شبا انگار همچی وایمیسته جز فکرا. یه سکوت غلیظ میریزه رو سرم و ذرهذره منو سنگینتر میکنه. فقط تاریکی اتاقه، صدای نفسهامه، و ذهنی که نمیفهمه چرا هنوز انقدر بیداره.
من حتی ریزترین چیزارو هم نگه میدارم، در حدی که پوست نی شیرکاکائویی که ادم موردعلاقم برام گرفت هنوز پیشمه. چیزای کوچیک برای من الکی کوچیک نیستن:)