سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . امروز چهلم بهداد بود و مراسمی بسیار مجلل و با شکوه تو
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
از دلربا خداحافظی کردم و یه گوشه وایستادم، بهادر جلو اومد و بعد از خداحافظی با مادرش و دلربا با سر به من اشاره کرد و راه افتاد و منم پشتش به همراه افروز و چندتا تفنگدار و خدمه به سمت عمارت حرکت کردیم......
سه ماهی از این حادثه تلخ گذشته بود، روزها به سختی و پشت سرهم میگذشتن و من هم تنها دلخوشی این روزهام حضور افروز بود......
بهادر خان به قول خودش عمل کرده بود و تو این مدت یه برخوردهایی باهم داشتیم مثل گرفتن دست، ولی تا الان اون شب لعنتی تکرار نشده بود و من بخاطر این کارش چقدر ازش ممنون بودم....
تنها چیزی که اذیتم میکرد دلتنگی شدید و دوری و ندیدن خانوادم بود.....
غم عجیبی تو دلم بود، انگاری کمکم همه اهل ده فراموشم کرده بودن که دختری به نام گلبهار وجود داشته و بخاطر اشتباه برادرش خونبس شده.....
بجز مادری که هرازگاهی از ده پایین به سمت ده بالا میومد و صورت خودش رو میپوشوند و قایم میکرد تا شاید برای لحظه ای هم شده از دور دخترش رو ببینه و در ده بالا هم مادری بود که هر روز به یاد پسر جوون مرگش میوفتاد و داغ دلش تازه میشد.....
خبری از کیارش نبود....
اهالی روستامون میگفتن همون موقع اهالی روستای بالا اونو کشتن، ولی چیزی نگفتن تا به تاوان گذشته عروس خونبس بگیرن....
شایعه بسیار بود و به گوش خان بابام هم میرسید، همین شایعات و حرفهای مردم بود که کمر ارسلان خان را خمیده کرد......
اما زهی خیال باطل.!!...
داداش کیارش بیخبر و شاید هم باخبر از همه جا به شهر پناه برده بود و تو یه مغازه مشغول بکار بود و غافل از این که دردونه خواهرش با کیلومترها فاصله بخاطر اشتباه اون داشت تقاص پس میداد....
ولی از بازیهای روزگار هیچکس خبر نداره و کسی نمیدونه که چه اتفاقاتی پیش رو هست.....
دوتایی با افروز توی اتاقم نشسته بودیم و درحال صحبت و خنده و غافل ازاینکه صدای خنده هامون همه جا پیچیده.....
یهو تقه ای به در خورد و با باز شدن در بهادرخان تو چهارچوب در نمایان شد.....
🌺یک ازدواجِ خوب از قانون ۳۰-۷۰ پیروی میکنه.
🌀یعنی شخصی که باهاش ازدواج کردید هفتاد درصد از ویژگی های خوب مورد نظر شما رو داره و سی در صد از ویژگی هاش مورد پسند شما نیست.
🌀این انتخاب شماست که روی اون هفتاد درصد تمرکز کنید و هر روز زندگیتون شادتر بشه.
🌀یا روی اون سی درصد متمرکز بشید و انقد منفی ها رو ببینید که دیگه نقطه مثبتی وجود نداشته باشه.
💢واسه همینه که خوشبختی ساختنیه!!! این شمایید که انتخاب میکنید کدوم سمت برید.
🖌@daneshanushe✍️
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
شرمنده ایم بابت منتشر کردن تصاویر این خانواده هفت نفره 😭
👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2894332609C5ed809a508
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . از دلربا خداحافظی کردم و یه گوشه وایستادم، بهادر جلو ا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
خنده رو لبمون ماسید، انگاری حضرت ملک الموت رو دیده باشیم به احترامش هردو از جامون بلند شدیم و افروز بینوا از ترسش قالب تهی کرد و با اجازه ای گفت و سراسیمه اتاق رو ترک کرد.....
بهادر اومد نزدیکم، بعداز براندازی سر تا پام، نگاه نافذی بهم کرد و محکم و جدی گفت:
بخاطر کار خیلی مهمی فردا صبح راهی شهرم و ممکنه کارم چند روزی طول بکشه.....
یکبار بهت میگم، حواست باشه کاری نکنی که پشیمونی به بار بیاره.....
دست از پا خطا نکن، به کل عمارت سپردم که شش دونگ حواسشون بهت باشه، خیلی مواظب خودت باش.....
من به امید خدا صبح زود حرکت میکنم.....
سرم رو بالا آوردم و چشمم به چشمهای مشکیش گره خورد و نگاه عمیقی بهش کردم و گفتم چشم ارباب.....
ولی تو دلم غوغایی بود بیا و ببین....
بهادر خان با من حرف میزد و من تو فکر این بودم که بعداز رفتنش برم به دیدن خانوادم، تو همین چند دقیقه فکرام رو کردم بهترین فرصت بود....
(بهادر)
زیباترین دختری که هر روز میدیدم و جلوی چشام بود، زنم بود، محرمم بود، ولی قول داده و قسم خورده بودم که دست از پا خطا نکنم.....
گلبهار مثل یه چشمه ممنوعه بود که منه تشنه حق نوشیدن ازش رو نداشتم....
من یه مرد بودم و نیازهایی داشتم، مخصوصا دروبرابر کسی که دیوانه وار عاشقش بودم و الان جلوی دستم بود ولی نمیتونستم کاری کنم....
به خاطر همین مسائل تا شب خودم رو بیرون مشغول میکردم تا کمتر ببینمش و همینکه پا به عمارت میزاشتم گلبهار هم خودش رو تو اتاق مشغول میکرد تا کمتر با من روبرو بشه....
من از ترس اینکه نتونم خودم رو کنترل کنم و اونم از ترس من.....
نمیدونم چی شد که فاصلمون باهاش کم کردم و بی اختیار ازش پرسیدم: گلبهار....
تو از من بدت میاد؟
(گلبهار)
نمیدونستم چه جوابی بهش بدم....
از لحظه ای که تو کوه و سرما منو از چنگال اون گرگ وحشی نجات داد برام شده بود یه حامی که با تمام سختی و اذیتهاش بازم کنارش حس امنیت داشتم.....
شاید اگه عروس خونبس نبودم و جور دیگه ای باهاش آشنا میشدم، یک عمر کنارش خوشبخت میشدم....
اما الان.......
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️ رفتار صحیح خانواده با نوجوانانی که کمالگرا هستند
- شاخصهای بالا به کودکانتان ندهید/روانشناس سادات
🎥#سید_سبحان_میرسادات
#روانشناس
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . خنده رو لبمون ماسید، انگاری حضرت ملک الموت رو دیده با
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
زبونم تو دهنم اصلا نمیچرخید، یه لحظه لال مونی گرفتم و هیچ جوابی برای بهادر نداشتم که بهش بگم...
در واقع در مورد بهادر جوابی برای خودم و احساساتم هنوز نداشتم، چجوری باید بهش جواب میدادم درصورتی که تو دوراهی بودن یا نبودن مونده بودم .....
سرمو پایین انداختم و فهمید که جوابی ندارم....
بیچاره کلافه نگاهی بهم انداخت و پوفی کشید و از اتاق بیرون رفت....
بعد از اینکه رفت، راحت شدم و دراز کشیدم، من این وسط بازیچه ای بیشتر نبودم، تو دست تقدیر، تو دست آدم های بی وجدان.....
تا خود صبح که بهادر راهی شهر بشه تو جام تکون میخوردم و حتی ثانیه ای چشم روی هم نذاشتم......
نمیدونم از استرس کاری بود که میخواستم انجام بدم یا از شوق دیدار خانوادم بعد مدت ها بود، نمیدونم، ولی بشدت دلشوره امونم رو بریده بود.....
طلوع صبح که شد بهادر به راه افتاد، سرم زیر پتو بود و از روزنه کوچیکی که درست کرده بودم نظاره گر آماده شدنش شدم، بعد از اینکه لباساشو پوشید، نگاه غمگینی بهم کرد و کمی خیره موند و رفت، بعد از چند دقیقه که مطمئن شدم رفته، خودم رو به پشت پنجره رسوندم.....
از پشت پرده اتاق نگاهش میکردم که لحظه ی آخر نگاهی به پنجره اتاقم انداخت
و ثانیه ای مکث کرد، نمیدونم شاید متوجه حضور من شده بود و حس میکرد دارم نگاهش میکنم.....
وقتی فهمیدم که بهادر از عمارت خارج شده و حتما تو راه شهره، خیالم راحت شد و رفتم که یواش یواش دیگه نقشمو عملی کنم....
نشستم و بقچه کوچیکی از لباس و خوراکی جمع کردم، رفتم آشپزخونه و یه ذره از وظایفی که گردنم بود رو انجام دادم و یه سر و گوشی به آب دادم....
خبری نبود و همه چیز در امن و امان بود.....
همه خدمه مشغول کاری بودن...
قرارمون با افروز این شد کهه افروز حواس نگهبان ها رو پرت کنه تا من خودم رو به در پشتی عمارت برسونم و منتظر اومدن افروز بمونم....
تو حیاط عمارت یه دور چرخیدم و همه کس رو از نظرم گذروندم، چیز مشکوکی به نظرم نیومد....
پاتند کردم به طرف اتاقم، وارد اتاق که شدم همه چیز رو آماده کرده بودم، سریع چادرم رو سرم کردم و بقچم رو برداشتم و اروم از اتاق بیرون زدم، کفشم رو زدم زیر بغلم و پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم، کسی نبود، با احتیاط از کناره های دیوار خودم رو به درب پشتی رسوندم....
ولی غافل از اینکه از بخت بد من، چه اتفاق شومی در انتظارم نشسته.....
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❗️با اشتباهات فرزند چگونه برخورد کنیم؟
#استاد_شجاعی
#تربیت_فرزند
❤️· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
📚داستان کوتاه📚
⚡️شأن و منزلت بسم الله⚡️
🔘 گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین.
این زن تمام کارهایش را با "بسم الله" آغاز می کرد.
شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند.
🔘 روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد زن آن را گرفت و با گفتن " بسم الله الرحمن الرحیم" در پارچه ای پیچید و با " بسم الله " آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد .
شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و "بسم الله" را بی ارزش جلوه دهد.
🔘 وی بعد از این کاربه مغازه خود رفت.
در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد.
🔘 زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت و با گفتن "بسم الله" در مکان اول خود گذاشت.
شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد.
زن مومنه فورا با گفتن "بسم الله" از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین و متقین گردید.
📚 خزینةالجواهر ص 612