«داستان تقلب/ فتنهی تغلب»
#برای_ثبت_در_تاریخ
🚨 در ظاهر، آن ماجرا از ۲۲ خرداد ۸۸ شروع شد. از همان روزی که در حین رأیگیری و ساعتها پیش از پایان آن، یکی از کاندیداهای ریاستجمهوری در اقدامی عجیب اعلام کرد: «برنده قطعی انتخابات با نسبت آرای بسیار زیاد اینجانب هستم!» اما ماجرا بسیار فراتر از #داستان_تقلب بود...
🚨 ماهها قبل از #انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ و از اواسط سال ۸۷، برخی از چهرههای #سیاسی شناختهشدهی کشور، ادعاهایی پیرامون تقلب در انتخابات مطرح کردند؛ آن هم در شرایطی که هنوز کاندیداها اعلام حضور نکرده بودند، اقبال و حمایت مردم از آنها مشخص نبود و هنوز تبلیغات و رأیگیریای برگزار نشده بود!
🚨 در همان بحبوحه و در اتفاقی عجیبتر، بنگاه خبرپراکنی #بی_بی_سی انگلستان که تنها رسانهی فارسیزبانش رادیو بیبیسی فارسی بود، شبکه تلویزیونی بیبیسی فارسی را نیز در دیماه ۸۷ راهاندازی کرد و بلافاصله، پوشش اخبار مربوط به انتخابات سال بعد را آغاز نمود.
🚨 در روزهای منتهی به انتخابات و بهویژه پس از مناظرههای تلویزیونی نامزدها، تبوتاب سیاسی کشور افزایش پیدا کرد و رفتهرفته گزارشهایی مبنی بر «برنامهریزی جهت اعلام #تقلب از سوی برخی کاندیداها» به نهادهای امنیتی ارسال شد. نصیحتها و گفتوگوها برای جلوگیری از یک بلوای هزینهساز، مؤثر واقع نشد و پس از اعلام پیروزی کاندیدای رقیب، آغاز مرحلهی عملی #فتنه_۸۸ با حضور در خیابانها کلید خورد.
🔥 یک ادعای پوچ و واهی، بدون استناد به هیچ سند و مدرکی و بدون موافقت برای بررسی مجدد و #شمارش_آرا، ایران را ۸ ماه در آشوبهای خیابانی فرو برد. شایعهپراکنیهای پیاپی، کشتهسازیهای دروغین، آسیبهای مادی و تخریب اموال عمومی، ضربوجرح شهروندان و نیروهای امنیتی، همه و همه دست در دست هم داد تا زمینهی اِعمال جدیدترین وجدیترین تحریمها علیه #ایران فراهم شود.
🔥 بااینحال، گردانندگان #فتنه_تغلب به دنبال هدفی بالاتر از نامشروع نشاندادن انتخابات بودند و آن چیزی نبود جز #سرنگونی نظام جمهوری اسلامی. در حالی که بسیاری از مردم تا آذرماه سال ۸۸ تصور میکردند عامل آشوبها اعتراض به نتایج انتخابات است، یک اقدام از سوی اغتشاشگران، بسیاری از آنان را هوشیار کرد.
🔥 آتش زدن عکس #امام_خمینی و #آیتالله_خامنهای در یکی از تجمعات آذر ۸۸ و سپس توهین به قرآن، مقدسات و سوزاندن آنها، خشم مردم را برانگیخت. ریزش شدید همراهانِ فتنهی تقلب ادامه داشت تا ماه #محرم از راه رسید. روز سهشنبه ۶ دیماه ۸۸ مصادف با عاشورای حسینی بود که خبر هتک حرمت مراسم عزای حضرت #سیدالشهدا (علیهالسلام) به گوش عزاداران رسید.
🇮🇷 مردم از هیئتها و تکایای #عزاداری تهران به سمت آشوبگران هجوم بردند و درگیریهای شدیدی بین آنها رخ داد. نمایش تصاویر هتک حرمت #عاشورا از تلویزیون باعث شد تا عجیبترین و وسیعترین تجمع ایرانیان طی دهههای اخیر، در روز جمعه ۹ دیماه ۸۸ در سراسر کشور شکل بگیرد؛ تا جایی که خبر عظمت آن در رسانههای #دشمن نیز بازتاب داده شد.
🇮🇷 خیزش مردمی ۹ دی که به شایستگی، از آن به #حماسه_۹_دی نیز تعبیر میشود، اقیانوسی بود بر آتش #ایران_ستیزی و #اسلام_ستیزی که رهبران #جنبش_سبز را نیز وادار به اعتراف به شکست کرد. در #۲۲_بهمن همان سال نیز جمعیتی در راهپیمایی جشن پیروزی #انقلاب حضور یافت که در تمامی سالهای پس از انقلاب بیسابقه بود.
♦️ غرض از بازگویی تمام این روایتها ذکر یک نکتهی تربیتی است! به گوش آنهایی که گمان میکنند با ترقهبازیهای امروز میتوانند درخت تنومند #انقلاب_اسلامی را از جای برکَنند برسانید که ایادی شیطان، در ۶ دیماه ۸۸ آخرین زور خود را زدند و سپس وادار به پذیرش شکست شدند. آن سال، ششم دیماه روز شهادت حسین فاطمه (علیهالسلام) بود و امسال ششم دیماه، روز شهادت فاطمه (سلامالله علیها). آن سال به دستان مبارک #حسین بساط فتنه برچیده شد و امسال... وای اگر #فاطمه اشارهای کند...
@dailydream
تمام کارشناسهای خبره و ژنرالهای سرشناس دنیا به #صدام گفته بودند که ایران از هر نقطهای ممکن است به شما حمله کند بهجز منطقهی #فاو؛ عبور مخفیانه از رود اروند تقریباً محال است.
(اگر #اروند را دیده باشید میدانید که ظاهر آرام و بیخطری دارد؛ اما همین رود آرام در اعماق خود بسیار متلاطم و خطرناک است و در شرایط آبوهوایی بد نیز خروش آن بیشتر و خوفناکتر میشود.)
غواصان #حاج_قاسم تصمیم گرفته بودند در آن شبی که پیشبینی شده بود هوا کاملاً آرام و مناسب است، دل به اروند بزنند و خود را به فاو برسانند تا فردا خبر آن به عنوان یک پیروزی بزرگ و مهم از سوی #ایران، در رسانههای دنیا بازتاب داده شود.
اما به نزدیکیهای اروند که رسیدند اوضاع متفاوت شد. ابرهای ناخواندهای مهمان آسمان شدند و باد و باران، اروندرود را لحظه به لحظه خشمگینتر میکرد. حاجی تصمیمش را گرفته بود. رو به غواصها کرد و با بغضی در گلو گفت: «اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. اما چارهای نیست. حالا برای عبور از اروند، تنها یک راه داریم... آب را به #پهلوی_شکسته زهرا (سلامالله علیها) قسم بدهید!»
غواصها با چشمانی اشکبار و ذکر مدام #یا_زهرا به آب زدند. در آن تاریکی شب و خروش اروند، حتی نمیدانستند به کدام سو در حرکتند و آیا ساحل را خواهند دید یا نه. تا اینکه گامهایشان خشکی را لمس کرد، #عملیات با موفقیت انجام شد و خبرش روز بعد دهان به دهان چرخید!
♥️ و سرداری که باز هم مورد عنایت حضرت #مادر قرار گرفت...
ـ__________
پ.ن: تصویر مربوط به آخرین عزاداری #سردار_سلیمانی در بیت رهبری
#فاطمیه
#جان_فدا
#دفاع_مقدس
@dailydream
«دخترک نورفروش»
مادرش به او گفته بود زیاد در خیابان نمانَد. قبل از سنگین شدن #برف تمام کبریتها را بفروشد، چند تکه نان تهیه کند و به خانه برگردد. #دخترک_کبریت_فروش شال و کلاه کرد و راه افتاد. تا سر چهارراه مرکزی شهر، چند بسته کبریت فروخته بود که یکمرتبه چشمش به بازار بزرگ جشن #کریسمس در بلوار روبرو افتاد. یادش آمد که مادرش گفته بود سر چهارراه به خیابان سمت چپ و راستهی دستفروشها بپیچد تا بتواند آنجا کبریتهای بیشتری بفروشد. دخترک نگاهی به بازار دستفروشها انداخت، دوباره سر برگرداند و به روبرو خیره شد. با خود گفت: «فقط به مغازهی اول سر میزنم، عروسکهای #سال_نو را تماشا میکنم و برمیگردم.»
از پشت شیشهی #مغازه به داخل چشم دوخت؛ به بابانوئلهای بندانگشتی و قرمزپوش، به گوزنهای چوبی زنگولهدار و به شمعهای سفید مخملی... برف آرامآرام شروع به باریدن کرد و انگشتان دخترک کبریتفروش از سوز آن لرزید. نگاهی به کبریتهای توی دستش انداخت و گفت: «اگر یک #کبریت آتش بزنم چه کسی میفهمد؟!» و پنهانی کبریتی آتش زد و میان دستانش گرفت. انگشتانش از گرمای شعلهی آن نرم شد و آمد برگردد، که نگاهش به پیراهن گلدار بلندی در پشت #ویترین مغازهی بعدی افتاد.
بیاختیار نزدیک رفت و مشغول تماشا شد. داشت خودش را میان یکی از زیباترین پیراهنهای مغازه تصور میکرد که دوباره با سوز #سرما، لبخندش خشکید. با کلافگی دومین کبریت را روشن کرد و به تماشا ادامه داد. برف داشت هر لحظه سنگینتر میشد؛ اما دخترک محو تماشای #زرق_و_برق سال نو، مغازه به مغازه پیش میرفت و برای گرم کردن دستانش، کبریت به کبریت آتش میزد.
مرد چاق فروشنده، پالتوی پوستیاش را به تن کرد و از مغازه بیرون آمد. دخترک هنوز داشت آبنباتهای میوهای داخل #شیرینی_فروشی را دید میزد که شاگرد مغازه هم چراغ را خاموش کرد و قفل بزرگی روی در زد. دخترک ناگهان به خودش آمد. #چراغ مغازهی بعدی هم خاموش شده بود. چرخی زد. تمام مغازهها بسته بودند و او خود را در انتهای بلوار و کیلومترها دورتر از مسیر اصلیاش یافت. یکدفعه تمام وجودش لرزید؛ از سرما نبود، از #ترس بود. در آن خیابان تاریک و خلوت، زیر بارش سنگین برف، چطور باید خود را به #خانه میرساند؟
ذهنش جرقهای زد، توی دستانش را نگاه کرد و ترسش بیشتر شد: تنها یک چوبکبریت باقی مانده بود! و پاهایی که تا زانو زیر برف بودند... دخترک آخرین کبریت را هم روشن کرد. در کورسوی آن، باریکهی سیاهی روی برف پیادهرو دید. خوب دقت کرد: چوبکبریتهای #سوخته بودند. چوبکبریتهایی که دانه به دانه آتش زده بود و نفهمیده بود که از #نور و گرمای وجود آنها جان میگرفت تا پیش برود. چوبکبریتهایی که دانه به دانه سوخته بودند تا دخترک در تماشای آن بازار پر زرقوبرق و سرگرمکننده، نترسد و نلرزد و جان ندهد. کبریتهایی که حالا از آنها، تنها پیکری سوخته و بیجان بر زمین مانده بود؛ اما #قطار همان کبریتهای سوخته، مسیر بازگشت دخترک را نشان میداد.
پلکهای دخترک کبریتفروش داشت سنگین میشد. به دیواری تکیه داد و نشست. مقابل چشمش، تنها قطاری از کبریتهای سوخته میدید.
▪️و مادری که با یک پیراهن گلدار کادوپیچ و بشقابی از شیرینیهای خانگی، منتظر #غافلگیر کردن دخترش بود...
@dailydream
بولوت
«دخترک نورفروش» مادرش به او گفته بود زیاد در خیابان نمانَد. قبل از سنگین شدن #برف تمام کبریتها را
هدف غایی و #کمال کبریت، در سوختن و #گرما بخشیدن است؛ در جان دادن و #نور رساندن است. برای یک چوبکبریت فرقی نمیکند در شومینهی خانهای بزرگ و مجلل بسوزد یا بین دستان دخترکی نحیف. در هر حال او #برنده است، به #هدف خود رسیده، مراتب کمالش را طی کرده و در عالیترین جایگاه وجودیاش قرار گرفته است.
اما دخترک کبریتفروش چطور؟ آیا قدر و ارزش کبریتهایی را که هر یک میتوانستند خانهای را گرم و نورانی کنند، دانسته؟ آیا از سوزاندن کبریتهایی که خود، از سوختن ابایی نداشتهاند، حداکثر #سود و #منفعت را برده؟ کبریتها حتی اگر در راه سرگرمیهای پوچ و بیمقدار دخترک هم سوخته و جان داده باشند، باز پیروزند. اما دخترک کبریتفروش چطور؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به یاد آنهایی که در #پاییز_۱۴۰۱، جانهای گرامیشان قربانی لذتهای پوچ دختران و پسرانی غفلتزده شد. همانهایی که در هر حال، پیروز از میان ما رفتند و به هدف غایی و آرزوی نهایی خود رسیدند. اما ما...
#شهید
#شهید_گمنام
#مدافع_امنیت
#شهدای_اغتشاشات
#شهید_آرمان_علی_وردی
#شهید_روح_الله_عجمیان
@dailydream
یک عمر با فِسانه به سر کردیم
اکنون چه پهلوان یلی داریم...
#استوری_سردار_سلیمانی
#سردار_دلها
#جان_فدا 💔
@dailydream
بولوت
💔 او میکشد قلاب را... #پروفایل_مذهبی #سردار_دلها #جان_فدا #سعدی @dailydream
#بازنشر
شهید مطهری میگه ما آدما از نظر جاذبه و دافعه چهار دستهایم.
یه گروه کسانی هستن که فقط #دافعه دارن؛ همه رو از خودشون میرنجونن، همه رو از خودشون دور میکنن، هیچ دوستی ندارن و همه با اونها دشمنان. همچین آدمی محکوم به #تنهایی و انزواست، نمیتونه بین مردم جایگاهی پیدا کنه و تو جامعه به موقعیت خوبی برسه.
یه گروه دیگه اونهایی هستن که فقط #جاذبه دارن؛ با همه دوستن، همه رو از خودشون راضی نگه میدارن، به روی همه #لبخند میزنن و با هیچکس مخالفتی ندارن... اما استاد مطهری میگه چنین چیزی غیرممکنه! چطور میشه تو دنیایی با این همه طرز فکر و عقاید مختلف، کسی پیدا بشه که هیچ #دشمن و مخالفی نداشته باشه؟!
استاد میگه فقط یه نفر میتونه همه رو #دوست خودش نگه داره و دشمنی نداشته باشه: فقط یه آدم دورو و ریاکار. اگر کسی رو دیدین که دشمنی نداره ولی دوستان زیادی دور و برش داره، شک نکنید پیش هر کدومشون فقط #تظاهر میکنه که موافقشون هست!
گروه دیگه کسانی هستن که نه جاذبه دارن نه دافعه. نه دوست صمیمی و نزدیکی دارن نه دشمن جدی و مخالف سرسختی. نه بودنشون سود و ضرری برای دیگران داره نه نبودنشون. معمولاً در وصف این آدما میگن فلانی آزارش به هیچکس نمیرسه، ولی دقت که بکنی میبینی خیر و نفع خاصی هم به کسی نمیرسونه. توهین به گوسفند نباشه ولی نقش بیشتری تو #جامعه ندارن... 😶
اما دستهی چهارم... دستهی آدمحسابیها! اونهایی که هم جاذبه دارن هم دافعه. هم دوستان #خوب دارن و هم دشمنان #بد. و هرچی «آدمحسابیتر» باشن جاذبه و دافعهشون بیشتره. همونهایی که دوستان جانبرکف و دشمنان سرسخت دارن؛ که دوستاشون حاضرن براشون جون بدن و دشمناشون به خونشون تشنهان.
وقتی سعدی لابلای اشعار عاشقانهش مینویسه «او میکشد قلاب را»، به این فکر میکنم که چقدر مفهوم این #شعر نامأنوس میشد اگر مصداقی از این آدمحسابیها تو زندگی خودم نمیدیدم. چطور ممکنه آدمی اینطور جاذبه داشته باشه که حتی وقتی یک بار هم از نزدیک ندیدیش دلت براش بتپه؟ آدمی که قبل و بعد از مرگش هزاران نفر رو شیفتهی خودش کنه تا تحت فرمانش #خون بدن و جون بدن، و از طرفی دشمنانش رو وادار کنه تا به قیمت از دست دادن اندک اعتبار جهانیشون هم دست به قتلش بزنن؟
خدا نسل آدمحسابیها رو زیاد کنه... نسل آدم حسابیهایی از جنس #حاج_قاسم_سلیمانی... نسل سردارها و سربازهایی که یه عده رو از #عشق میکُشن و یه عده رو از #نفرت!
#سومین_سال_دلتنگی
#سردار_سلیمانی
#سردار_دلها
#جان_فدا
#جاذبه_و_دافعه_علی(ع)
#شهید_مطهری
@dailydream
❤️ خواب مرا ببستهای
❤️ نقش مرا بشستهای
❤️ وز همهام گسستهای
💔 بی تو به سر نمیشود...
#استوری_سردار_سلیمانی
#جان_فدا
#مولانا
@dailydream
🔷 بیایید فرض کنیم «کنکور» همون مهمترین و سرنوشتسازترین آزمون زندگی ما آدماست (میدونم که نیست، فرضه دیگه!). اگه واقعاً برات آزمون مهمی باشه، به محض اینکه سر جلسه بشینی شروع میکنی به حل مسائل و جواب دادن به سؤالها.
یهو یه نفر میاد میگه: «اوووه چه خبرته؟ چقدر عجله داری! هنوز چند ساعت وقت هست، بیا برات متکا بذارم دو دقیقه استراحت کن. لحاف و تشک بیارم یه چرت بخوابی؟ بابا چرا اینقدر خودتو مشغول کردی، مگه واجبه این همه تست بزنی؟» بهش نمیخندی؟ میخندی دیگه! مگه وسط آزمون جای خوابیدنه؟ نهایتش بین هر دو تا تست، چند ثانیه به ذهنت استراحت میدی تا تمرکز بگیری برای سؤال بعد. هیچ کدوم از تستها هم واجب نیست، ولی طمع داری بهترین نتیجه رو بگیری ولو با یه تست بیشتر!
یکی دیگه از راه میرسه و میگه: «اگه بدونی چه چلوکبابی سفارش دادم... بیا سفره بندازم دور هم بخوریم.» و اگه امتناع کنی میگه: «دِ آخه مگه تو آدم نیستی؟! گشنهت نمیشه؟ یعنی تو واقعا چلوکباب دوست نداری؟ خودآزاری داری که جلوی خودتو میگیری تا به این غذای عالی لب نزنی؟» خب قطعاً به این یکی هم میخندی. مگه وسط امتحان جای غذا خوردنه؟ کی میگه چلوکباب بَده، البته که تو هم دوست داری. ولی اگه این همه زمان بخوای صرف خوردن بکنی از آزمونت جا میمونی. نهایتش چندتا شکلات تو جیبت گذاشتی که هر وقت ضعف کردی یه دونه بخوری. حتی همون شکلاتی هم که میخوری با هدف انرژی گرفتن برای ادامهی آزمونه!
نفر بعدی از راه میرسه و بهت میگه: «وااای آلبوم جدید فلان خواننده اومد بیرون... عجب آهنگهایی خونده... پلی کنم برات کیف کنی؟» حالا تو بیا و بگو موسیقی تمرکز من رو به هم میزنه، چند ثانیه هم نمیتونم گوش بدم. دادش در میاد که: «تو مشکلت با موسیقی چیه؟ مریضی چیزی هستی که ازش بدت میاد؟ دست و پات رو میبنده که نمیتونی به کارت برسی؟» و کسی که واسه خوشگذرونی سر جلسهی کنکور اومده، چه میفهمه که حتی یه موسیقی ملایم یا بیکلام هم ممکنه تمرکزتو حین آزمون به هم بزنه؛ چه برسه به پاپ و راک و هویمتال!
🔷 حالا بیایید فرض کنیم «زندگی» همون مهمترین و سرنوشتسازترین امتحان حیات ما آدماست (که فرض درستیه، دقیقاً همینطوره).
اگه بخوای از لحظهلحظهی زندگیت مفید استفاده کنی و اتلاف وقت نداشته باشی، اگه بخوای برنامههای روزمرهت رو با تحصیل و اشتغال و عبادت و دیدوبازدید و برنامههای فرهنگی و فعالیتهای اجتماعی و ورزش و مطالعه و... پر کنی، حتماً چند نفر پیدا میشن که بهت بگن: «چه خبرته؟ کمتر خودتو مشغول کن. یه کم استراحت کن. واجبه این همه فعال باشی؟» و حالا تو براشون توضیح بده که زندگی جای استراحت نیست! نهایتش بین هر دو روز، توی فاصلهای به اسم شب، چند ساعت میخوابی تا برای ادامهی برنامههات انرژی بگیری. آخه یه دونه تست هم کلی تو رو توی نتیجهی نهایی جلو میندازه!
یا وقتی جلوی غرق شدن خودت توی لذتهایی مثل خوردن و شکمبارگی رو میگیری و حتی سالی یه ماه مشغول روزه میشی تا به سلامت جسم و روحت کمک کنی، باز باید حرفهایی بشنوی که: «آخه تو چطور جلوی خودت رو میگیری که سر این سفرههای رنگارنگ نَشینی؟ چهجوری به دو سه وعده غذای ساده اکتفا میکنی و دمبهدقیقه سراغ کافیشاپ و رستوران و فروشگاههایی با این همه خوراکی خوشمزه نمیری؟» و حالا باز تلاش کن توضیح بدی که سر جلسهی امتحان، جای غرق شدن توی لذتهای شکم نیست. تو هم اون خوراکیهای خوشمزه رو دوست داری، ولی فقط به چند وعدهی ساده اکتفا میکنی تا برای برنامههای روزمرهت انرژی داشته باشی. شکم نباید قبلهگاهت بشه. هدف، تموم کردن موفقیتآمیز امتحانه!
و یا کسی که تو رو به خاطر نپرداختن به تفریحاتی مثل گوش کردن مداوم به موسیقی شماتت میکنه و بهت میگه: «موسیقی چه ضرری بهت میرسونه که توی زندگیت ممنوعش کردی؟ من این همه سال گوش کردم هیچیم نشد!! مثلاً موسیقی گوش بدی دست و پات بسته میشه که نمیتونی به تحصیل و عبادت و مطالعهت برسی؟» برای این آدم چطور قراره توضیح بدی که وسط امتحانی؟ اون موسیقی شاید ماهیتاً بد نباشه ولی تمرکزت رو میگیره. نمیذاره کارهات رو درست و باکیفیت انجام بدی و...
ما الان دقیقاً وسط امتحانیم. درست وسط وسطش. 😁
اگر همین نکته رو درست متوجه بشیم، دیگه برامون سخت نیست که به دیگران توضیح بدیم چرا دینمون ما رو از شکمبارگی منع کرده، اما بهشتی رو با انواع خوراکیها وعده داده! چرا دینمون شراب رو حرام دونسته، اما برای بهشتیها حرف از شراب ناب و بینظیر زده! چرا تنبلی و سستی و اتلاف وقت رو نهی کرده، اما تنها وظیفه و فعالیت ساکنان بهشت رو استراحت و گشتوگذار و لذت بردن معرفی کرده!
چرا خیلی از لذتهایی که توی این دنیا «ممنوع» یا «محدود» شدن توی اون دنیا قراره پاداش برندهها باشن... چون ما وسط امتحانیم، درست وسط وسطش!
#پاسخ_به_شبهه
#امتحان_زندگی
#امام_زمان
@dailydream