16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 انا علی العهدی...
🖤🖤هماکنون؛ همخوانی قطعه «باید برخاست» بانوای کربلایی محسن محمدیپناه در جوار مزار نورانی «آقای شهید ایران». ۱۴۰۵/۰۶/۱۶
🖥 @daarozekr
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 یاران رفتند...
🖤🖤هماکنون؛ لحظاتی از همخوانی قطعه «باید برخاست» توسط زائران مزار نورانی رهبر شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۰۶/۱۶
🖥 @daarozekr
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 قابهایی از همخوانی قطعه «باید برخاست» توسط عاشقان شهید خامنهای در جوار مزار نورانی ایشان. ۱۴۰۵/۰۶/۱۶
🖥 @daarozekr
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 ای پناه مردم هنگام بلاها...
🖤🖤امشب؛ لحظاتی از همخوانی قطعه «باید برخاست» توسط زائران مزار نورانی رهبر شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۰۶/۱۶
🖥 @daarozekr
🖤چشمه اشک
🖤🖤 مجموعهروایت #رواق_دارالذکر
✍مقابل در خروج دارالذکر بودند. مادربزرگ روی ویلچر نشسته بود، دخترش پشت ویلچر ایستاده بود و نوههایش کنارش بودند. دختر، که زنی میانسال بود، به خادم اصرار میکرد اجازه بدهد چند لحظه از این در وارد شوند تا مادرش از دور آقا را زیارت کند. خادم اجازه داد. چند لحظهای جلوی در خروجی ایستادند و بعد برگشتند.
▪️چند سالی بود مادربزرگ ناراحتی قلبی داشت. استرس و غم حالش را بدتر میکرد و نمیتوانست در محیطهای شلوغ بماند. اما این بار دلش طاقت نیاورده بود. چند روزی بود به مشهد آمده بودند و هنوز نتوانسته بود آقا را زیارت کند.
▪️میگفت: «از روزی که آقا شهید شد، بیقرار و بیتابم. روز و شب دارم گریه میکنم. قلبم داره از جا کنده میشه. همهش میگم خدایا، چرا این اشک و گریهی من تموم نمیشه؟»
▪️حالا خودش را به رواق دارالذکر رسانده بود تا با زیارت آقا کمی دلش آرام بگیرد. به دختر و نوههایش اشاره کرد. صورت سفید نوهها از بس اشک ریخته بودند، سرخ شده بود.
▪️از بچههایش میگفت: «الحمدلله پنجتا بچه دارم و دوازده تا نوه. همهشون مؤمن و انقلابیان. همهشون به برکت ایمان و اعتقادشون خوشبختن.»
▪️اشکهایش را با گوشهی روسری حریر مشکیاش پاک کرد. دستهایش را بالا آورد و گفت: «خدایا شکرت که به آقای ما این جلال و شکوه رو دادی. خدایا شکرت که آقای ما رو کنار آقا امام رضا(ع) آوردی. این شهادت و این عظمت حق آقای ما بود.»
📝خردهروایتهای رسانه KHAMENEI.IR از ماجراهای حضور مردم در کنار مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در #رواق_دارالذکر حرم مطهر...
دارالذکر
🖤چشمه اشک 🖤🖤 مجموعهروایت #رواق_دارالذکر ✍مقابل در خروج دارالذکر بودند. مادربزرگ روی ویلچر نشسته
علیبنموسیالرضا(ع)، شهریور ١٤٠۵
🖥 @daarozekr
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ طنین شعار استکبارستیزی
📥 ویدئوی زائران از حال و هوای زیارت مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در رواق دارالذکر
تصاویر خود را از اینجا ارسال کنید و به رسانه رواق دارالذکر بپیوندید:
🖥 @daarozekr
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ جان فدای وطن...
📥 ویدئوی زائران از حال و هوای زیارت مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در رواق دارالذکر
تصاویر خود را از اینجا ارسال کنید و به رسانه رواق دارالذکر بپیوندید:
🖥 @daarozekr
🖤 دلشکستهایم
#روایت_زائران_دارالذکر | آقاجان دلتنگ وبی تاب توییم
وهیچ راهی درخوبی خود نمیبینیم که دراخرت به دیدارت بیاییم
پس امام زمانم مهدی جان،عج،
زودتر ظهور کن تادررجعت درهمین دنیا قبل مرگ دوباره اقایمان راببینیم
مادلشکستهایم از فراق غیبت تو
مادلشکستهایم و باور نکردیم که نائبت را از ما گرفتند
اللهم عجل لولیک الفرج
📲تلگرام | ایتا | بله | روبیکا | سروش | آپارات | اینستاگرام | ایکس
🖥 @daarozekr
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ رفتنت را چگونه باور کنیم...
📥 ویدئوی زائران از حال و هوای زیارت مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در رواق دارالذکر
تصاویر خود را از اینجا ارسال کنید و به رسانه رواق دارالذکر بپیوندید:
🖥 @daarozekr
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ دلتنگی زائران آقای شهید...
📥 ویدئوی زائران از حال و هوای زیارت مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در رواق دارالذکر
تصاویر خود را از اینجا ارسال کنید و به رسانه رواق دارالذکر بپیوندید:
🖥 @daarozekr
🖤عبور از نهر بهشتی
🖤🖤 مجموعهروایت #رواق_دارالذکر
✍دستم توی مشتش عرق کرده بود. توی شلوغی حرم، مثل بچهای که نمیخواهد مادرش را گم کند، پابهپایم میآمد. نقطهی اتصال دستهای ما، پرسش من از خادم شد: «دارالذکر از اون طرف باید برم؟» چوبپرِ سبز خادم، سمت راستم را نشان داد. سرم را دنبالش چرخاندم. دست خادم پایین آمد.
▪️خانمی با صورت گرد و چشمهای سرمهکشیده پرسید: «سیدالقائد؟» به نشانهی آره، سرم را بالا و پایین کردم. از همانجا دستم را میان مشتش سفت چسبید. از توی صف، موبایلش را درآورد. صفحهی موبایل، تصاویری را نشان میداد که از لنز دوربین مخابره میشد. مردمک چشمهاش دودو میزد. لبخند زد.
▪️از دوستش گفت که صبح زنگ زده و پرسیده: «کجایی؟» انگار خبر نداشته آمده است زیارت. وقتی فهمیده مشهد است، خواب شب قبلش را برایش تعریف کرده. میگفت جایی بوده، وسیع، که نهری در میانهاش قرار داشته. سیدالقائد کنار نهر ایستاده بوده. جمعیت زیادی منتظر بودند. هرکس میخواسته رد شود، دستش را میگرفته و از نهر عبور میداده. «تو جلو رفتی. سیدالقائد دستت را گرفت. انگار روی ابرها باشی، نرم و سبک گذشتی.»
▪️سرش را سمت ورودی دارالذکر چرخاند. موجی که روی پلکهایش حرکت میکرد، روی گونهاش راه گرفت. جلوی دیوار کوتاه سبزرنگ، خودش را بالا کشید. موبایلش را توی هوا نگه داشت. چند بار کلید عکسبرداری را فشار داد، بیآنکه بداند چه تصویری ثبت میکند. فکر میکنم دل دوستش آنطرف نهر، منتظر است تا عبور کند؛ شاید بهقدر چند شات عکس یا چند فریم فیلم.
📝خردهروایتهای رسانه KHAMENEI.IR از ماجراهای حضور مردم در...