eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5.2هزار دنبال‌کننده
61 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از گسترده فاطی
- آقای داماد آیا بنده وکیلم؟ لبخندم عمیق است. منتظرم میعاد بگوید بله و خلاصمان کند از این دوری. عاقد باز میپرسد: - آقای داماد؟ وکیلم؟ باز هم سکوت. با رنج کنار گوشش آرام میگویم: - من بله رو دادم میعاد. منو منتظر نذار! جوابم را نمیدهد. دارم لبخندم را خوشبینانه حفظ میکنم. اما صدای پچ پچ ها آزارم می دهد. خواهرم که دارد قند میسابد با دستپاچگی میگوید: - داماد رفته گل بچینه! خنده ها از روی تمسخر است. دلم میشکند. عاقد با خنده میکند: - پسرم نازتم خریدار داره. برای بار سومه ها! وکیل هستم آیا؟ بلند و محکم میگوید: - نه! قلبم از کار میافتد و چشمم میسوزد. صدای پچ پچ دیگر نمی آید. من خشک شده ام و عاقد با لبخندی جمع شده دفتر را محکم میبندد و بلند میشود. _چرا؟ -دوستت ندارم.هیچ وقت نداشتم چون تو قاتل عشق منی..الهه ی من.. عشقش؟؟الهه؟! بلند میشود با نگاهی پر از نفرت _حالا تو بمون با یه عمر بی آبروییِ اون بچه ای که تو شکمته.. دستم روی شکمم خشک شد درحالی که خیره به رفتنش بودم در حالی که نمیدانستم ۵ سال بعد سرنوشت چطور ما را سر راه هم قرار میدهد.. https://eitaa.com/joinchat/3955228959C4b22fdc5b5
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت255. 🌿🕊 دست بردم داخل موهام و به عقب هد
به نام خدا فصل دوم. . 🌿🕊 در اتاق رو باز کردم که دیدم نیما روی تخت رو به پنجره نشسته. در رو پشست سرم بستم و اروم جلو رفتم. چادر و روسریم که اخرین دفعه روی زمین افتاده بود الان مرتب تا شده بود و کنار نیما بود. وقتی به نیما رسیدم. اروم اسمشو صدا زدم و گفتم: اقا نیما. هیچ واکنشی نشون نداد. که روسری و چادر رو از کنارش بردلشتم و خودم نشستم. دوبار اسمشو صدا زدم که اینبار با یه لبخند کوچیکی برگشت سمتم و گفت: ببخشید سیندرلا. مثل خودش لبخند خجلی زدم وگفتم: اولین بارم بود، باید کم کم عادت کنم بهش. نیما با سکوت دستی داخل موهای بهم ریخته اش کرد و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه به سمت کشوی کنار تخت خم شد و گفت: یادم رفت کادوی عقدمون رو بهت بدم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم. 🌿🕊 لز داخل کشو یک جعبه بیرون اورد و سمتم گرفت. جعبه رو ازش گرفتم و درشو باز کردم. یک ساعت نقره ای و نگین کاری شده بود. از داخل جعبه درش اوردم و سمت نیما گرفتم و گفتم: خیلی قشنگه میشه ببندی به دستم؟ نیما ساعت رو از دستم گرفت و با احتیاط به دستم بست و بعد روی دستم رو ب/وس/ید و مثل یک شئ با ارزش دستم رو کنار پام گذاشت. و بعد سرش رو همونجا روی پام گذاشت. با دستم داخل موهای ژولیده ژولیده شو دست کشیدم و گفتم: چرا موهاتو اینجوری کردی؟ نیما از بالا به دستم نگاهی انداخت و خندید. هرچی با دستم سعی میکردم موهاش رو مرتب کنم نمیشد. نیما از داخل موهاش برداشت و گفت: خودتو خسته نکن، اینا کلی تافت و ژل خوردن باید برم حموم. با سکوت نگاهش کردم که نیما دستی به شکمش کشید و گفت: ناهار خوردی؟ سر بالا انداختم و گفتم: نه. نیما خندید و گفت: مثلا عروس دامادیم، باید بهمون کباب میدادن. مثل خودش خندیدم که نیما گفت: غذا بلدی درست کنی؟ کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت257 🌿🕊 لز داخل کشو یک جعبه بیرون اورد و س
توجه توجه ❗️ رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده. چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه. برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ50تومان پرداخت بشه. برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید: @PV_168
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
_دختر بابا حالش چطوره؟ (طناز اومد حرفی بزنه که مادرم با صدای بلند و عصبی گفت:) _اخه به توام پدر میگن چرا انقدر بیخیالی تو. (از روی زمین بلندشدمو گفتم:)_چیشده مادر؟ (عصاشو روی زمین کوبید و گفت:) _زنت برداشته طناز و توی اتاقت حبس کرده... توهم انگار نه انگار تازه این فقط یکیشه... یبار هم که طناز رفته بود دستشویی رفت پیشش و صدای ج**غ و گریه طناز اومد.... تو دیگه چجور پدری هستی. (اخمامو با حرفایی که شنیدم به هم نزدیک کردمو عصبی از جلوی طناز گذشتم و به بابا، باباگفتناش توجهی نکردمو از پله ها بالا رفتمو وارد اتاقم شدم. ماندانا پشت میز ارایش نشسته بودکه تا من وارد اتاق شدم لبخندی زدو بهسمتم برگشت و اومد حرفی بزنه که به سمتش رفتمو با پشت دست زد** تو گو**ش وفری**د زدم:)_فکر کردی کی هستی هان... گمشو از خونه من بیرون نمیخوام دیگه قیافه نحستو ببینم... حالم ازت بهم میخوره (بدون توجه به اشکهای ماندانا از اتاق خارج شدم اما قبلش با صدای بلند گفتم:)_10 دقیقه وقت داری... بیام ببینم اینجایی می*شمت «10 دقیقه بعد» (وارد اتاق شدم که دیدم کسی توی اتاق نیست نفس عمیقی کشیدم و اومدم در رو ببندم که طناز با گریه اومد و پامو گرفت و گفت:)_بابا برو خاله ماندانا رو برگردون اون کاری نکرده... اون روز خودم پام لیز خورد افتادم رو زمین و امروز خودم به خاله گفتم منو تو اتاق بزاره که اومدی قافلگیرت کنم (من چکار کرده بودم با اون دختر که همه زندگیم بود) https://eitaa.com/joinchat/4259906584Ce2e81bdc93 این رمان هیجانی رو ازدست نده👆
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
سرگذشت زیبا ماندانا و ارتا 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 هردو برای خلاصی و زندگی راحت با هم ازدواج کردن و قرداد بستن اما همین ازدواج فصل جدیدی از زندگیشون بود که شروع شد... https://eitaa.com/joinchat/4259906584Ce2e81bdc93
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
رمان شده آوردم براتون😍👇 «یک سال همخونه بودیم... اما اون‌شب، همه چیز از کنترل خارج شد!» "شب عروسی‌مون، وقتی فهمیدم مردی که عاشقانه بهش بله گفتم،همون مأمور نفوذیه که بابام رو به زندان انداخت، همه چیز برام تموم شد! یک سال تمام توی یه خونه بودیم، اما من براش شدم یک غریبه... یک مجسمه‌ی سنگی که حتی اجازه نمی‌دادم دستش به دستم بخوره! اما امشب، سالگرد اون شب شومه. تصمیم گرفتم بازی رو عوض کنم! با یه لباس حریر مشکی،آرایش و عطری که می‌دونستم دیوونه‌ش می‌کنه، سد راهش شدم. خسته از سر کار اومده بود که با دیدنم ماتش برد. چشماش سرخ شده بود، با صدایی که سعی می‌کرد نلرزه غرید: دیلان...برو این لباس کوفتی رو عوض کن! وگرنه قولی که دادم زیر پا میذارم! نیشخندی زدم، یه قدم دیگه بهش نزدیک شدم و توی چشماش زل زدم: + من که نگفتم نشکن...! رگ گردنش از حرص بیرون زده بود : بد میبینی دیلان! ابرویی بالا انداختم و با لبخندی شیطون یه قدم دیگه جلوتر رفتم : + ولی من... با این لباس مشکلی ندا... هنوز حرفم تموم نشده بود که بی طاقت مچ دستمو گرفت و با چنان قدرتی منو بین دیوار و بازواش حبس کرد که نفسم برید. نگاهش دور صورتم چرخید و کنار گوشم پچ زد:خودت خواستی...❤️‍🔥🚷 https://eitaa.com/joinchat/3414230397Cc90b3d5baa فقط متأهل ها عضو بشن🤨 فوووووللللل هیجانههههه و عاشقانههههه ♥️
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
من مرصادم،با اینکه مأمور مخفی پلیس بودم،عاشق دختر یکی از کله گنده ترین خلافکارای ایران شدم! برام مهم نبود تو چه جایگاهی هستم! قرارمون بر ازدواج بود اما وقتی فهمید، من نفوذی پلیس بودمو باعث و بانیِ گیر افتادنِ پدرش...❌ https://eitaa.com/joinchat/3414230397Cc90b3d5baa سالگرد ازدواجمون بود و دلم پر میزد برای دخترکی که یک‌سال محرمم بود ولی‌ داشتمش و نداشتمش! امشب برخلاف همیشه عجیب به خودش رسیده بود که طاقت نیاوردمو....🔥🚷 نگم براتون از خصوصی این رمان،غوغا به پا کرده با عاشقانه هاش🙈سرگذشت مرصاد و دیلان رو از زبون خودشون بخون این رمان برخلاف بقیه رمان ها کامل شده است😍
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
- مسافرین محترم پرواز 142 آماده برای پرواز خلبان یه پیغـام داره... از پنجره به بیرون خیره بودم که صدای اشنایی تو بلندگو پیچید: - دانیال تهرانی هستم این بار میخوام به مقصد قـلـب یکی از مسافرا پرواز کنم.. یه دخـترکوچـولوی مو خرمایی که از پنجره به بیرون خیره شده و... همه نگاه‌ها به سمتم چرخید که هـولم کرد و همون لحظه خـلبان جذاب جلو اومد و همونجا جلوی چشم همه..📵🔥🥵 https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
🤌🏻🍓 - ببخشید میخواستم تایم پروازا رو بدونم.. رو به خـلبان لبخندی زدم: - جناب بگید مقصـدتون کجاست تا راهنمایی کنم؟!.. یـهو اشاره زد : - ‌مقصدم قـلـب شماست . . 😔❤️‍🔥🛩️ https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
جایي که به طور دوره های پادکستی میزارن🌱✨ : ) تو این کانال به تمامی هات میرسـ‌ي 🕶♥️ / . https://eitaa.com/joinchat/4248568193Cb7dac6d531 وقتـ‌ي یه از چیزایی رو ندونه ؛ مگه میشه بگه من یه شیعه واقعیم ؟!😢❤️‍🩹