, Paradox ,
از اون بهتر دوستایی که اونجا پیدا کردم >>>>
جالب اینه که من شب اول که رفتم اونجا گفتم اممم من دوست ندارم اینجا با کسی دوست بشم .
بعد شب آخر داشتم همه مسجدو بغل میکردم گریه میکردم 😂.
نمیدونم خوشحال باشم از تجربه ی همچین موقعیتی ، یا ناراحت باشم از اینکه تموم شد ؛-
, Paradox ,
نمیدونم خوشحال باشم از تجربه ی همچین موقعیتی ، یا ناراحت باشم از اینکه تموم شد ؛-
کلمه ی ناراحت شاید کافی نباشه .
حسی از ناراحتی که دارم بسیار فرای این کلمه است .
, Paradox ,
جالب اینه که من شب اول که رفتم اونجا گفتم اممم من دوست ندارم اینجا با کسی دوست بشم . بعد شب آخر داشت
یه حقیقتی که هست اینه که بچه ها میگفتن نه تو برونگرایی درون گرا نیستی که
چون با همه دوست میشی
قضیه اینه که من
آنقدررر از اینکه با بعضیا دوست نشدم حسرت نوشیدم و حس افتضاحی رو تا ابد بخاطرش تجربه میکنم که ،
نمیخام دوباره تکرار بشه و سعی میکنم اگه خواستم با کسی دوست شم اون حس خجالتم رو با حسرت بعد مقایسه میکنم و میبینم حسرته جوری من رو میدَرِه که قطعا دوست شدن رو ترجیح میدم ✅
این ۳ شب وقت خاموشی برامون اهنگ سنجاب لالا گنجشنگ لالا رو میزاشتن 😂😭
صبحم با اهنگ صبحت بخیر آقای من بیدار میشدیم
الان من چجوری با نبود این دوتا کنار بیام ؟
اونجا من کانزاشی ( چوبی که باهاش مو میبندن ) برده بودم و از اول با اون بودم
هر چند وقت یه بار یکی :
چه باحال چجوری با اینا موهاتو میبندی ؟
و حالا وقت کلاس آموزش بستن مو با کانزاشی بود 😂