یچیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که خیلی وقتا حتی نمیدونم دنبال چیم. فقط میدونم یچیزی کم شده. یه حس، یه نیرو، یه دلیل. اون بخش از درونم که قبلا باعث میشد به آینده نگاه کنم الان انگار پشت پردهی خیلی ضخیم گیر کرده. صدای کمرنگش میرسه ولی نه اونقدر واضح که بفهمم چی میگه..
بعضی روزا ذهنم مثل یه اتاق شلوغه. پر از فکرایی که از هر طرف میان و بیوقفه میچرخن. نه میشه نظمشون داد نه میشه خاموششون کرد.
فقط هستن
فشار میارن
و خسته میکنن.
و روزایی هم هس که ذهنم مثل اتاق خالیه انقدر ساکتو بیصدا که حتی خودم رو هم نمیفهمم. انگار هیچ احساسی برای گفتن نمونده.
نه ناراحتی
نه خشم
نه شادی…
فقط خلأ.
توی جمعها گم میشم، توی تنهایی فرسوده میشم. هیچکدومش برام راحتی نمیاره. نه بودن کنار آدما نه فاصله گرفتن ازشون. هرکدوم به یه شکلی خستم میکنن. یکی با توقعها و حرفا، یکی با سکوت و فکرا. انگار هیچ جایی نیست که کاملا برام امن باشه..
شبا انگار همچی وایمیسته جز فکرا. یه سکوت غلیظ میریزه رو سرم و ذرهذره منو سنگینتر میکنه. فقط تاریکی اتاقه، صدای نفسهامه، و ذهنی که نمیفهمه چرا هنوز انقدر بیداره.