یه وقتایی غم شبیه گریه نیست. شبیه یه خستگی قدیمیه که دیگه از تنت جدا نمیشه. بیدار میشی میبینی هنوز هست. شب میخوابی میبینی کنارت دراز کشیده. نه کاری به کارت داره، نه میره. فقط هست. مثل یه وزن اضافی که هیچوقت عادت نمیکنی بهش
گاهی آدم دلش میخواد یه گوشه بایسته و فقط نگاه کنه. نه اینکه بخواد کاری بکنه، نه اینکه حسرتی باشه. فقط تماشا. انگار یه فیلم سینمایی طولانی داره جلوش پخش میشه و تو هم یکی از تماشاگرایی. پروانهها توی این صحنه نقش خاصی دارن. نه فقط تزیین نه فقط یه موجود زیبا. اونا یه جور پیامرسانن. ما توی سینهمون یه باغچه داریم. یه باغچهی کوچیک ولی خیلی عمیق. اونجا پروانههایی از جنس امیدهای خاموش زندگی میکنن. این پروانهها بالهاشون ابریشمیه، رنگی، ولی یه حسرتی توی بال زدنشون هست. انگار همیشه یچیزی کم دارن. یه نیروی بیشتری، یه هوای تازهتری. هر بار که زندگی یه ضربهی سنگین میزنه یچیزی توی این باغچه میشکنه. شاید یه گل، شاید یه شاخه. ولی پروانهها، اونا نمیمیرن. شاید بالهاشون یکم کج و کوله بشه، شاید رنگشون یه کم کمرنگ، ولی شروع میکنن به جنب و جوش. بال میزنن. نه برای فرار، شاید برای اینکه بگن ما هنوز هستیم..
قشنگی دردناک ماجرا اینجاست. این پروانهها با وجود تمام سختیا، هنوز زیباییشونو دارن. هنوز وقتی توی نور کمرنگ وجودمون میرقصن یه برق امیدی توی چشمامون میندازن. شاید اون امید که ما رو زنده نگه داشته، همین بال زدن بیهدف این پروانههای زخمی باشه. زندگی ما یجور نمایش مداومه. نمایشی که توی پسزمینش پروانههایی هستن که مدام دارن سعی میکنن پرواز کنن. پرواز از درون خودمون به سمت یجایی که شاید وجود نداره. ولی همین تلاش، همین زیبایی شکنندهشون، به زندگیمون یه معنی خاص میده. یه معنیغمانگیز ولی زیبا. گاهی حس میکنم خود منم یجور قفس پر از پروانم. یه قفس متحرک که هرجا میره این رقصِ زیبا و دردناکو با خودش میبره. پروانههایی که شاید هیچوقت به مقصد نرسن، ولی تا وقتی نفس میکشن، زندن. و تا وقتی زندن، یه گوشه از دنیای خاکستری مارو رنگی میکنن..
کسی که واقعا بخواد باهات صحبت کنه بدونه نوبت پیام میده، به بهونه های الکی حالتو میپرسه،سعی میکنه باهات حرف بزنه و ارتباط بسازه. لازم نیس انقد پیچیدش کنی