آدما فک میکنن قوی بودن یعنی لبخند زدن وسط سختیا. ولی شاید قوی بودن این باشه که با وجود همهی این بیحسیها هنوز صبح از خواب بیدار میشی و نقش خودتو ادامه میدی. حتی وقتی مطمئن نیستی چرا..
یجور بیانگیزگی عجیبی توی تصمیمام افتاده. نه اینکه نخوام جلو برم فقط اون اشتیاق لازم برای حرکتو ندارم. کارارو انجام میدم چون باید انجام بدم نه چون میخوام. حتی موفقیتای کوچیکم دیگه اون حس رضایتو نمیارن. انگار ذهنم یاد گرفته هیچیو جدی نگیره، حتی خودشو.
بعضی شبا وقتی همچی ساکته حس میکنم تمام فکرایی که روز سرکوبشون کردم برمیگردن و دورم جمع میشن. نه برای حمله، نه برای قضاوت…
فقط برای یادآوری اینکه هنوز اینجان. اینکه هنوز یجای کار میلنگه. و من فقط نگاهشون میکنم
بدون اینکه بدونم چطور باید باهاشون روبهرو بشم..
یچیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که خیلی وقتا حتی نمیدونم دنبال چیم. فقط میدونم یچیزی کم شده. یه حس، یه نیرو، یه دلیل. اون بخش از درونم که قبلا باعث میشد به آینده نگاه کنم الان انگار پشت پردهی خیلی ضخیم گیر کرده. صدای کمرنگش میرسه ولی نه اونقدر واضح که بفهمم چی میگه..
بعضی روزا ذهنم مثل یه اتاق شلوغه. پر از فکرایی که از هر طرف میان و بیوقفه میچرخن. نه میشه نظمشون داد نه میشه خاموششون کرد.
فقط هستن
فشار میارن
و خسته میکنن.
و روزایی هم هس که ذهنم مثل اتاق خالیه انقدر ساکتو بیصدا که حتی خودم رو هم نمیفهمم. انگار هیچ احساسی برای گفتن نمونده.
نه ناراحتی
نه خشم
نه شادی…
فقط خلأ.
توی جمعها گم میشم، توی تنهایی فرسوده میشم. هیچکدومش برام راحتی نمیاره. نه بودن کنار آدما نه فاصله گرفتن ازشون. هرکدوم به یه شکلی خستم میکنن. یکی با توقعها و حرفا، یکی با سکوت و فکرا. انگار هیچ جایی نیست که کاملا برام امن باشه..
شبا انگار همچی وایمیسته جز فکرا. یه سکوت غلیظ میریزه رو سرم و ذرهذره منو سنگینتر میکنه. فقط تاریکی اتاقه، صدای نفسهامه، و ذهنی که نمیفهمه چرا هنوز انقدر بیداره.