eitaa logo
چشمه | فاطمه‌ مرعشیان
74 دنبال‌کننده
13 عکس
3 ویدیو
0 فایل
✨پناه بر نـــورِ آسمانها و زمین✨ چـشـمـه در دل جـاری کنیم؛ تا ســنـگِ دلْ بـشکـند و غُـبار از روح بِـشویَد. ـ💧ـ
مشاهده در ایتا
دانلود
البته که ما از جنگنده نمی‌ترسیم صداش هم دیگه عادی شده ولی اینکه یه یهودی در آسمان وطنم اینطوری پا رو گذاشته روی گاز و دُور می‌زنه برامون عذاب آوره
شهر ما -یاسوج-، خیلی خبری از جنگنده نبود این مدت. در طول روز نهایت یکی دو تا رد میشد و می‌رفت. ولی الآن از وقتی جنگنده‌شون رو این طرفا زدیم و همه دنبال خلبان‌ان، صدای جنگنده مداوم شنیده میشه. نهایتاً فاصله زمانی این جنگنده با بعدی پنج تا ده دقیقه است. البته خب احتمالش هم هست که یکی دو تا جنگنده‌ان و دارن دُور می‌زنن. ولی تنها چیزی که به ذهنم می‌رسه، اینه که؛ یا اومدن خلبان‌شون رو نجات بدن، یا سر به نیستش کنن که چیزیو لو نده...! همین دو ساعت پیش اطراف شهر دهدشت رو زدن، با چند شهید و مجروح...
بسم الله الرحمن الرحیم وَ جَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ سوره یس | آیه 9 | @cheeshmeee
شما برای دخترانتان دنیا را سیاه کردید..! ما اما حتی در جنگ هم، دنیای صورتی‌شان را زنده نگه داشتیم...🌸 _تشکر ویژه از تیم رسانه و فرهنگیِ هوافضا سپاه، برای خلق این اثر_ | @cheeshmeee
هرچی آقا خامنه‌ای بگه! بگه بجنگید، می‌جنگیم! بگه آتش‌بس، می‌گیم بس! بگه بمیرید، می‌میریم! بگه زندگی کنید، زندگی میکنیم! ما سربازیم آقا.. @ir_tavabin
روایت روز نوزدهم دلم آن لحظه‌ی دیدار را می‌خواهد... یادم هست! فقط نوزده روز از شروع سال هزار و چهارصد و سه گذشته بود. به واسطه‌ی مجموعه‌ای، با دوستانم به بیت رهبری دعوت شدیم. همان‌جا که همیشه از قاب تلویزیون دیده بودمش. با آن سادگی عجیب و دلنشین و زیلوهای آبی سفید. همان‌جا که شخص اول مملکت از پشت آن پرده‌ها می‌آید و با محبتی فراوان به مهمانانش سلامی گرم هدیه می‌کند، و می‌نشیند به روی یک صندلی چوبی. دل در دل‌مان نبود. زیارتش آنقدر شور و شعف به جان‌مان بخشیده بود که فقط حدود سه ساعت با زبان روزه، جلوی بیت، در کوچه‌ی انتظاره دلنشین ایستاده بودیم. آنقدر دیدنش برایم شیرین بود که آن چند ساعت استرس مرگ هم به جانم افتاده بود. می‌گفتم نکند نبینمش و موعد مرگم برسد..! شاید اما در عین حال از مرگ در آن لحظه استقبال می‌کردم، چرا که آن‌جا متبرک به قدوم مبارک حضرت ولیعصر عجل‌الله‌ست. اجازه‌ی ورود به بیت صادر شد. اولین قدم‌ها، اولین نگاه‌ها، به حسینیه‌‌ای که بوی شهدا می‌داد و انرژی‌اش زمینی نبود. ما اولین نفرات بودیم. ردیف دوم نشستیم و‌ احساسات‌‌مان را با هم در میان می‌گذاشتیم. هیچ چیز نمی‌توانست حال ما در آن لحظه را خراب کند. جلسه‌ی آن روز دانشجویی بود. یک دیدار پدر و فرزندی. نصف حسینیه که نشستند، شروع کردیم به شعار دادن. هر کسی که شعاری بلد بود، از اول و آخر مجلس می‌گفت و بقیه همراهی می‌کردند. البته خب شاید فقط شعار می‌دادیم...! چون نتوانستیم «خون در رگ‌هایمان را هدیه به رهبر کنیم»... . حدوداً یک ساعتی گذشت. هنوز آقا جان نیامده بودند و ما انتظار می‌کشیدیم. خسته از شعار دادن نبودیم، و حتی خلاقیت به خرج می‌دادیم: «تا قدسو پس نگیریم،‌ آروم نمی‌گیگیریم». شعارها تمامی نداشت. خستگی هم رسماً معنایی نداشت. اما شاید قرار بود همه چیز با هم هماهنگ شود، چرا که بعد از یک ساعت و حدود سی دقیقه که در حسینیه نشسته بودیم، دقیقاً ساعت شانزده و بیست و پنج دقیقه، همزمان با شعار «حیدر حیدر» ایشان وارد حسینیه شدند. کل دنیا یک طرف و آن لحظه‌ی دیدار یک طرف. آن روز برای من یک روز رؤیایی، غیر زمینی و فوق‌العاده بود. با خود می‌گفتم که وقتی دیدار با نائب امام زمان عجل الله آنقدر شیرین و دلنشین است، پس دیدار با خود حضرت چگونه است؟! حال دو سال از آن روز می‌گذرد و مصادف شده است با چهلمین روز از شهادت پدر عزیزمان، رهبرمان، نور دیده‌هایمان... شاید آن روز اگر می‌دانستم که دو سال بعد چهلمین روز از شهادت‌شان را به عزا می‌نشینم، بیشتر به ایشان نگاه می‌کردم و از محضرشان بیشتر فیض می‌بردم... ✍🏻 فاطمه مرعشیان | @cheeshmeee
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بله آقا جان تو ثابت کردی که ما رو خیلی دوست داری تو جانت رو فدای ملت کردی... -۱۹ فروردین ۱۴۰۳- 💔 | @cheeshmeee