هدایت شده از گسترده فاطی
- آقای داماد آیا بنده وکیلم؟
لبخندم عمیق است. منتظرم میعاد بگوید بله و خلاصمان کند از این دوری.
عاقد باز میپرسد:
- آقای داماد؟ وکیلم؟
باز هم سکوت. با رنج کنار گوشش آرام میگویم:
- من بله رو دادم میعاد. منو منتظر نذار!
جوابم را نمیدهد.
دارم لبخندم را خوشبینانه حفظ میکنم. اما صدای پچ پچ ها آزارم می دهد. خواهرم که دارد قند میسابد با دستپاچگی میگوید:
- داماد رفته گل بچینه!
خنده ها از روی تمسخر است. دلم میشکند. عاقد با خنده میکند:
- پسرم نازتم خریدار داره. برای بار سومه ها! وکیل هستم آیا؟
بلند و محکم میگوید:
- نه!
قلبم از کار میافتد و چشمم میسوزد.
صدای پچ پچ دیگر نمی آید. من خشک شده ام و عاقد با لبخندی جمع شده دفتر را محکم میبندد و بلند میشود.
_چرا؟
-دوستت ندارم.هیچ وقت نداشتم چون تو قاتل عشق منی..الهه ی من..
عشقش؟؟الهه؟!
بلند میشود با نگاهی پر از نفرت
_حالا تو بمون با یه عمر بی آبروییِ اون بچه ای که تو شکمته..
دستم روی شکمم خشک شد درحالی که خیره به رفتنش بودم
در حالی که نمیدانستم ۵ سال بعد سرنوشت چطور ما را سر راه هم قرار میدهد..
https://eitaa.com/joinchat/3955228959C4b22fdc5b5
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت255. 🌿🕊 دست بردم داخل موهام و به عقب هد
به نام خدا
فصل دوم.
#پارت256. 🌿🕊
در اتاق رو باز کردم که دیدم نیما روی تخت رو به پنجره نشسته.
در رو پشست سرم بستم و اروم جلو رفتم.
چادر و روسریم که اخرین دفعه روی زمین افتاده بود الان مرتب تا شده بود و کنار نیما بود.
وقتی به نیما رسیدم. اروم اسمشو صدا زدم و گفتم: اقا نیما.
هیچ واکنشی نشون نداد.
که روسری و چادر رو از کنارش بردلشتم و خودم نشستم.
دوبار اسمشو صدا زدم که اینبار با یه لبخند کوچیکی برگشت سمتم و گفت: ببخشید سیندرلا.
مثل خودش لبخند خجلی زدم وگفتم: اولین بارم بود، باید کم کم عادت کنم بهش.
نیما با سکوت دستی داخل موهای بهم ریخته اش کرد و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه به سمت کشوی کنار تخت خم شد و گفت: یادم رفت کادوی عقدمون رو بهت بدم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم.
#پارت257 🌿🕊
لز داخل کشو یک جعبه بیرون اورد و سمتم گرفت.
جعبه رو ازش گرفتم و درشو باز کردم.
یک ساعت نقره ای و نگین کاری شده بود.
از داخل جعبه درش اوردم و سمت نیما گرفتم و گفتم: خیلی قشنگه میشه ببندی به دستم؟
نیما ساعت رو از دستم گرفت و با احتیاط به دستم بست و بعد روی دستم رو ب/وس/ید و مثل یک شئ با ارزش دستم رو کنار پام گذاشت.
و بعد سرش رو همونجا روی پام گذاشت.
با دستم داخل موهای ژولیده ژولیده شو دست کشیدم و گفتم: چرا موهاتو اینجوری کردی؟
نیما از بالا به دستم نگاهی انداخت و خندید.
هرچی با دستم سعی میکردم موهاش رو مرتب کنم نمیشد.
نیما از داخل موهاش برداشت و گفت: خودتو خسته نکن، اینا کلی تافت و ژل خوردن باید برم حموم.
با سکوت نگاهش کردم که نیما دستی به شکمش کشید و گفت: ناهار خوردی؟
سر بالا انداختم و گفتم: نه.
نیما خندید و گفت: مثلا عروس دامادیم، باید بهمون کباب میدادن.
مثل خودش خندیدم که نیما گفت: غذا بلدی درست کنی؟
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت257 🌿🕊 لز داخل کشو یک جعبه بیرون اورد و س
توجه توجه ❗️
رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده.
چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه.
برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ50تومان پرداخت بشه.
برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید:
@PV_168
جایي که به طور #اختصاصی دوره های پادکستی میزارن🌱✨ : )
تو این کانال به تمامی #پرسش هات میرسـي 🕶♥️ / .
https://eitaa.com/joinchat/4248568193Cb7dac6d531
وقتـي یه #شیعه از #اهل_بیتش چیزایی رو ندونه ؛
مگه میشه بگه من یه شیعه واقعیم ؟!😢❤️🩹