این یک داستان واقعی است
یک انگلیسی تصمیم گرفت که برای کشف معدن الماس به آفریقا برود. تمام دارایی خود را فروخت و رفت.
زمینی خرید که کلبه ای در آن بود و فقط به جستجوی الماس پرداخت. درنهایت نتوانست چیزی پیدا کند، پس زمین و کلبه خود را برای فروش گذاشت.
شخصی براي خرید آن ها آمد. اسم او کیمبرلی بود.
آن ها بر روی سنگی در حیاط خانه نشستند و قرارداد را امضا کردند و صاحب قبلی رفت.
وقتی او رفت، کیمبرلی کاملا اتفاقی آن سنگ را تکان داد و زیرش الماسی دید؛ و این گونه بود که معادن الماس کیمبرلی کشف شدند.
الماس ها همان جایی بودند که آن مرد قبلی زندگی می کرد. او دنبال الماس همه جا را گشت به غیراز خانه خودش را !
هر چه که به دنبالش هستی
در درون خود توست
از درون خودت غافل نشو
🅰
✨✨✨
485.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارزش و آرمان ها
@daneshanushe✍️
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔆 عواملی که نشان میهد کودکانتان معتاد به بازیها شدهاند/روانشناس پهلوان نشان
#روانشناس_پهلوان_نشان
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . یکدفعه سرمو که بلند کردم از آخرین پله بپیچم تو راهرو و
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
(گلبهار)
مشغول تمیز کردن باغ بودم که یکی از خدمه ها اومد و گفت: خانم بزرگ دستور دادن بری تو انباری و تا نگفتن حق نداری پاتو بیرون بزاری!!؟؟.....
گفتم چرا من که کاری نکردم؟؟!!.....
با بیرحمی گفت: ارباب برگشتن و همین روزاست که خانم بزرگ نامزدیشون رو با مریم خانوم اعلام کنن، دوست ندارن شما جلوی چشمشون باشید....
با بهت به دهان خدمه چشم دوخته بودم، خدایا بسه دیگه....
من دیگه بیشتر از این طاقت ندارم....
با چشمای اشکی سرم رو پایین انداختم که گفت: هههه.....
چی فکر کردی با خودت دختره ی خونبس؟؟.....
فکر کردی خانوم بزرگ اجازه میده تو عروس این عمارت بشی؟!.....
بدون توجه به حرفها و فوش های رکیکش به سمت انباری فرار کردم....
دیگه هیچکس کوچکترین احترامی بهم قائل نبود، از خدمه گرفته تا نگهبانها، فقط دلربا بود که بهم خیلی احترام میزاشت و هوامو داشت، و باعث و بانی همه این بی احترامی ها و تحقیرها مادر ارباب بود(نیر خاتون)...
چند ساعتی توانباری نشستم، ولی هیچکسی یادش نبود من اینجا هستم.....
از صبح هیچی نخورده بودم و گشنگی امونم رو بریده بود، پاهامو بغل کردم و سرم رو روش گذاشتم......
تا این که....
از صبح هیچی نخورده بودم و گشنگی امونم رو بریده بود، پاهامو بغل کردم و سرم رو روش گذاشتم....
تا چند ماه پیش دردونه بابام بودم، روزی نبود که قربون صدقم نره و حالم رو نپرسه ولی الان.....
از پدرمم خیلی دلگیر بودم، بخاطر پسرش منو قربانی کرد و هیچ خبری ازم نمیگرفت.....
تو همین فکرها بودم و هراز چندگاهی اشکی از چشمام سرازیر میشد، که در انباری باز شد و در کمال ناباوری بهادر تو چهارچوب در پیدا شد....
با دیدنش اتفاقات یک ماه پیش جلوی چشمام اومدن و ترسیدم و ناخودآگاه جیغی کشیدم....
بهادر به سمتم میومد و من بیشتر تو خودم جمع میشدم....
بدون گفتن کلمه ای دستم رو گرفت و وادارم کرد که بلند بشم......
منم از ترس زود بلندشدم، نگاهی بهم انداخت.....
چشماش اشکی شد و با صدای گرفته ای گفت:.....
ببخش منو گلبهار، بخدا غلط کردم، دیگه اذیتت نمیکنم، مثل چشمام مواظبتم.....
اینا رو گفت و از دستم کشید و منو به سمت عمارت برد،حتی توان مخالفت هم نداشتم و میترسیدم عکس خواستش عمل کنم و دوباره اتفاق بدتری بینمون بیوفته....
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . (گلبهار) مشغول تمیز کردن باغ بودم که یکی از خدمه ها او
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
نیرخاتون و اون دختره(مریم) با دیدن من شوکه شده و ازجاشون بلند شدن، مادر ارباب(نیرخاتون)گفت:
بهادر دوباره چه اتفاقی افتاده که نیومده رفتی دنبال این دختره؟؟!!.....
برگردون همون جایی که بوده، این لیاقتش همون انباریه، البته اونجا هم براش زیاده.....
بزار اینقدر اونجا بمونه که بمیره....
دستم هنوز تو دست بهادر بود و قصد رها کردنش رو نداشت...
بهادر نتونست خودش رو کنترل کنه و با صدای بلندی گفت: گلبهار از این به بعد همین جا زندگی میکنه.....
تو همین عمارت، کنار خودمون....
سر سفره ای هم که ما نشستیم میشینه و از غذایی که ما میخوریم میخوره.....
کسی حق نداره به این دختر بی احترامی کنه و از گل نازکتر بهش بگه....
از امشب به بعد هر بی احترامی به گلبهار بی احترامی به من حساب میشه و به بدترین شکل مجازات میشه، فرقی هم نمیکنه کی باشه......
نیرخاتون لال مونی گرفته بود و هیچ حرفی نمیتونست پیدا کنه و بگه، بهادر بااین رفتارش غافلگیرشون کرده بود، فقط رنگش به حدی قرمز شده بود که هرآن امکان داشت سکته کنه...
مریم با صدای جیغ جیغی گفت: ارباب ولی اینطوری نمیشه، من که مسخره شما نیستم؟!...
ما با خانم بزرگ صحبت کردیم و به توافق رسیدیم که....
ما با خانم بزرگ صحبت کردیم و به توافق رسیدیم....
بهادر روبه مریم گفت: هر چی صحبت کردین مهم نیست و به من ربطی نداره، هرچی بوده بین خودتون اتفاق افتاده و من بیخبر بودم....
این بازی مسخره رو یا خودتون تموم کنید یا خودم تمومش میکنم.....
هنوزم مادر ارباب مات و مبهوت درحال نگاه کردن بود و چشماش فقط بین من و بهادر میچرخید...
بهادر ول کن نبود و ادامه داد: گوش کنید من زن دارم و اسمش گلبهاره، میبینید که کنارم ایستاده و همه باید این رو به رسمیت قبول کنن....
اگه کمی پیش گفتم خدمت خانوادتون میرسم فقط و فقط بخاطر این بود که خدمت اردشیر خان برسم و خودم شخصا بخاطر اشتباهی که رخ داده عذرخواهی کنم و بهشون بگم که اگه قراری هم بوده، بین خانمها بوده و من بیخبرم، من خودم زن دارم و عاشقش هستم....
راه ما از اولم جدا بود مریم خانم.....
من بارها و بارها به مادرم گفته بودم که هیچ تمایلی به ازدواج با شما ندارم.....
مریم با گریه به سمت در خروجی رفت و مادر ارباب هنوز هم مات و مبهوت نظاره گر همه این ماجرا بود....
بهادر دستم رو گرفت و به سمت اتاقش راه افتادیم.....
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"📹 به خانوادهها برسید…
💕✨ پیامی ساده اما عمیق از رهبر انقلاب؛ جایی که مهر، آرامش و آینده ساخته میشود.
مقام معظم #رهبری