آقایان بخوانند
👈مردها مراقب چند اقدام ناپسند بعد از ازدواج باشند
‼️بیتوجهی به ظاهر
👈همونطور که در اوایل آشنایی به خودتون میرسیدید، الان هم به ظاهرتون رسیدگی کنید تا همسرتون احساس خوبی کنه.
👌فراموش کردن مناسبتها
❌رعایت نکردن ادب
👈‼️کاری نکنید که همسرتون تصور کنه برای شما فرقی با یکی از دوستان مذکرتون نداره.
‼️بیتوجهی به ظاهر و احساسات همسرتون
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . این همه شباهت بین این پسر و بهادر عجیب بود؟؟!!... همی
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
شباهت بیش اندازه این پسره و بهادر خیلی منو به فکر انداخته بود!!...
یعنی چه نسبتی باهم داشتن؟؟!!
بشدت کنجکاو بودم که از این راز سردربیارم...
روزها پشت سر هم سپری میشد و خبری از بهادر نبود، تنگاری آب شده رفته بود تو زمین، رغبتی به اومدن و دیدنش نداشتم ولی ته دلم دوست داشتم بدونم الان کجاست و چیکار میکنه....
بهم خیلی نامردی کرده بود ولی من ذاتا دختر مهربون و دلرحمی بودم و زود میبخشیدم....
چند باری گلناز به عمارت اومده بود ولی به دستور نیرخاتون نگهبان ها مانع ورودش شده بودن و زن بینوا هم بعد از ساعتها ایستادن پشت در و ناامید شدن رفته بود.....
تقریبا یک ماهی بود که به بردگی برا این عمارت و زندگی تو انباری سرد و تاریک عادت کرده بودم که نقشه مادر ارباب(نیرخاتون) رونمایی شد، دختر خان روستای بالاتر به عمارت پاگذاشت.....
دختری بشدت خودخواه و مغرور که حتی سایه خودش رو هم قبول نداشت و ازش فراری بود، سردی و شرارت از چشمهاش میبارید، به نظرم از نظر اخلاق و وجنات خیلی شبیه نیرخاتون بود.....
تو آشپزخونه مشغول کمک به پخت غذا بودم و بی اهمیت به اطرافم کار خودم رو میکردم که پچ پچ خدمتکار ها به گوشم رسید......
یکیشون گفت: این دختره ده بالا نشون شده بهادر خان هست....
چقدر زیبا و خانومه، عروس عمارت باید همچین دختر با اصالتی باشه نه اون دختره ده پایین...
واقعا هم با بهادر خان برازنده همدیگه هستن و به هم میان.....
یکیشون میگفت و اون یکی خدمه ها هم تایید میکردن...
ادامه داد: اگه این اتفاق شوم نمیوفتاد و این دختره خونبس ه.رزه پاشو اینجا نمیزاشت الان تو عمارت هفت شبانه روز بساط عروسی برپا بود....
همشون نچ نچی سردادن و شروع به لعن و نفرین من کردن...
دیگه نمیتونستم بیشتر از این خوددار باشم...
از شدت عصبانیت دستام میلرزید و کنترلی رو خودم نداشتم، عصبی به سمت خدمه غریدم و خواستم چیزی بگم که با دیدن اون دختره تو آشپزخونه ساکت شدم...
دهنم لال شد و نتونستم حرفی بزنم....
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
شاه باشی یا گدا ؛ از دست ساقی فلک
باید این ته جُرعۂ جام اجل نوشید و رفت
گر کنیز پادشاهی یا زن بقال کوی
در تغار صبر باید کشک خود سابید و رفت
سنگ باشی یا گهر ؛ از تختۂ تابوتها
در سیه چال لَحِد خواهی بِسَر غلتید و رفت
حلقۂ طاعت بگوش آویز و در آتش نرو!
اهرمن بود آنکه فرمان خدا نشنید و رفت
زین جهان تا آن جهان ظلمات پُر پیچ و خمیست
باید از اختر شناسان راه خود پرسید و رفت
شهریار از ذوق رفتن در وداع آخری
دوستان با وعده گاه بوستان بوسید و رفت
#شهریار
✨✨✨
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . شباهت بیش اندازه این پسره و بهادر خیلی منو به فکر اندا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
همین که وارد شد همه سکوت کردن، بعد از دادن یکسری دستورات از آشپزخونه خارج شد و به سمت اتاق نیرخاتون رفت....
واقعا که برازنده همدیگه بودن....
هر دو مغرور و متکبر و بد ذات، فقط جلوی دماغشون رو میدیدن....
(بهادر)
صبح زود بعد ساعتها تو راه بودن، با خستگی تمام به روستا رسیدم.....
همین که وارد عمارت شدم چشمم به انباری افتاد و همه اتفاقات شوم مثل یه فیلم از جلو چشام رد شد، شرمسار سرم رو پایین انداختم و زود از جلوش ردشدم....
به سمت داخل حرکت کردم و همین که به سمت نشیمن راه افتادم صدای قهقه های مادرم و یه دختر ناآشنا توجه منو جلب کرد.....
بدنبال صدا رفتم، سر میز صبحانه بودن، مادرم و دختره پشتشون بهم بود و متوجه حضور من نشدن....
اولین کسی که حضور منو احساس کرد دلربا بود که گفت خان داداش برگشتی!!.....
با حرف دلربا مامان و اون دختره به سمتم چرخیدن....
شناختمش، دختر اردشیرخان بود، خان روستای بالا.....
اما تو عمارت من چیکار میکرد؟؟؟؟؟؟
متوجه شدم که با نقشه مادرم اومده،...
بعد از بغل کردن دلربا، مادرم بلند شد وبه سمتم اومد و یه دل سیر بغلم کرد و بعد کلی گله که تا الان کجا بودم و چرا بیخبر رفتم و.....
اجازه داد برم اتاقم تا کمی استراحت کنم.....
سلام سردی به دختره دادم و به بهانه استراحت به اتاقم پناه بردم، از پشت پنجره به باغ نگاه میکردم که گلبهار رو دیدم، در حال تمیز کردن باغ بود.....
رنگ و روی پریده و جسم لاغرش نشون میداد این همه مدت چقدر سختی کشیده.....
چجوری من تونستم به این دختر ضعیف و مظلوم این همه بدی کنم....
نگاهمو ازش برداشتم و از خودم بدم اومد.....
از پنجره فاصله گرفتم و خودم رو روی تخت پهن کردم و چشمام رو بستم، به این فکر کردم که یعنی خدا و گلبهار منو میبخشن؟؟....
هوا تاریک شده بود که در اتاق زده شد...
دلربا بود.....
سرش رو انداخت پایین و گفت:...
داداش مامان کارت داره، پایین منتظرته.....
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
#مرد_زندگی
#همسرداری
مرد خوب است به همسر خود، بخصوص در حضور دیگران احترام بگذارد.
این احترام باید توأم با صمیمیت و مهربانی باشد.
زن نیازمند دریافت محبت و احترام از شوهر است، به ویژه هنگامی که در حضور دوستان و آشنایان قرار داشته باشد. این امر باعث میشود ه زن از داشتن شوهر احساس افتخار و سربلندی کند و این احساس، شوق او را به زندگی زناشویی، و آمادگی وی را برای گذشت و بردباری در برابر مشکلات و سختیهای احتمالی بیشتر میکند.
رابطه زناشویی👩❤️👨
💕💕
همه میگویند که زندگی سر بالایی و سرازیری دارد
اما من میگویم:
زندگی هر چه که هست، جریان دارد
میگویم تا خدا هست و خدایی میکند، امید هست
فردا روشن است
خدایا
هرکسی برای هدفش زحمت کشیده اورا به هدفش برسان.
همانهایی که در آخر کارچشم امیدشان به توست
اگر در هر کاری به بن بست رسیدید این عبارت تاکیدی را با احساس تکرار کنید:
به یمن هدایت الهی راه درست را در پیش می گیرم جایی که راه نیست
خدا راه می گشاید❤️
۰
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
@daneshanushe✍️
#همسرداری
میخوای یه بانوی باسیاست بشی اینو بخون👇👇👇👇
💟 نکته مهم اینکه اگر هدیه ای از سمت همسرتان دریافت می کنید هیچ وقت شروع نکنید از همون اول انتقاد بکنید 😬
⁉️ چرا رنگ قرمزش نگرفتی ،😬
⁉️چرا مثلا کوتاه ترش را نگرفتی،😬
⁉️ چرا اینجوری نگرفتی .😬
با کمال میل هدیه ایشان را بپذیرید سعی کنید حداقل چند بار حتی اگه خوشتان نیامد از آن استفاده بکنید،
❌ هیچ وقت هدیه همسرتان را به کسی نبخشید؛ به دلیل اینکه اندازه تان نیست یا از رنگش خوشتان نمیاد بخواهید به کسی ببخشید؛ حتی اگه اندازه تان نبود یا حتی از رنگش هم خوشتان نیامد فکر اینکه بخواهید بروید مغازه و آن را تعویض بکنید را از سرتان بیرون بیاورید.
با کمال میل و با هیجان خاصی هدیه همسرتان را قبول بکنید.
🍃❤️@daneshanushe✍️