هدایت شده از a girl written by angels
این پیام رو فوروارد کنید تا بگم اگر فقط با دیدن چنلتون باهاتون آشنا میشدم ، چه داستانی دربارهی زندگیتون برای خودم میساختم.🕯
اسپم نباشید و محتوا متعلق به خودتون باشه.
"تگ"
https://eitaa.com/joinchat/3144550046Cdb3e6a6075
حس میکنم بخش بزرگی از زندگی تو بین دیوارهای یک استودیوی کوچک گذشته؛ جایی که شبها چراغها رو کم میکردی، کت چرمت رو روی صندلی میانداختی و ساعتها با گیتارت چیزی میزدی که شاید حتی اسمش رو هم نمیدونستی. بوی چرم، صدای سیمهای گیتار و اون سکوت سنگین بین دو نت، انگار برای تو فقط بخشی از یک استایل نیست؛ بیشتر شبیه خاطرهی جاییه که میتونستی بدون اینکه کسی قضاوتت کنه، خودِ واقعیت باشی. شاید هنوز هم هر وقت بوی چرم به مشامت میرسه، ناخودآگاه دلت برای شبی تنگ میشه که یک آهنگ نیمهتمام، قرار بود چیزی رو درونت تغییر بده… 🎸
https://eitaa.com/uraltt
حس میکنم تو یه آدمی هستی که شبها بیشتر از روز زندگی میکنی. شاید یه زمانی توی یه شهر بارونی، ساعتها کنار پنجره مینشستی، کتاب میخوندی و به خوابهایی فکر میکردی که از کابوسهات واقعیتر بودن. الانم انگار اون مرز بین خواب و بیداری هنوز توی زندگیت مونده؛ واسه همین همهچیزت اینقدر آبی، تاریک و رویاگونهست.
https://eitaa.com/Hikari_07
فکر میکنم یه دوربین قدیمی داری که هیچوقت از خودت جداش نمیکنی. عصرها توی خیابونهای شهر راه میری و از آدمهایی که نمیشناسی، کافههای کوچیک و لحظههای معمولی عکس میگیری. شب که میرسه، چراغ اتاقت رو روشن میکنی و عکسها رو دونهدونه نگاه میکنی؛ شاید چون یه روز قراره همین آدمهای غریبه، بخشی از خاطراتت بشن.
https://eitaa.com/sorrowful8
فکر میکنم یه روز برای فرار از شلوغیِ دنیا، رفتی شرق آسیا و همونجا موندی؛ صبحها از کوچههای خیس و مغازههای کوچیک رد میشی، شبها زیر نور نئونها قدم میزنی و هر چیزی که توجهت رو جلب کنه ثبت میکنی. انگار زندگیت یه فیلم آرومِ ژاپنی شده که هیچکس عجلهای برای تمام شدنش نداره.
https://eitaa.com/nininini2
تو از همون بچگی یه جور عجیبی با کتابها فرق داشتی. میگن وقتی همسنوسالات دنبال بازی بودن، تو گوشهی خونه مینشستی و کتابهایی رو ورق میزدی که حتی نصف کلماتشون رو نمیفهمیدی. بعدها معلوم شد یکی از اون کتابها متعلق به پدربزرگت بوده؛ مردی که سالها پیش نویسنده بوده و هیچوقت کتابش رو منتشر نکرده.هیچکس نمیدونه چرا، اما اولین جملهای که توی دفترت نوشتی، دقیقاً همون جملهای بود که صفحهی آخرِ کتابِ ناتمامِ اون نوشته شده بود. شاید برای همینه که هنوز قهوهات رو کنار کتاب میذاری و مینویسی؛ انگار داری داستانی رو ادامه میدی که خیلی قبلتر از به دنیا اومدنت شروع شده.
https://eitaa.com/writerme
حس میکنم تو از بچگی توی یه خونهی قدیمی وسط جایی سبز و دورافتاده بزرگ شدی؛ جایی که صبحها صدای پرندهها بیدارت میکرد و تا چشم کار میکرد درخت بود و مه. بعد بزرگ شدی، ولی هیچوقت واقعاً از اونجا دل نکَندی؛ انگار هنوز هم هر بار از برگها، نور و آسمون عکس میگیری، داری تکههایی از همون خانهی دوردستت رو با خودت به اینجا میاری.
https://eitaa.com/joinchat/443877010Cb47ef2bbda
فکر میکنم «نهنگ غرقشده» اسمِ یه دفتر قدیمیه که از وقتی بچه بودی نگهش داشتی. هر روز فقط یک چیز توش ثبت میکردی؛ یک عکس، یک جمله، یک تکه از زندگی. هیچوقت هم ننوشتی چرا. سالها بعد، وقتی دوباره دفتر رو باز کردی، فهمیدی تمام عکسها مربوط به روزهایی بودن که بعداً چیزی مهم توی زندگیت اتفاق افتاده… انگار این دفتر قبل از خودت میدونسته کدوم خاطرهها قراره غرق نشن.