eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
635 عکس
319 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
🍃🤍❤️‍🔥🍃🤍❤️‍🔥🍃🤍❤️‍🔥🍃🤍❤️‍🔥 من افسونم، دختر پر مویی که اونشب قرار بود عروسِ خان بشم! از وقتی یادم میاد از بچگی پشت سرم هزاران تا حرف بود و تو کوچه و مردم آبرویی نداشتم! برای همینم هیچکس در خونه‌مونو برای خواستگاری نمیزد! دخترهای همسن و سالم ازدواج کرده بودن و بچه دار هم شده بودن و من هنوز مجرد بودم چون هیچ مردی منو نخواسته بود تا اینکه... یه روز در خونه رو زدن و طایفه خان طبخ طبخ هدایا و طلا با دهل و ساز وارد حیاط شدن برای خواستگاری از من!!! همسایه ها و اطرافیان دهنشون از تعجب وا مونده بود و از فضولی داشتن میمردن که چطوری خان منو خواسته!!! مگه خان حرفهای پشت سر منو نشنیده؟! یا شنیده و... خانوادم از خدا خواسته بدون داماد عقدم کردن و منو راهیِ عمارت خان کردن! فرستادنم اتاقی که منتظر خان باشم! صداهای پچ پچ زنها توی سرم اکو میشد که خان وارد اتاق شد! خودم رو گوشه ی اتاق مچاله کرده بودم که جلو اومد و گفت: امشب میخوام به حرفهای پشت سرت پایان بدم! از ترس خودم رو جمع کردم و با گریه گفتم: ولی شما.. شما نمیتونی به من نزدیک بشی!! چون من... نذاشت ادامه بدم، جلو اومد، زیر بغلم رو گرفت؛ بلندم کرد و در گوشم حرفی زد که...... ادامه اش اینجاست👇🤭 https://eitaa.com/joinchat/2977497842C58f3476cd7
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
🍃🤍❤️‍🔥🍃🤍❤️‍🔥🍃🤍❤️‍🔥🍃🤍❤️‍🔥 به سه نفر از بین عزیزانی که عضو کانال خاتون بشن، عضویت رایــــگان vip داستانم😍میدم تا بتونن کل رمان قشنگمون رو تا پارت اخرش بخونن و لذت ببرن😍😌👇 https://eitaa.com/joinchat/2977497842C58f3476cd7
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
❤️‍🔥قسمت اول _ آتش دل❤️‍🔥 چمدان مشکی اش را روی آخرین پله فرودگاه پایین می گذارد و به اطراف نگاه می کند. زمستان بود.هوا سوز داشت و انگار می خواست باران ببارد. هفت سال قبل هم که از این شهر گریخته بود ، باران می بارید اما فقط از چشمانش!!!! در همه هفت سالی که سوئد بود هرگز آن شب را از یاد نبرده بود . شبی که محمد صدرایش داماد می شد و او به دستور پدربزرگشان تعبید می گشت. محمد صدرا تنها نوه پسری خاندان خدا وردی بود و پدرش که سه دختر داشت و به خاطر نداشتن پسر همیشه مورد خشم پدرش بود . عمه اش هم سه پسر و یک دختر داشت و به خاطر این همیشه به همه فخر می فروخت . به یاد داشت پدربزرگش تا ازدواج دوباره پدرش هم پیش رفته بود که پدرش قبول نکرده بود. پدرش عاشق مادرشان بود و برایش داشتن پسر مهم نبود و این بابت میل پدربزرگشان نبود که سالها سرکوفتش را مادرش شنید . محمد صدرا به خاطر پسر بودن همیشه مورد توجه پدربزرگشان بود و او و خواهرهایش اصلا به حساب نمی آمدند. او هم تا دست چپ و راستش را شناخت متوجه شد که محمد صدرا را عاشقانه دوست دارد و از حق هم نمی گذشت محمد صدرا هم جانش به جان آخرین دختر عمو مسعودش بند بود . اما هرگز نفهمید چرا محمد صدرایی که عاشقانه او را دوست داشت‌ درست شب عقدشان او را تنها گذاشت و با دخترعمه شان بهار ازدواج کرد ‌ .!!!! https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
_ اومدی که بمونی ؟ بله ی می گوید که اخم حاج طاهر در هم می گردد. _ حالا که اومدی چشمت به شوهر دختر عمه ات نباشه....یادت بمونه محمد صدرا زن داره. _آتش دل https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb