eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
18.2هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.4هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺یک ازدواجِ خوب از قانون ۳۰-۷۰ پیروی میکنه. 🌀یعنی شخصی که باهاش ازدواج کردید هفتاد درصد از ویژگی های خوب مورد نظر شما رو داره و سی در صد از ویژگی هاش مورد پسند شما نیست. 🌀این انتخاب شماست که روی اون هفتاد درصد تمرکز کنید و هر روز زندگیتون شادتر بشه. 🌀یا روی اون سی درصد متمرکز بشید و انقد منفی ها رو ببینید که دیگه نقطه مثبتی وجود نداشته باشه. 💢واسه همینه که خوشبختی ساختنیه!!! این شمایید که انتخاب میکنید کدوم سمت برید. 🖌@daneshanushe✍️
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
شرمنده ایم بابت منتشر کردن تصاویر این خانواده هفت نفره 😭 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2894332609C5ed809a508
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . از دلربا خداحافظی کردم و یه گوشه وایستادم، بهادر جلو ا
📜 🩷 . خنده رو لبمون ماسید، انگاری حضرت ملک الموت رو دیده باشیم به احترامش هردو از جامون بلند شدیم و افروز بینوا از ترسش قالب تهی کرد و با اجازه ای گفت و سراسیمه اتاق رو ترک کرد..... بهادر اومد نزدیکم، بعداز براندازی سر تا پام، نگاه نافذی بهم کرد و محکم و جدی گفت: بخاطر کار خیلی مهمی فردا صبح راهی شهرم و ممکنه کارم چند روزی طول بکشه..... یکبار بهت میگم، حواست باشه کاری نکنی که پشیمونی به بار بیاره..... دست از پا خطا نکن، به کل عمارت سپردم که شش دونگ حواسشون بهت باشه، خیلی مواظب خودت باش..... من به امید خدا صبح زود حرکت میکنم..... سرم رو بالا آوردم و چشمم به چشمهای مشکیش گره خورد و نگاه عمیقی بهش کردم و  گفتم چشم ارباب..... ولی تو دلم غوغایی بود بیا و ببین.... بهادر خان با من حرف میزد و من تو فکر این بودم که بعداز رفتنش برم به دیدن خانوادم، تو همین چند دقیقه فکرام رو کردم بهترین فرصت بود.... (بهادر) زیباترین دختری که هر روز میدیدم و جلوی چشام بود، زنم بود، محرمم بود، ولی قول داده و قسم خورده بودم که دست از پا خطا نکنم..... گلبهار مثل یه چشمه ممنوعه بود که منه تشنه حق نوشیدن ازش رو نداشتم.... من یه مرد بودم و نیازهایی داشتم، مخصوصا دروبرابر کسی که دیوانه وار عاشقش بودم و الان جلوی دستم بود ولی نمیتونستم کاری کنم.... به خاطر همین مسائل تا شب خودم رو بیرون مشغول میکردم تا کمتر ببینمش و همینکه پا به عمارت میزاشتم گلبهار هم خودش رو تو اتاق مشغول میکرد تا کمتر با من روبرو بشه.... من از ترس اینکه نتونم خودم رو کنترل کنم و اونم از ترس من..... نمیدونم چی شد که فاصلمون باهاش کم کردم و بی اختیار ازش پرسیدم: گلبهار.... تو از من بدت میاد؟ (گلبهار) نمیدونستم چه جوابی بهش بدم.... از لحظه ای که تو کوه و سرما منو از چنگال اون گرگ وحشی نجات داد برام شده بود یه حامی که با تمام سختی و اذیتهاش بازم کنارش حس امنیت داشتم..... شاید اگه عروس خونبس نبودم و جور دیگه ای باهاش آشنا میشدم، یک عمر کنارش خوشبخت میشدم.... اما الان....... جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
" اين متن طلاست " تولد انسان روشن شدن کبریتی است و مرگش خاموشی آن!! بنگر در این فاصله چه کردی؟؟!! گرما بخشیدی....؟؟!! یا "سوزاندی...."
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️ رفتار صحیح خانواده با نوجوانانی که کمالگرا هستند - شاخص‌های بالا به کودکانتان ندهید/روانشناس سادات 🎥 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . خنده رو لبمون ماسید، انگاری حضرت ملک الموت رو دیده با
📜 🩷 . زبونم تو دهنم اصلا نمیچرخید، یه لحظه لال مونی گرفتم و هیچ جوابی برای بهادر نداشتم‌ که بهش بگم... در واقع در مورد بهادر جوابی برای خودم و احساساتم هنوز نداشتم، چجوری باید بهش جواب میدادم درصورتی که تو دوراهی بودن یا نبودن مونده بودم ..... سرمو پایین انداختم و فهمید که جوابی ندارم.... بیچاره کلافه نگاهی بهم انداخت و پوفی کشید و از اتاق بیرون رفت.... بعد از اینکه رفت، راحت شدم و دراز کشیدم، من این وسط بازیچه ای بیشتر نبودم، تو دست تقدیر، تو دست آدم های بی وجدان..... تا خود صبح که بهادر راهی شهر بشه تو جام تکون میخوردم و حتی ثانیه ای چشم روی هم نذاشتم...... نمیدونم از استرس کاری بود که میخواستم انجام بدم یا از شوق دیدار خانوادم بعد مدت ها بود، نمیدونم، ولی بشدت دلشوره امونم رو بریده بود..... طلوع صبح که شد بهادر به راه افتاد، سرم زیر پتو بود و از روزنه کوچیکی که درست کرده بودم نظاره گر آماده شدنش شدم، بعد از اینکه لباساشو پوشید، نگاه غمگینی بهم کرد و کمی خیره موند و رفت، بعد از چند دقیقه که مطمئن شدم رفته، خودم رو به پشت پنجره رسوندم..... از پشت پرده اتاق نگاهش میکردم که لحظه ی آخر نگاهی به پنجره اتاقم انداخت و ثانیه ای مکث کرد، نمیدونم شاید متوجه حضور من شده بود و حس میکرد دارم نگاهش میکنم..... وقتی فهمیدم که بهادر از عمارت خارج شده و حتما تو راه شهره، خیالم راحت شد و رفتم که یواش یواش دیگه نقشمو عملی کنم.... نشستم و بقچه کوچیکی از لباس و خوراکی جمع کردم، رفتم آشپزخونه و یه ذره از وظایفی که گردنم بود رو انجام دادم و یه سر و گوشی به آب دادم.... خبری نبود و همه چیز در امن و امان بود..... همه خدمه مشغول کاری بودن... قرارمون با افروز این شد کهه افروز حواس نگهبان ها رو پرت کنه تا من خودم رو به در پشتی عمارت برسونم و منتظر اومدن افروز بمونم.... تو حیاط عمارت یه دور چرخیدم و همه کس رو از نظرم‌ گذروندم، چیز مشکوکی به نظرم نیومد.... پاتند کردم به طرف اتاقم، وارد اتاق که شدم همه چیز رو آماده کرده بودم، سریع چادرم رو سرم کردم و بقچم رو برداشتم و اروم از اتاق بیرون زدم، کفشم رو زدم زیر بغلم و پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم، کسی نبود، با احتیاط از کناره های دیوار خودم رو به درب پشتی رسوندم.... ولی غافل از اینکه از بخت بد من، چه اتفاق شومی در انتظارم نشسته..... . جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❗️با اشتباهات فرزند چگونه برخورد کنیم؟ ❤️·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ @daneshanushe
📚داستان کوتاه📚 ⚡️شأن و منزلت بسم الله⚡️ 🔘 گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین. این زن تمام کارهایش را با "بسم الله" آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند. 🔘 روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد زن آن را گرفت و با گفتن " بسم الله الرحمن الرحیم" در پارچه ای پیچید و با " بسم الله " آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد . شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و "بسم الله" را بی ارزش جلوه دهد. 🔘 وی بعد از این کاربه مغازه خود رفت. در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد. 🔘 زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت و با گفتن "بسم الله" در مکان اول خود گذاشت. شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن "بسم الله" از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین و متقین گردید. 📚 خزینةالجواهر ص 612
🚫وقتی همسرتان از یک اختلافی که با فردی دارد صحبت می کند هرگز جمله: ” تو با هیچ کسی نمی توانی کنار بیایی” را به کار نبرید؛  💢چون تنها همین جمله باعث می شود، او دیگر هیچ وقت مسئله خود را با شما در میان نگذارد