eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
635 عکس
319 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕ *حراج تک‌سایز چرم* ⭕ مدل‌های آف‌خورده با قیمت استثنایی موجود شد 👞👞👞👞👞 از همین حالا می‌تونید تکی هم خرید کنید ⚡️ با امکان *پرداخت ۴ قسطه* با اسنپ‌پی! 👇 برای دیدن تنوع بیشتر کلیک کنید 👇 https://eitaa.com/emperatorcharm https://eitaa.com/emperatorcharm
بوت و نیم بوت ارزان شـــــــد !😳😍 خدا گواهه بوت ها رو میاد ازمون میبره آویزون میکنه مغازش دو سه تومن میفروشه !🙃 اینم لینک و یکراست از   😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2130445208Cf641321011 ➕ حراجِ بوت و کیف 😍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
«فقط چند تکه لباس کافی بود تا دنیای شاهرخ روی سرش خراب بشه… 💔 مأمور فقط چند تکه لباس روی میز گذاشت؛ شاهرخ اما عشقش رو روی همون میز دفن کرد…» 🥀 وقتی مأمور گفت: «این وسایل برای دختر شماست؟» طاهره با دیدن گوشواره‌های سارگل فرو ریخت… اما شاهرخ با دیدن شال سرخابی‌ای که خودش برای سارگل خریده بود، حتی نتوانست گریه کند فقط صدای سارگل در گوشش می‌پیچید: «پهلوان من… مردِ من… شاهِ قلبم…» شاهرخ از کلانتری بیرون رفت… درحالی‌که هنوز نمی‌خواست باور کند عشقِ زندگی‌اش دیگر برنمی‌گردد… 🥀👇 https://eitaa.com/joinchat/478610671Ceacc3e3f09 📖 ✍🏻
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
«شاهرخ رفت کلانتری… اما چیزی که اونجا دید، کمرش رو شکست!...💔 فقط یک شال سرخابی کافی بود تا بفهمه سارگل دیگه برنمی‌گرده…🥺 اگه یه روز وسایل عشق زندگیت رو تحویلت بدن و بگن صاحبش دیگه زنده نیست، چی کار می‌کنی؟😔👇 https://eitaa.com/joinchat/478610671Ceacc3e3f09
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
🍃🤍❤️‍🔥🍃🤍❤️‍🔥🍃🤍❤️‍🔥🍃🤍❤️‍🔥 من افسونم، دختر پر مویی که اونشب قرار بود عروسِ خان بشم! از وقتی یادم میاد از بچگی پشت سرم هزاران تا حرف بود و تو کوچه و مردم آبرویی نداشتم! برای همینم هیچکس در خونه‌مونو برای خواستگاری نمیزد! دخترهای همسن و سالم ازدواج کرده بودن و بچه دار هم شده بودن و من هنوز مجرد بودم چون هیچ مردی منو نخواسته بود تا اینکه... یه روز در خونه رو زدن و طایفه خان طبخ طبخ هدایا و طلا با دهل و ساز وارد حیاط شدن برای خواستگاری از من!!! همسایه ها و اطرافیان دهنشون از تعجب وا مونده بود و از فضولی داشتن میمردن که چطوری خان منو خواسته!!! مگه خان حرفهای پشت سر منو نشنیده؟! یا شنیده و... خانوادم از خدا خواسته بدون داماد عقدم کردن و منو راهیِ عمارت خان کردن! فرستادنم اتاقی که منتظر خان باشم! صداهای پچ پچ زنها توی سرم اکو میشد که خان وارد اتاق شد! خودم رو گوشه ی اتاق مچاله کرده بودم که جلو اومد و گفت: امشب میخوام به حرفهای پشت سرت پایان بدم! از ترس خودم رو جمع کردم و با گریه گفتم: ولی شما.. شما نمیتونی به من نزدیک بشی!! چون من... نذاشت ادامه بدم، جلو اومد، زیر بغلم رو گرفت؛ بلندم کرد و در گوشم حرفی زد که...... ادامه اش اینجاست👇🤭 https://eitaa.com/joinchat/2977497842C58f3476cd7
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
🍃🤍❤️‍🔥🍃🤍❤️‍🔥🍃🤍❤️‍🔥🍃🤍❤️‍🔥 به سه نفر از بین عزیزانی که عضو کانال خاتون بشن، عضویت رایــــگان vip داستانم😍میدم تا بتونن کل رمان قشنگمون رو تا پارت اخرش بخونن و لذت ببرن😍😌👇 https://eitaa.com/joinchat/2977497842C58f3476cd7
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
❤️‍🔥قسمت اول _ آتش دل❤️‍🔥 چمدان مشکی اش را روی آخرین پله فرودگاه پایین می گذارد و به اطراف نگاه می کند. زمستان بود.هوا سوز داشت و انگار می خواست باران ببارد. هفت سال قبل هم که از این شهر گریخته بود ، باران می بارید اما فقط از چشمانش!!!! در همه هفت سالی که سوئد بود هرگز آن شب را از یاد نبرده بود . شبی که محمد صدرایش داماد می شد و او به دستور پدربزرگشان تعبید می گشت. محمد صدرا تنها نوه پسری خاندان خدا وردی بود و پدرش که سه دختر داشت و به خاطر نداشتن پسر همیشه مورد خشم پدرش بود . عمه اش هم سه پسر و یک دختر داشت و به خاطر این همیشه به همه فخر می فروخت . به یاد داشت پدربزرگش تا ازدواج دوباره پدرش هم پیش رفته بود که پدرش قبول نکرده بود. پدرش عاشق مادرشان بود و برایش داشتن پسر مهم نبود و این بابت میل پدربزرگشان نبود که سالها سرکوفتش را مادرش شنید . محمد صدرا به خاطر پسر بودن همیشه مورد توجه پدربزرگشان بود و او و خواهرهایش اصلا به حساب نمی آمدند. او هم تا دست چپ و راستش را شناخت متوجه شد که محمد صدرا را عاشقانه دوست دارد و از حق هم نمی گذشت محمد صدرا هم جانش به جان آخرین دختر عمو مسعودش بند بود . اما هرگز نفهمید چرا محمد صدرایی که عاشقانه او را دوست داشت‌ درست شب عقدشان او را تنها گذاشت و با دخترعمه شان بهار ازدواج کرد ‌ .!!!! https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
_ اومدی که بمونی ؟ بله ی می گوید که اخم حاج طاهر در هم می گردد. _ حالا که اومدی چشمت به شوهر دختر عمه ات نباشه....یادت بمونه محمد صدرا زن داره. _آتش دل https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb