eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
18.2هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.4هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد .کمی جلوتر هم زنی زخمی پیدا کرده بودن که مسلما کسی نبود
📜 🩷 . از این لحظه به بعد بدبختی تو شروع میشه و این منم که زندگی رو به کام تو و خانوادت زهر میکنم..... پاشو گمشو بیرون دختره نکبت به همه چیز، پاشو برو بیرون که دیگه حق نداری تو این اتاق باشی جای تو، تو انباری ته عمارته..... با چشمانی پره اشک به زن روبروم خیره شده بودم که یکدفعه دختری بینهایت زیبا که معلوم بود زیباییش رو از مادرش به ارث برده با گریه وارد اتاق شد.... تو چشمهای دختره میشد رحم و مروت رو دید، با گریه گفت:مامان خواهش میکنم، این دختره بیگناهه، بخدا این از همه چیز بیخبره، خدارو خوش نمیاد این بلاهارو سرش میاری..... خودتم خوب میدونی..... تو خفه شو دلربا...... پس دلربا دلربا که میگفتن این بود... همون دختری که عقل از سر برادر بیچارم برده بود و باعث بدبختی من شده بود مادر بهادر روبه دلربا و همون خدمه ای که برام غذا میآورد کرد و گفت:خوب گوش کنید ببینید چی میگم.... هیچ کسی حق دلسوزی برا این دختر رو نداره.... بندازینش انباری ته عمارت تا عاقد بیاد و تکلیفش رو مشخص کنه....... بعده این هم هممون اینجا زندگی میکنیم، وقتی هم بهادر باهاش کار داشت همون جا میره سر وقتش..... و گرنه به هیچ وجه حق بیرون اومدن از انباری رو نداره...‌. دیگه هیچ حرفی نمی‌مونه و هیچکس حق حرف زدن نداره، مخصوصا تو دلربا، از این به بعد لال میشینی، لال میخوری، لال میخوابی.. بعد از سخنرانی طولانی که کرد رفت و من سرم رو که بالا آوردم با صدای گردنم به خودم اومدم.. تازه شروع بدبختیام بود، یعنی چه بلایی میخواستن سرم بیارن، همونجایی که وایستاده بودم نشستم و به فکر فرو رفتم.... (بهادر) برای یه سری کارهای مهم روستا رو ترک کرده و مجبور شده بودم برم شهر و دو سه روزی نبودم.... . جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . از این لحظه به بعد بدبختی تو شروع میشه و این منم که ز
📜 🩷 . به چندتا از خدمه ها سپرده بودم شش دنگه حواسشون به گلبهار باشه تا فکر فرار دوباره به سرش نزنه...... از یه طرف وجودم براش پر میکشید ولی از طرفی هم داغ بزرگی که برادر نامردش روی دلمون گذاشته بود مانع از این میشد که براش دلسوزی کنم...... بارها و بارها به خودم گفته بودم این دختر، تنها یک قربانی هست و بیگناه و معصوم، و از همه جا بیخبر داره تاوان پس میده ولی هیچ جوره نمیتونستم کاری که کیارش با بهداد کرد رو فراموش کنم...... از روزی که یادم میاد مامانم همیشه وقتی دعوایی بین دو روستا میشد حالش بشدت بد میشد و همیشه بهم گوشزد میکرد که باید فکر صلح بین دو روستا رو از ذهنم بیرون کنم..... حالا که پسر خان روستای پایین باعث مرگ‌ پسرش شده بود، دیگه هیچ جوره نمیشد راضی به صلحش کرد... به هر قیمتی که شده باید قاتل بهداد پیدا میشد و تاوان پس میداد.... الان تمام فکر و ذکر وروز و شب مادرم شده بود قصاص....... هر روز و هر لحظه هم ازم میخواست تا قات.ل پسرش رو به سزای اعمالش برسونم.... تو همین فکرها بودم که نفهمیدم کی به عمارت رسیدم...... . خسته و کوفته به سمت اتاقم که از حیاط اصلی عمارت فاصله داشت راه افتادم...... یکدفعه در باز شد و با دیدن مادرم و دلربا شصتم خبردار شد که از تمامی ماجرا باخبر شدن و گرنه سال های سال بود که مادرم به این طرف عمارت قدم نمیزاشت...... مادرم با لحن بسیار تند و خشن گفت: بهادر خان یه باره میزاشتی عقد میکردین بعد به مادرت و خواهرت خبرمیدادی... دوباره یکی از خدمه ها دهن لقی کرده بود، وای به حالش پیداش نکنم... اینو میدونستم وقتی مادرم عصبانی هست بحث فایده ای نداره، به همین خاطر به سمت اتاق خودم که گلبهار رو اونجا ساکن کرده بودم راه افتادم..... اما همین که در رو باز کردم، با اتاق خالی رو به رو شدم..... با تعجب به سمت مادرم پا تند کردم که دلربا جلوم ظاهر شد و با ترسی که تو چهرش نمایان بود گفت..... داداش، مامان اون دختر بیچاره رو از دیروز تو انباری زندانی کرده..... بینوا تا الان از سرما و گشنگی تلف شده..... توروخدا برو و به دادش برس.... چرخیدم و مادرم رو پشت سرم دیدم، ناخودآگاه نگاهی خشمناک به مادرم کردم و گفتم: مامان تو هم دختر داری بترس از خدا و از روزی که این اتفاق به سر تو هم‌ بیاد..... . جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
✍گویند که ... بعد از طوفان و بالا آمدن آب و غرق شدن خلايق ، جبرييل ملك مقرب نزدش آمد و گفت : چندي پيش شغل تو نجاري بوده است حالا كوزه بساز . ! او كوزه زيادي ساخت ، جبرييل گفت : خدا مي فرمايد : كوزه ها را بشكن ، او هم چند عدد از كوزه ها را بر زمين زد و شكست . بعضيها را آهسته و بعضي را با اكراه شكست ، جبرييل ديد او ديگر نمي شكند . گفت : چرا نمي شكني ؟ فرمود : دلم راضي نمي شود ، من زحمت كشيده ام اينها را ساخته ام . جبرييل گفت : اي نوح مگر اين كوزه ها هيچ كدام جان دارند ، پدر و مادر دارند و . . . ؟ ! آب و گلش از خداست ، همين قدر تو زحمتش را كشيده اي و ساختي ، چطور راضي به شكستن آنها نمي شوي ، چگونه راضي شدي خلقي كه خالق آنها خدا بود ، و جان و پدر و مادر و . . . داشتند را نفرين كردي و همه را به هلاكت رساندي ؛ از اينجا او گريه بسيار كرد و لقبش نوح شد 📙جامع النورين ص 122 ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌
🔹همسرانه 🔰 ۶ روش کاملا عملی برای حل دعوا بین زوجین: گام اول: از اینکه همیشه حق با شماست دست بکشید گام دوم: به طرف مقابل خود فضای بیان دیدگاه بدهید گام سوم: باید همیشه با آرامش صحبت کنید گام چهارم: فقط در جهت پیدا کردن راه حل صحبت کنید گام پنجم: شفافانه راه حل های بالقوه را بیان کنید گام ششم: به سمت راه حلی که به نفع هر دو طرف باشد پیش بروید ❤️
💠👌نکته ناب امروز 💎 تداوم ندارد. 🔺 دنبال عشق رمانتیک و آتشین نباشید. اگر در روابط زناشویی خود به این باور هستید که همچنان بایستی همان عشق و شور و دلباختگی ادامه پیدا کند دچار یک خطای شناختی شده اید. عشق رمانتیک محصول هیجانات و هورمونها و قوای فیزیولوژیک ماست که دیر یا زود از شدت و غلیان آن کاسته میگردد. 🔹در یک ازدواج کارآمد عشق رمانتیک جای خود را به صمیمیت و تعهد میدهد. 👈شما با همسر خود صمیمی میشوید و برای بهتر شدن روابط خود با او تلاش میکنید. روز به روز عاشقتر، شفیق تر و همراه تر میشوید. 👈حتی اگر آن هیجانات و دلباختگی های شدید روز های آشنایی را نداشته باشید. ‌‌‌‌‍‌‌‌‌‍‍‌‌┈•••🍃🌸🍃•••┈ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ❤️
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا پسر و دختر خانمی که هم سن هستن میتونن با هم ازدواج کنن؟
🟣 جلوگیری از خیانت : ← بهترین وسیله‌ی دفاعی برای جلوگیری از خیانت این است که رابطه‌ای عالی بسازید، وقتی نیازهای احساسی و فیزیکی ما در زندگی مشترک رفع شود، دیگر به رفع آنها در جای دیگر علاقه‌ی چندانی نشان نمی‌دهیم. بسنجید که تا چه میزان خواسته‌ها و نیازهای عشق‌تان را رفع می‌کنید و برعکس. ← در زمینه‌هایی که ضعف می‌بینید، صادقانه با شریک‌تان صحبت کنید و چیزهایی را که برای خوشحالی در آن زمینه‌ی خاص به آن نیازمندید با او درمیان بگذارید.
🔴 اگر براین اعتقاد باشید که : ✖️کار نیست ✖️رابطه خوب نیست ✖️فراوانی نیست؛ ✖️خوبی ونیکی نیست ✖️همسر خوب نیست... ❌ همین وفقط همین برایتان پیش می آید 🔺 وبه این دلیل این باورها برایتان قابل قبول شده 👈 که شما نداری را ،روابط بد را ،بیکاری را ،بدی را ،....را دیدید.... ❌ شما پسر همسایه را که بیکار است دیدید ‼️ ولی فلان نفر را که حتی بیش از یک شغل را دارد ندیدید.. ❌ شما رابطه بد پدر ومادرتان را دیدید ‼️ ولی رابطه عاشقانه وعالی فامیلتان را ندیدید وبه آن توجه نکردید... 🛑 زیرا باچند بار دیدن وشنیدن شما در مدار این موارد قرار گرفتید وجز اینها نمیتوانید ببینید... ❌ شما بیکاری ونداری را میبینید ‼️ اما بیل گیتس ها و وارون بافت ها را نمیبینید.. ⛔️ وبه این دلیل نمیتوانید پیشرفت کنید 🚫 تا زمانی که از مدار دید(موقعیتی ودیدی  که دارید)بیرون نیایید وضع شما تغییری نخواهد کرد.. ‎‎‌‌‎‎
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمک پدر در کارهای خانه نقش بسزایی در تربیت فرزندان دارد ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
نگو مرسی بگو محبتتون رو فراموش نمیکنم نگو ببخشید مزاحم شدم بگو ممنونم که وقتت رو بهم دادی نگو خواهش میکنم بگو خوشحالم که اینو میشنوم نگو هر طور خودت دوست داری بگو به نظرم این تصمیم بهتریه نگو بد موقع که تماس نگرفتم؟ بگو زمان مناسبی برای صحبت هست؟ نگو حرفت رو قبول ندارم بگو توی این موضوع هم نظر نیستم
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . به چندتا از خدمه ها سپرده بودم شش دنگه حواسشون به گلب
📜 🩷 . دیگه نفهمیدم چجوری فانوس به دست خودمو به انباری رسوندم..... در رو باز کردم و از صحنه ای که روبه روم دیدم دلم لرزید و از خودم بیزار شدم..... طفلک دختره بینوا از سرما تو خودش جمع شده بود و اون لبای قرمزی که تو اون سوز و سرمای کوهستان هنوز قرمزی خودش رو داشت تبدیل به لبانی کبود شده بود...... دویدم طرفش و به آغوش گرفتمش و سرش رو روی پام گذاشتم، ضربان قلبش به شدت ضعیف بود...... برخلاف قیافه عبوسم و اخلاق تندم دل نازکی داشتم، اما اون غرور و حشمت بیجام اجازه نمیداد نسبت به این دختر بیگناه ملایم باشم..... گذاشتمش رو زمین و کتم رو از تنم دراوردم و روی جسم نحیفش کشیدم..... هیچ وقت فکر نمیکردم که یک روز اینقدر پست بشم که به یک دختر بیگناه اینطوری ظلم کنم، اونم دختری که برای داشتنش راضی بودم دست به هرکاری بزنم، ولی هر جوری بود خودم رو قانع کردم که حق دارم و برادرش برادر بیگناهم رو کشته..... چنان دادی کشیدم که تموم خدمه ها تو کسری از ثانیه تو انباری حاضر شدن، گفتم زود طبیب رو خبر کنید... (گلبهار) این انباری خیلی سرد و تاریک و حتی از اون کوهستان هم سردتر و ترسناکتر بود ..... تحمل این همه سختی برای منی که تو پرقو بزرگ شده و تا دیروز دردونه خان بودم خیلی سخت بود..... هر چی داد میکشیدم و تقلا میکردم کسی صدامو نمی‌شنید که کمکم کنه..... تو اون روزهای سخت تنها دلربا بود که پا به پای من گریه میکرد و از مادرش خواهش و تمنا که دلش به رحم بیاد و آزادم کنه ولی دریغ از ذره ای رحم و مروت.... روزها پشت سرهم می‌گذشت و من نمی‌دونستم چندروزه که تو این انبار خوفناک زندانی ام،دیگه بریده بودم و هیچی برام مهم نبود، فقط تو فکر اون چشمه زیبا بودم که برام مثل بهشت بود.... نمیدونم چند ساعت گذشته بود که کم کم چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی متوجه نشدم...... . جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌