هدایت شده از شبهایحوّا.
خسته میکنید آدمرو. کور و کر میشید در برابر حقیقتی که بارها گفته و در صورتتون کوبونده شده. برده و گمشده در نمادها و آمادهی حملهی حیوانوار. چشم میبندید بر روی کلمات و خستگیای که دیگران متحمل میشن برای توضیح دوباره و دوبارهی یک گزارهی واحد که توی مغز کوچک شما جا نمیشه. دهان نجس و ذهنیتی محدود در حد سقف اتاقتون. قبلاً سعی کردم روی میز بشینیم و سعی کنیم این واجآرایی لعنتیای که از دهان دوتامون بیرون میاد رو درک کنیم، اما شماها گم شدید، دوباره گم شدید در خطوط انساننویس از تجسم حقانیت و حقیقت. رها کنید ماهارو، اگر کلماتتون بیوزن و دود هستن رها کنید. وقتی حرفی برای گفتن ندارید، تن به هر ذلتی برای صرف نظر دادن نکنید. وقتی حرفی ندارید، چیزی نگید. بس کنید. خسته میکنید همهرو. بس کنید.
سمفونی دلقک ها.
من وقتی همه رو توی جمع میبینم بجز اون یه نفر:
دیده را فایده آنست که دلبر بیند
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟