eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
18.1هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.4هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . داداش مامان کارت داره، پایین منتظرته... موقع رفتن یه ن
📜 🩷 . یکدفعه سرمو که بلند کردم از آخرین پله بپیچم تو راهرو و به اتاقم برم با دلربا روبرو شدم که با دیدن من ترسید و دستاش رو پشتش قایم کرد.... چی قایم میکنی؟؟داداش هیچی بخدا، هیچی نیست.... به زور دستاش رو از پشتش جلو‌کشیدم و با دیدن کت تو دستش با تعجب نگاهی بهش انداختم!!.... با لکنت گفت:داداداش ببببخش منو ولی من مثل تو و مامان‌ نمیتونم بیخیال باشم؟؟..... انباری خیلی خیلی سرده و گلبهار لباس مناسبی نداره که بپوشه..... امروز که تو اومدی مامان دستور داد حق نداره از انباری بیرون بیاد، خواهش میکنم ازت بزار تا مامان‌ مشغوله اینو براش ببرم، حتما غذا هم نخورده.... دلربا اینا رو میگفت و من شرمسارتر از قبل بیشتر به خودم لعنت میفرستادم.... خدای من باورم نمیشد.... تمام این یک ماه رو، این دختر بیچاره تک و تنها تو اون انباری سرد و تاریک گذرونده بود.... لعنت خدا به من... بمیرم بهتر از این زندگیه کوفتیه.... بدون گفتن کلمه ای به دلربا، پله ها رو دو تا یکی کردم و به سمت انباری پاتندکردم.... . جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌
🌹شاه کلید قفل زندگی🌹 ⭕️هیچ‌کس قفل بدون کلید نمی‌سازد اگر قفلی در زندگیتان می‌بینید شک نکنید آن قفل کلیدی هم دارد 🔑کلید خیلی از قفل‌های زندگی چهار چیز است: 👈ايمان به خدا،صبر،آرامش
لطفا" با ارزش باشید.... باخودتان جوری برخورد نکنید که انگار مانده اید روی دست خودتان، مانند جنس های باد کرده مغازه ها، آنگاه حتما" با اکراه قیمت ارزانی، رویتان می گذارند...... وبا منت شما را قبول می کنند، لطفا" با ارزش باشید وقدر آنچه که هستید را بدانید..../
این یک داستان واقعی است یک انگلیسی تصمیم گرفت که برای کشف معدن الماس به آفریقا برود. تمام دارایی خود را فروخت و رفت. زمینی خرید که کلبه ای در آن بود و فقط به جستجوی الماس پرداخت. درنهایت نتوانست چیزی پیدا کند، پس زمین و کلبه خود را برای فروش گذاشت. شخصی براي خرید آن ها آمد. اسم او کیمبرلی بود. آن ها بر روی سنگی در حیاط خانه نشستند و قرارداد را امضا کردند و صاحب قبلی رفت. وقتی او رفت، کیمبرلی کاملا اتفاقی آن سنگ را تکان داد و زیرش الماسی دید؛ و این گونه بود که معادن الماس کیمبرلی کشف شدند. الماس ها همان جایی بودند که آن مرد قبلی زندگی می کرد. او دنبال الماس همه جا را گشت به غیراز خانه خودش را ! هر چه که به دنبالش هستی در درون خود توست از درون خودت غافل نشو ‎‌‌ ‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌🅰 ✨✨✨
برای بار هزارم می‌گویم... که «دوستت دارم»... چگونه می‌خواهی شرح دهم... چیزی را که شرح دادنی نیست... ❤️
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔆 عواملی که نشان می‌هد کودکانتان معتاد به بازی‌ها شده‌اند/روانشناس پهلوان نشان
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . یکدفعه سرمو که بلند کردم از آخرین پله بپیچم تو راهرو و
📜 🩷 . (گلبهار) مشغول تمیز کردن باغ بودم که یکی از خدمه ها اومد و گفت: خانم بزرگ دستور دادن بری تو انباری و تا نگفتن حق نداری پاتو بیرون بزاری!!؟؟..... گفتم چرا من که کاری نکردم؟؟!!..... با بیرحمی گفت: ارباب برگشتن و همین روزاست که خانم بزرگ نامزدیشون رو با مریم خانوم اعلام کنن، دوست ندارن شما جلوی چشمشون باشید.... با بهت به دهان خدمه چشم دوخته بودم، خدایا بسه دیگه.... من دیگه بیشتر از این طاقت ندارم.... با چشمای اشکی سرم رو پایین انداختم که گفت: هههه..... چی فکر کردی با خودت دختره ی خونبس؟؟..... فکر کردی خانوم بزرگ اجازه میده تو عروس این عمارت بشی؟!..... بدون توجه به حرفها و فوش های رکیکش به سمت انباری فرار کردم.... دیگه هیچکس کوچکترین احترامی بهم قائل نبود، از خدمه گرفته تا نگهبانها، فقط دلربا بود که بهم خیلی احترام میزاشت و هوامو داشت، و باعث و بانی همه این بی احترامی ها و تحقیرها مادر ارباب بود(نیر خاتون)... چند ساعتی توانباری نشستم، ولی هیچکسی یادش نبود من اینجا هستم..... از صبح هیچی نخورده بودم و گشنگی امونم رو بریده بود، پاهامو بغل کردم و سرم‌ رو روش گذاشتم...... تا این که.... از صبح هیچی نخورده بودم و گشنگی امونم رو بریده بود، پاهامو بغل کردم و سرم‌ رو روش گذاشتم.... تا چند ماه پیش دردونه بابام بودم، روزی نبود که قربون صدقم نره و حالم رو نپرسه ولی الان..... از پدرمم خیلی دلگیر بودم، بخاطر پسرش منو قربانی کرد و هیچ خبری ازم نمیگرفت..... تو همین فکرها بودم و هراز چندگاهی اشکی از چشمام سرازیر میشد، که در انباری باز شد و در کمال ناباوری بهادر تو چهارچوب در پیدا شد.... با دیدنش اتفاقات یک ماه پیش جلوی چشمام اومدن و ترسیدم و ناخودآگاه جیغی کشیدم.... بهادر به سمتم میومد و من بیشتر تو خودم جمع میشدم.... بدون گفتن کلمه ای دستم رو گرفت و وادارم کرد که بلند بشم...... منم از ترس زود بلندشدم، نگاهی بهم انداخت..... چشماش اشکی شد و با صدای گرفته ای گفت:..... ببخش منو گلبهار، بخدا غلط کردم، دیگه اذیتت نمیکنم، مثل چشمام مواظبتم..... اینا رو گفت و از دستم کشید و منو به سمت عمارت برد،حتی توان مخالفت هم نداشتم و میترسیدم عکس خواستش عمل کنم و دوباره اتفاق بدتری بینمون بیوفته.... . جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌