#بدیهیات
(مناسب کودکان زیر ۱۲ سال!)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
– سلام آینه!
+ سلام عزیزم، خوبی؟
– نه خوب نیستم... سؤال دارم.
+ خب بپرس؟!
– نماز... یه مسئلهی شخصیه یا اجتماعی؟ به کسی ربطی داره من #نماز میخونم یا نه؟ یا اصلا چطور میخونم؟
+ خب... تو کجا ملزم به خوندن نماز شدی؟ حتماً باید جلوی چشم بقیه و وقتی همه حضور دارن نماز بخونی؟ یا هیچ ربطی به حضور دیگران نداره و موظفی که چه تنها و چه با دیگران، سر ساعت مشخصی به جا بیاریش؟
– راست میگی... نه، به حضور و عدم حضور دیگران ربطی نداره... حتی درسته که به جماعت خوندنش خیلی سفارش شده، ولی گاهی توی خلوت و دور از چشم دیگران خوندنش هم خیلی باارزش شمرده شده!
+ پس بیشتر یه مسئلهی فردی و شخصی هست تا اجتماعی.
– خب... حالا #پوشش چطور؟ همون که بهش میگن حجاب. شخصیه دیگه؟ به خودم ربط داره که تا چه اندازه بخوام خودمو بپوشونم مگه نه؟
+ حجاب... خب مثل قبلی بهش نگاه کن! تو کجا ملزم به رعایت #حجاب شدی؟ وقتی توی خونهای و تنهایی؟ وقتی کسی دور و برت نیست (به جز عدهی کمی که محرم شمرده میشن) اون موقع مجبوری خودتو بپوشونی؟
– البته که نه.
+ پس حد و حدود پوششی که ازش حرف میزنی کجا لازم و #واجب میشه؟ وقتی توی «اجتماع» حضور پیدا میکنی! وقتی وارد یک جمع میشی. یعنی ضرورت حجاب، وابسته به اجتماع هست!
– چه جالب... جوابم رو گرفتم... ممنون آینه!
+ خواهش میکنم!
#حجاب_یک_مسئله_اجتماعی_است
#پوشش_قانونی
#آزادی
@dailydream
✍ شهید مطهری:
♦️ دستگاه عظیم تمدن امروز، به ساختن هر چیز عالی و دستاول قادر است؛ جز به ساختن انسان!
+ و جالبه که بعضیها برای رسیدن به همین سبک زندگی 👆 دارن لَهلَه میزنن!
#شهید_مطهری
#نظام_حقوق_زن_در_اسلام
#جاهلیت_مدرن
@dailydream
تلخک راهیِ رستوران سلفسرویس مرکز شهر شد تا در مهمانی تولد رئیسشان شرکت کند. مهمانها که مشغول پر کردن بشقاب شامشان شدند، صدای گویندهی خبر از رادیو به گوش رسید که باز هم مردم را به رعایت نکات بهداشتی برای کنترل #کرونا دعوت میکرد.
همکارش نگاهی به بشقاب او انداخت و گفت: رژیم داری؟ بکش بابا نترس، سلفسرویسهها! تلخک که عصرانهی مختصری هم در منزل دوستش خورده بود، ظرف غذا را کمتر از شام هر شبش پر کرد و پشت میز نشست.
مجلهی روی میز، فهرست بهترین رستورانهای پایتخت را نشان میداد. تلخک همچنان که مشغول خوردن شد، صفحات آن را ورق زد تا به انتها رسید. گزارشی از #سازمان_جهانی_غذا اعلام کرده بود: هر سال، حدود ۹ میلیون نفر در سراسر جهان بر اثر #گرسنگی یا عوامل ناشی از آن میمیرند!
گویندهی رادیو گفت: با گذشت یک سال از شیوع ویروس کرونا در جهان، آمار مرگومیر آن به ۲ میلیون نفر رسید. همکار تلخک با تأسف گفت: چه بیماری مرگباری... این یک نسلکشی واقعی است! و بلند شد تا ظرف نیمهپر سالادش را دوباره پر کند.
تلخک ورق زد. در صفحهی بعد آمده بود: در جهان طی هر ۱۰ ثانیه، یک کودک از گرسنگی میمیرد. گویندهی #رادیو گفت: تعداد کشتههای امروز کرونا در جهان حدود ۸۶۰۰ نفر بود؛ یعنی هر ۱۰ ثانیه یک نفر... مهمانهای حاضر در سالن با دهنهای نیمهپر آه کشیدند!
تلخک با کلافگی مجله را بست. پشت جلد آن در تصویری نوشته شده بود: گرسنگی و مشکلات ناشی از آن، علت مرگومیر ۴۵ درصد از کودکان جهان است!
مهمانی تمام شد. مهمانان ماسکهای خود را زدند تا به کاهش تلفات کرونا کمک کنند و در حالی از رستوران بیرون رفتند که جز بشقاب تلخک، هیچ ظرفی خالی نبود! گویندهی رادیو در خبر جدیدی گفت: طبق اعلام سازمان جهانی غذا، دستکم یکسوم از غذای ایرانیها دورریز میشود و #ایران جزو سه کشور اول در دورریز غذا در جهان است!
این بار کسی صدای رادیو را نشنید...
#مرگ_خاموش
#نه_به_اسراف
@dailydream
💎 تـــو خـــود
💎 بیتخت، سلطانی
💎 و بـیخاتـــم، سلیـــمانـــی
#استوری_سردار_سلیمانی
#سردار_دلها
#مولانا
@dailydream
در بازی شطرنج، پرتعدادترین مهره «سرباز» است. سرباز یک مهرهی پیشقراول است، در #خط_مقدم میایستد، سنگر میسازد، #دفاع میکند، آهسته و کوتاه گام برمیدارد تا مهرههای ارزشمند پشت سرش را حفظ کند. اختیاراتش محدود است و حرکاتش ساده... و به همین سادگی هم ممکن است جانش را از دست بدهد و از صفحهی بازی خارج شود!
سرباز برخلاف تمام مهرههای #شطرنج، اجازهی حرکت به عقب را ندارد! عقبنشینی نمیکند و دائماً در حال پیشروی است. اما همین مهرهی بهظاهر ساده و کمارزش، اگر به آخر خط برسد میتواند شروعی دوباره داشته باشد! درست در همان جایی که همه فکر میکنند کار او تمام شده، درست در آخرین خانهای که دیگر هیچ راه بازگشتی ندارد و گویا به آخر خط رسیده، روح #سرباز در مهرهای ارزشمندتر حلول پیدا میکند و حتی میتواند وزیر شود؛ ارزشمندترین مهره بعد از شاه!
این خاصیت ایستادگی و #مقاومت است، این خاصیت عقب ننشستن و رو به جلو رفتن است، این خاصیت یک حرکت مستمر و پیوسته و جریانساز در صحنهی نبرد است. سربازها در تئوری شطرنج، کمارزشترین مهرهها هستند؛ اما میتوانند اثرگذارترین مهرهها باشند، جریانساز و الهامبخش و رجعتکننده باشند!
درست مثل سربازهای ما که همیشه در خط مقدماند، آهسته و رو به جلو گام برمیدارند، مدافع و سنگرباناند، و تازه وقتی به آخر خط میرسند، روحشان در هزاران مبارز دیگر حلول میکند. خونشان #جریان مییابد و اثرگذارتر میشود. هر قطره از #خون آنها، جریان تازهای از مبارزه علیه ایادی #شیطان راه میاندازد و لشکر قدرتمندتری را روانهی صحنهی نبرد میکند.
درست مثل سرباز ما که تا وقتی در صحنهی نبرد حضور داشت، حتی یک قدم پا پس نکشید و تا آخرین نفس به دفاع از داشتهها و آرمانهای ارزشمندش پرداخت؛ و تازه وقتی #شهید شد، قدرت و شهامت و اثرگذاریاش را در هزاران سرباز دیگر پراکند... درست مثل #سرباز_قاسم_سلیمانی...
و چه خوب گفتند که «شهید سلیمانی برای دشمنانش خطرناکتر از سردار سلیمانی است».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
💔 در آستانهی زمستان و شب یلدائیم و دیماهی که سه سال است برایمان رنگ و بوی دیگری دارد...
به یاد او که داغش هنوز تازه و راهش استوارتر و برقرارتر از دیروز است، به یاد مهمان بازنگشتهی #فرودگاه_بغداد، #فرمانده دلیر ایرانی، «حاج قاسم سلیمانی».
#سردار_سلیمانی
#شهید_قاسم_سلیمانی
#سردار_دلها
#جان_فدا
#جانفدا
@dailydream
هشتگ بزن ای هموطن با من
آشفتنت را دوست میدارم
این بازی سرشارِ نفرت را
جان کندنت را، دوست میدارم!
✍ متین
🗓 ۱ دی ۱۴۰۱
🔻پ.ن: خلاصهی آنچه در #پاییز_۱۴۰۱ بر سر ایرانیان آمد؛ جنگ هشتگها با تلفات جسمی و روانی بیشمار!
@dailydream
«داستان تقلب/ فتنهی تغلب»
#برای_ثبت_در_تاریخ
🚨 در ظاهر، آن ماجرا از ۲۲ خرداد ۸۸ شروع شد. از همان روزی که در حین رأیگیری و ساعتها پیش از پایان آن، یکی از کاندیداهای ریاستجمهوری در اقدامی عجیب اعلام کرد: «برنده قطعی انتخابات با نسبت آرای بسیار زیاد اینجانب هستم!» اما ماجرا بسیار فراتر از #داستان_تقلب بود...
🚨 ماهها قبل از #انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ و از اواسط سال ۸۷، برخی از چهرههای #سیاسی شناختهشدهی کشور، ادعاهایی پیرامون تقلب در انتخابات مطرح کردند؛ آن هم در شرایطی که هنوز کاندیداها اعلام حضور نکرده بودند، اقبال و حمایت مردم از آنها مشخص نبود و هنوز تبلیغات و رأیگیریای برگزار نشده بود!
🚨 در همان بحبوحه و در اتفاقی عجیبتر، بنگاه خبرپراکنی #بی_بی_سی انگلستان که تنها رسانهی فارسیزبانش رادیو بیبیسی فارسی بود، شبکه تلویزیونی بیبیسی فارسی را نیز در دیماه ۸۷ راهاندازی کرد و بلافاصله، پوشش اخبار مربوط به انتخابات سال بعد را آغاز نمود.
🚨 در روزهای منتهی به انتخابات و بهویژه پس از مناظرههای تلویزیونی نامزدها، تبوتاب سیاسی کشور افزایش پیدا کرد و رفتهرفته گزارشهایی مبنی بر «برنامهریزی جهت اعلام #تقلب از سوی برخی کاندیداها» به نهادهای امنیتی ارسال شد. نصیحتها و گفتوگوها برای جلوگیری از یک بلوای هزینهساز، مؤثر واقع نشد و پس از اعلام پیروزی کاندیدای رقیب، آغاز مرحلهی عملی #فتنه_۸۸ با حضور در خیابانها کلید خورد.
🔥 یک ادعای پوچ و واهی، بدون استناد به هیچ سند و مدرکی و بدون موافقت برای بررسی مجدد و #شمارش_آرا، ایران را ۸ ماه در آشوبهای خیابانی فرو برد. شایعهپراکنیهای پیاپی، کشتهسازیهای دروغین، آسیبهای مادی و تخریب اموال عمومی، ضربوجرح شهروندان و نیروهای امنیتی، همه و همه دست در دست هم داد تا زمینهی اِعمال جدیدترین وجدیترین تحریمها علیه #ایران فراهم شود.
🔥 بااینحال، گردانندگان #فتنه_تغلب به دنبال هدفی بالاتر از نامشروع نشاندادن انتخابات بودند و آن چیزی نبود جز #سرنگونی نظام جمهوری اسلامی. در حالی که بسیاری از مردم تا آذرماه سال ۸۸ تصور میکردند عامل آشوبها اعتراض به نتایج انتخابات است، یک اقدام از سوی اغتشاشگران، بسیاری از آنان را هوشیار کرد.
🔥 آتش زدن عکس #امام_خمینی و #آیتالله_خامنهای در یکی از تجمعات آذر ۸۸ و سپس توهین به قرآن، مقدسات و سوزاندن آنها، خشم مردم را برانگیخت. ریزش شدید همراهانِ فتنهی تقلب ادامه داشت تا ماه #محرم از راه رسید. روز سهشنبه ۶ دیماه ۸۸ مصادف با عاشورای حسینی بود که خبر هتک حرمت مراسم عزای حضرت #سیدالشهدا (علیهالسلام) به گوش عزاداران رسید.
🇮🇷 مردم از هیئتها و تکایای #عزاداری تهران به سمت آشوبگران هجوم بردند و درگیریهای شدیدی بین آنها رخ داد. نمایش تصاویر هتک حرمت #عاشورا از تلویزیون باعث شد تا عجیبترین و وسیعترین تجمع ایرانیان طی دهههای اخیر، در روز جمعه ۹ دیماه ۸۸ در سراسر کشور شکل بگیرد؛ تا جایی که خبر عظمت آن در رسانههای #دشمن نیز بازتاب داده شد.
🇮🇷 خیزش مردمی ۹ دی که به شایستگی، از آن به #حماسه_۹_دی نیز تعبیر میشود، اقیانوسی بود بر آتش #ایران_ستیزی و #اسلام_ستیزی که رهبران #جنبش_سبز را نیز وادار به اعتراف به شکست کرد. در #۲۲_بهمن همان سال نیز جمعیتی در راهپیمایی جشن پیروزی #انقلاب حضور یافت که در تمامی سالهای پس از انقلاب بیسابقه بود.
♦️ غرض از بازگویی تمام این روایتها ذکر یک نکتهی تربیتی است! به گوش آنهایی که گمان میکنند با ترقهبازیهای امروز میتوانند درخت تنومند #انقلاب_اسلامی را از جای برکَنند برسانید که ایادی شیطان، در ۶ دیماه ۸۸ آخرین زور خود را زدند و سپس وادار به پذیرش شکست شدند. آن سال، ششم دیماه روز شهادت حسین فاطمه (علیهالسلام) بود و امسال ششم دیماه، روز شهادت فاطمه (سلامالله علیها). آن سال به دستان مبارک #حسین بساط فتنه برچیده شد و امسال... وای اگر #فاطمه اشارهای کند...
@dailydream
تمام کارشناسهای خبره و ژنرالهای سرشناس دنیا به #صدام گفته بودند که ایران از هر نقطهای ممکن است به شما حمله کند بهجز منطقهی #فاو؛ عبور مخفیانه از رود اروند تقریباً محال است.
(اگر #اروند را دیده باشید میدانید که ظاهر آرام و بیخطری دارد؛ اما همین رود آرام در اعماق خود بسیار متلاطم و خطرناک است و در شرایط آبوهوایی بد نیز خروش آن بیشتر و خوفناکتر میشود.)
غواصان #حاج_قاسم تصمیم گرفته بودند در آن شبی که پیشبینی شده بود هوا کاملاً آرام و مناسب است، دل به اروند بزنند و خود را به فاو برسانند تا فردا خبر آن به عنوان یک پیروزی بزرگ و مهم از سوی #ایران، در رسانههای دنیا بازتاب داده شود.
اما به نزدیکیهای اروند که رسیدند اوضاع متفاوت شد. ابرهای ناخواندهای مهمان آسمان شدند و باد و باران، اروندرود را لحظه به لحظه خشمگینتر میکرد. حاجی تصمیمش را گرفته بود. رو به غواصها کرد و با بغضی در گلو گفت: «اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. اما چارهای نیست. حالا برای عبور از اروند، تنها یک راه داریم... آب را به #پهلوی_شکسته زهرا (سلامالله علیها) قسم بدهید!»
غواصها با چشمانی اشکبار و ذکر مدام #یا_زهرا به آب زدند. در آن تاریکی شب و خروش اروند، حتی نمیدانستند به کدام سو در حرکتند و آیا ساحل را خواهند دید یا نه. تا اینکه گامهایشان خشکی را لمس کرد، #عملیات با موفقیت انجام شد و خبرش روز بعد دهان به دهان چرخید!
♥️ و سرداری که باز هم مورد عنایت حضرت #مادر قرار گرفت...
ـ__________
پ.ن: تصویر مربوط به آخرین عزاداری #سردار_سلیمانی در بیت رهبری
#فاطمیه
#جان_فدا
#دفاع_مقدس
@dailydream
«دخترک نورفروش»
مادرش به او گفته بود زیاد در خیابان نمانَد. قبل از سنگین شدن #برف تمام کبریتها را بفروشد، چند تکه نان تهیه کند و به خانه برگردد. #دخترک_کبریت_فروش شال و کلاه کرد و راه افتاد. تا سر چهارراه مرکزی شهر، چند بسته کبریت فروخته بود که یکمرتبه چشمش به بازار بزرگ جشن #کریسمس در بلوار روبرو افتاد. یادش آمد که مادرش گفته بود سر چهارراه به خیابان سمت چپ و راستهی دستفروشها بپیچد تا بتواند آنجا کبریتهای بیشتری بفروشد. دخترک نگاهی به بازار دستفروشها انداخت، دوباره سر برگرداند و به روبرو خیره شد. با خود گفت: «فقط به مغازهی اول سر میزنم، عروسکهای #سال_نو را تماشا میکنم و برمیگردم.»
از پشت شیشهی #مغازه به داخل چشم دوخت؛ به بابانوئلهای بندانگشتی و قرمزپوش، به گوزنهای چوبی زنگولهدار و به شمعهای سفید مخملی... برف آرامآرام شروع به باریدن کرد و انگشتان دخترک کبریتفروش از سوز آن لرزید. نگاهی به کبریتهای توی دستش انداخت و گفت: «اگر یک #کبریت آتش بزنم چه کسی میفهمد؟!» و پنهانی کبریتی آتش زد و میان دستانش گرفت. انگشتانش از گرمای شعلهی آن نرم شد و آمد برگردد، که نگاهش به پیراهن گلدار بلندی در پشت #ویترین مغازهی بعدی افتاد.
بیاختیار نزدیک رفت و مشغول تماشا شد. داشت خودش را میان یکی از زیباترین پیراهنهای مغازه تصور میکرد که دوباره با سوز #سرما، لبخندش خشکید. با کلافگی دومین کبریت را روشن کرد و به تماشا ادامه داد. برف داشت هر لحظه سنگینتر میشد؛ اما دخترک محو تماشای #زرق_و_برق سال نو، مغازه به مغازه پیش میرفت و برای گرم کردن دستانش، کبریت به کبریت آتش میزد.
مرد چاق فروشنده، پالتوی پوستیاش را به تن کرد و از مغازه بیرون آمد. دخترک هنوز داشت آبنباتهای میوهای داخل #شیرینی_فروشی را دید میزد که شاگرد مغازه هم چراغ را خاموش کرد و قفل بزرگی روی در زد. دخترک ناگهان به خودش آمد. #چراغ مغازهی بعدی هم خاموش شده بود. چرخی زد. تمام مغازهها بسته بودند و او خود را در انتهای بلوار و کیلومترها دورتر از مسیر اصلیاش یافت. یکدفعه تمام وجودش لرزید؛ از سرما نبود، از #ترس بود. در آن خیابان تاریک و خلوت، زیر بارش سنگین برف، چطور باید خود را به #خانه میرساند؟
ذهنش جرقهای زد، توی دستانش را نگاه کرد و ترسش بیشتر شد: تنها یک چوبکبریت باقی مانده بود! و پاهایی که تا زانو زیر برف بودند... دخترک آخرین کبریت را هم روشن کرد. در کورسوی آن، باریکهی سیاهی روی برف پیادهرو دید. خوب دقت کرد: چوبکبریتهای #سوخته بودند. چوبکبریتهایی که دانه به دانه آتش زده بود و نفهمیده بود که از #نور و گرمای وجود آنها جان میگرفت تا پیش برود. چوبکبریتهایی که دانه به دانه سوخته بودند تا دخترک در تماشای آن بازار پر زرقوبرق و سرگرمکننده، نترسد و نلرزد و جان ندهد. کبریتهایی که حالا از آنها، تنها پیکری سوخته و بیجان بر زمین مانده بود؛ اما #قطار همان کبریتهای سوخته، مسیر بازگشت دخترک را نشان میداد.
پلکهای دخترک کبریتفروش داشت سنگین میشد. به دیواری تکیه داد و نشست. مقابل چشمش، تنها قطاری از کبریتهای سوخته میدید.
▪️و مادری که با یک پیراهن گلدار کادوپیچ و بشقابی از شیرینیهای خانگی، منتظر #غافلگیر کردن دخترش بود...
@dailydream
بولوت
«دخترک نورفروش» مادرش به او گفته بود زیاد در خیابان نمانَد. قبل از سنگین شدن #برف تمام کبریتها را
هدف غایی و #کمال کبریت، در سوختن و #گرما بخشیدن است؛ در جان دادن و #نور رساندن است. برای یک چوبکبریت فرقی نمیکند در شومینهی خانهای بزرگ و مجلل بسوزد یا بین دستان دخترکی نحیف. در هر حال او #برنده است، به #هدف خود رسیده، مراتب کمالش را طی کرده و در عالیترین جایگاه وجودیاش قرار گرفته است.
اما دخترک کبریتفروش چطور؟ آیا قدر و ارزش کبریتهایی را که هر یک میتوانستند خانهای را گرم و نورانی کنند، دانسته؟ آیا از سوزاندن کبریتهایی که خود، از سوختن ابایی نداشتهاند، حداکثر #سود و #منفعت را برده؟ کبریتها حتی اگر در راه سرگرمیهای پوچ و بیمقدار دخترک هم سوخته و جان داده باشند، باز پیروزند. اما دخترک کبریتفروش چطور؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به یاد آنهایی که در #پاییز_۱۴۰۱، جانهای گرامیشان قربانی لذتهای پوچ دختران و پسرانی غفلتزده شد. همانهایی که در هر حال، پیروز از میان ما رفتند و به هدف غایی و آرزوی نهایی خود رسیدند. اما ما...
#شهید
#شهید_گمنام
#مدافع_امنیت
#شهدای_اغتشاشات
#شهید_آرمان_علی_وردی
#شهید_روح_الله_عجمیان
@dailydream