقای اژه ای:
بچه رئیس جمهور باید بیاد
تو رسانه ملی از نود میلیون ایرانی
عذرخواهی کنه..
✍🏼 این ۴ دقیقه حرف دل خیلی هاست و پاسخی بود به حرف های احمقانه این بچه!
🔰رسانه مستقل #پدرفتنه 👇
🆔 @pedarefetneh |
🆔 @pedarefetneh |
همه فکر می کردن خدمتکارم و وقتی برای مهمونهای شوهرم شربت بردم دوستانه بود ولی شلوغ شده بود کسی نمی دونست من زن مهدی هستم و دخترا با پوشش فوق العاده افتضاحی که داشتن هر کدوم سعی داشتن به روش خاصی برای مهدی جذاب دلبری کنن و منه ندید بدید هم با تعجب نگاهشون می کردم و به جاشون خجالت میکشیدم😢😶🌫
صدای خنده دخترا و پسرا و بوی قلیون فضای ویلا رو پر کرده بود عصبی بودم و کارد میزدی،خونم در نمی اومد وقتی با سینی شربت وارد محفل بزمشون شدم سکوت بدی فضا رو فرا گرفت و ناگهان همه زدن زیر خنده و حالا نخند کی بخند واضح بود که دارن به من میخندن و یکی از دخترا روسری که مبل رو برداشت❗️
جوری یعنی داشت ادای من رو در می آورداون رو مدل حجاب سرش کرد و بقیه دوباره زدن زیر خنده خیلی بد بود وسط یه جمع باشی و بقیه اینجوری مسخره ات کنن و بدتر از اون نگاههای پسرا به من در مقابل چشم شوهرم بود سینی توی دستم رو روی میز گذاشتم و بهشون پشت کردم و خواستم به آشپزخونه برگردم که ناگهان شالم از سرم کشیده شد و....😱🥶🔥🔥👇👇
https://eitaa.com/joinchat/61211679Cc82b4defe4
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۲۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) یه حسی بهم میگ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۲۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
حالا همه بگید سیب تا عکساتونو بندازم
به جز ناهید که یه لبخند کمرنگ روی لباش نشست، بقیه برای اینکه ناهید خوشحال بشه با صدای بلند گفتن
_سیب
چند تا عکس یادگاری پشت سر هم انداختم.
پدر شوهرم نگاهش رو داد به من
_ تموم شد بابا؟
_ بله، چند تا انداختم.
نگاهش رو از من گرفت به ناصر گفت
_ حالا نرگس پیش ما وامیسته، تو عکس بگیر.
ناصر چشمی گفت منم رفتم کنار جمع ایستادم عکس انداخت.
پدر شوهرم رو کرد به ناهید:
_ ببخشید باباجون، ما دیگه زحمت رو کم میکنیم، میریم.
_ کجا میرید بابا؟ شام بمونید، زنگ میزنم به نادر از رستوران شام بیاره دور هم باشیم.
پدر شوهرم که انگار منتظر همین تعارف بود، لبخند پهنی زد:
_ باشه بابا، دستت درد نکنه.
بعد از صرف شام و چای، همگی از ناهید و نادر تشکر کردیم و اومدیم اسلامشهر. ناصر ماشین رو جلوی خونه پدر شوهرم نگه داشت و گفت:
_ آقاجون، میخوای من شب پیشت بمونم؟
_ نه عزیزم، برو خونت کنار زن و بچههات، من حالم خوبه.
خداوحافظی کردیم اومدیم خونه مامانم و با ناصر دو تایی کلی ازش تشکر کردیم. با بچها اومدیم خونه؛ همگی خسته بودیم، شب بخیر گفتیم و خوابیدیم.
صبح، ناصر بعد از صرف صبحانه رفت خونه باباش سری بزنه و از اونجا بره دنبال کارهای گاوداری.
مشغول درست کردن ناهار بودم که صدای زنگ تلفن خونه بلند شد. اومدم گوشی رو برداشتم:
_ سلام نیلوفر جان، صبحت بخیر.
_ سلام عزیزم، ببخشید اول صبحی مزاحمت شدم. نرگس من از دست محمد چیکار کنم؟
_ چرا، چی شده؟
_ دیدی دیروز همه اونجا جمع بودن محمد نیومد؟ الانم عمت زنگ زده میگه ما داریم میایم اونجا، محمد حاضر شد رفت بیرون.
_ ای وااای، چه کار بدی کرده.
مکثی کردم و گفتم:
_ ولش کن، تقصیر شما نیست. خودت رو اذیت نکن، انشاءالله درست میشه.
_ میبینی من چقدر بدبختم؟ پسرشون داره بیشعوری میکنه، من ناراحتم.
_ نه، این چه حرفیه؟ چرا بدبخت؟ این نشونه ادب و شعور خودته. الان زنگ میزنم به ناصر میگم با محمد صحبت کنه…
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\