سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت27 با خودم گفتم:اینا از من بیشتر عجله دارند.حتما به خاطر اتفاقی که
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت28
اون شب هما یه پیراهن قرمز چین چینی پوشیده بود با یه چارقد سفید..لپهای هما هماهنگ با رنگ لباسش شده بود و زیبایی خاصی بهش داده بود،هما واقعا گل سرسبد مجلس بود چون وقتی با سینی چای اومد توی اتاق لبخند رضایت مامان و بابارو توی چهره اشون دیدم…زن داداشاهام زیرزیرکی نگاه میکردند و بهمدیگه چشم و ابرو میومدند…معلوم بود حسادت میکردند چون عشق من ازشون خیلی سرتر بود…همون شب خواستگاری روز و تاریخ عقد رو مشخص کردند و قرار شد یکماه بعد عقد کنیم…ته دلم خداروشکر کردم که همه چی به خوبی و خوشی داشت پیش میرفت،،در عرض اون یکماه تدارک عقد رو دیدیم و برای خرید با هما و خانواده اش راهی شهر شدیم ..از اینکه داشتم براش خرید میکردم روی ابرها بود و دلم میخواست هر چی دوست داره و دست میزاره روش حتما براش بخرم…اما هما بقدری نجیب و مهربون بود که حتی اختیار خرید رو هم به بزرگترا سپرد و هر وسیله و لباسی رو که بزرگترا انتخاب میکردند اون هم موافقت میکرد……
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دروغ در خواستگاری مجازه؟
#دکتر_سعید_عزیزی
❤️
💞 فقط به حرفای خانومت گوش بده 🥰
❣گاهی خانمها میخوان با شما حرف بزنند فقط برای رهایی از تنش. از شما نظر و ایده نمیخوان، قبل از اینکه شما از محل کارت بیای خونه خانم تلفنی با مادرش صحبت کرده به هر دلیلی با هم جر و بحث کردند.
👈 خانم عصبانیه منتظر شما بیای خونه و تعریف کنه که با مامانم حرف زدم. اینجوری شد، اونجوری شد.
❣نکنه یک وقت کلاه همه چیز دانی بزاری روی سرت. آخه آدم با مامانش اینجوری صحبت میکنه؟ اونجا خانم فقط انتظار داره که او را در آغوش بکشی و بگی عزیزم درکت میکنم. میدونم چقدر سخته. هیچی هم نباید بگی، فقط بشنو و اگر موقع گوش کردن او را نوازش کنید به سرعت طوفان میخوابد و همه چیز آرام میشود.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت28 اون شب هما یه پیراهن قرمز چین چینی پوشیده بود با یه چارقد سفید..
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت29
هیچ وقت تاریخ و روز عقدمونو فراموش نمیکنم….اول تیر ماه سال۶۳ توی خونه ی پدر هما مراسم برگزار شد…وقتی عاقد خطبه رو خوند و هما با ناز بله رو گفت احساس کردم خوشبخترین مرد روی زمین هستم و دیگه از خدا هیچی نمیخواهم….عاقد که رفت کل دختر و پسرای فامیل ریختند وسط و خوشحالی کردند و رقصیدند…من کنار هما حس قدرت میکردم و از اینکه تونسته بودم هما رو مال خودم کنم غرور خاصی داشتم،خیلی زود غروب شد و مهمونا کم کم رفتند.خانواده ی من هم خداحافظی کردند و رفتند آخه رسم ما این بود که دوماد روز عقد خونه ی پدر عروس بمونه برای همین بابا بهم چشمک زد و گفت :تو بمون!!ما رفتیم…با باز و بسته کردن چشمهام حرف بابا رو تایید کردم و موندم کنار هما…حس راحتی نداشتم آخه هنوز خونه ی مش قدرت کلی از فامیلاشون بودند و قرار بود شام بمونند…اون لحظه خیلی معذب شدم و توی اون جمع حس غریبی کردم…هما هم چون خجالت میکشید از کنارم بلند شد و رفت کنار خانمها و من تنها و غریب یه گوشه موندم…..
🍃🌸🍃
خانومها بخوانند....
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
خانومها بخوانند
اگه یه زن، یه ذره بلد باشه زن بودن خودشو، مرد هیچ وقت خیانت نمیکنه....
مثلا خیلی از خانم ها اصلا اطلاعاتی از مباحث زناشویی ندارن،یا بلد نیستند با مرد چ جوری رفتار کنن
منظورم اینکه روحیه مرد هارو نمیشناسند...
مثلا مرد از آرایش کردن خوشش میاد، ولی میاد خونه میبینه خانمش خیلی شلخته هست، خب این مرد در روز هزار بار چهره خانم های بزک کرده رو چشمش افتاده، خب وقتی میاد خونه مقایسه میکنه با خانمش زده میشه ...
یا مثلا بلد نیست عشوه گری کنه....
مردا هم مثل خانم ها نیاز به دیده شدن دارن، دوس دارن خانمشون ازشون تشکر کنه به خاطر زحماتی که میکشه ولی دریغ از یک تشکر خشک و خالی ...
یا مثلا تو خونه ب جایی اینکه با اقاشون صحبت کنند، دم به ساعت میشنن پای سریال ماهواره و تلویزیون یا با گوشی ور میرن.....
خب وقتی مرد میبینه کسی تو خونه اصلا براش و برای علاقه هاش ارزش قائل نیست میره سمت کسی که دلبری کنه ازش... 😏🚶🚶
همه این ها دلیل نمیشه مرد خیانت کنه ولی خانم ها باید مراقب باشند و جلوی عوامل خطارو بگیرند ...
یک خانم خوب باید دلبری بلد باشه.....
🍃🌸
🌟بچه خمیره، خدا کریمه🌟
هرگاه بخواهند بزرگی و مهربانی خداوند متعال را وصف کنند، این مثل را میآورند.
🌈تاجری بود عقیم. هرچه زن میگرفت، بچهاش نمیشد و زنها را بهخاطر نزاییدن بهزور طلاق میداد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشپاره و خیلی زرنگ! دختر به خانه تاجر رفت. یک هفته بعد، مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت: «هر وقت تاجر به خانه آمد، به او بگو من بچهدارم.» دختر گفت: «مادر جان من که بچه ندارم، تو خمیر روی شکم من گذاشتهای، چهطور بگویم بچه دارم؟ مادر گفت نترس! بچه خمیره، خدا کریمه. هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.
🌈تاجر که شب به خانه آمد، عیالش با شرم و حیا و ترسان و لرزان، گفت: «تاجرباشی سلامت باشند، من بچه دارم.» تاجر از این خبر خیلی شاد شد. مادر دختر هم هر پانزده روز مقداری به خمیر اضافه میکرد و روی آن را با پوست دایره میپوشاند. به این ترتیب نه ماه و نه روز تمام شد و وقت فارغ شدن دختر رسید. مادر آمد پیش دخترش ماند و به تاجر گفت: «در خانواده ما رسم است بچه را خودمان میگیریم و ماما نمیآوریم و تا حمام ده روزه بچه را به پدرش نشان نمیدهیم.» تاجر قبول کرد. مادر دختر را خواباند و خمیر را از شکم او باز کرد و به شکل بچه درست کرد و پهلوی دختر خواباند. دختر مرتب گریه میکرد و میگفت: «بعد از تمام شدن این ده روز، به تاجر چه بگوییم؟» مادر او را دلداری میداد و میگفت: «غصه نخور. بچه خمیره، خدا کریمه!» تا ده روز تمام شد، مادر دخترش را با بچه برداشت برد حمام. جلو در حمام سگی آمد خمیر را در دهان گرفت و فرار کرد. همان لحظه مادر هم سر رسید. دید که بچه خمیر را سگ میبرد. داد و فریاد راه انداخت و از مردم استمداد طلبید و گفت: «نگذارید سگ بچه دخترم را ببرد.» مردم ریختند و دیدند سگ بچهای گریان را میبرد. سگ را گیر آوردند و بچه را از سگ گرفتند و به مادرش دادند و دختر هم دید به سینهاش شیر آمده. مادر دختر گفت: «دخترم هی به تو میگفتم غصه نخور بچه خمیره، خدا کریمه و تو باور نمیکردی.» مادر و دختر بچه را در حمام شستوشو دادند و بردند به خانه تاجر که انتظار آمدن آنها را میکشید. تا رسیدند، بچه را به بغلش دادند و تاجر هم خیلی شاد و مسرور شد
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت29 هیچ وقت تاریخ و روز عقدمونو فراموش نمیکنم….اول تیر ماه سال۶۳ توی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت30
آخر شب دیدم خاله ها ی هما با مامانش منو نگاه میکنند و درگوشی حرف میزنند،با خودم گفتم:یعنی چی میگند؟؟؟نکنه حرف وحدیثی در اومده؟؟یهو مادر هما بلند شد و رفت داخل یکی از اتاقها…از لای در دیدم که یه رختخوابی رو اونجا پهن کرد….یه بالشت و لحاف با روکش مخمل قرمز هم گذاشت….مونده بودم چرا یه دست رختخواب پهن کرده؟؟یعنی کی میخواهد اونجا بخوابه….توی همین فکرا بودم که مادر هما بسمتم اومد و گفت:پسرم!!جای خوابتو اماده کردم ،،میتونی بری اونجا استراحت کنی…به اتاق رفتم و بی حال و بی حوصله کت و شلوارمو دراوردم و لباس راحتی که اونجا برام گذاشته بودند رو پوشیدم و خیره شدم به رختخواب پهن شده….همینطور که گوشه ی اتاق نشسته بودم و نگاه میکردم یهو در زدندخودمو جمع وجور کردم و گفتم:بفرمایید…در باز شد و هما با لپهای گل انداخته وارد اتاق شد….یه لحظه خوشحال شدم که با ورود .مادرش پشت سرش حالم گرفته شد…تا مادرشو دیدم سریع از جام بلند شدم و ایستادم……مامان هما اومد جلو و دست منو و هما رو گرفت و دست مارو روی هم گذاشت و گفت:خوشبخت بشید…..
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #توحید #پارت30 آخر شب دیدم خاله ها ی هما با مامانش منو نگاه میکنند و درگوشی حر
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#توحید
#پارت31
از اون شب دیگه یا هما خونه ی ما بود یا من خونه ی اونا،زمان جنگ بود و برای جبهه نیرو میخواستند و چون من عاشق ایران بودم چهار ماه بعداز عقدمون داوطلب عازم جبهه شدم،دوری از هما برامخیلی سخت بود ..اون هم بیشتر از من بی تابی میکرد ولی دفاع از کشور از نظر من دفاع از ناموس بود و باید تحمل میکردم.هر ۴۰روز یکبار ،،یکهفته مرخصی میومدم و خانواده و هما رو میدیدم و برمیگشتم.بالاخره سال ۶۵منو هما به اصرار پدر هما عروسی کردیم و مثل برادرام توی یکی از اتاقهای خونه ی بابا زندگی مشترکمون شروع شد…شش سال گذشت…در طول این شش سال خدا بهم یه دختر و یه پسر داده بود و سومی هم تو راه بود.برادرام هم هر کدوم ۲-۳تا بچه داشتند اما تهمینه یه دونه بچه داشت و طفلک دیگه نتونسته بود باردار بشه،خیلی دوا ودرمون کرد ولی نتونست یه بچه دیگه بیاره بگذریم….من از زندگیم راضی بودم و در آمد کشاورزی هم خوب بود و کلی پس انداز کرده بودم تا زودتر یه خونه بسازم و مستقل بشم…..برادرام هم در حال ساخت خونه برای خودشون بودند………..
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❣خوشبختی مکان و شرایط نیست !
احساسی است که باید آن را بلد شد .
شبیهِ غم ، شادی ، خشم و
تمامِ احساس هایِ دیگر ...
برایِ غمگین نبودن ، باید
بخواهی که غمگین نباشی ،
و برای خوشبخت بودن هم ،
باید بخواهی که خوشبخت باشی ...
گاهی قدم بزن ، کتاب بخوان و
موسیقیِ مورد علاقه ات را گوش کن .
خوشبختی ، اتفاقی نیست که بیفتد ، یک حسِ نابِ درونی است ،باید آن را ایجاد کرد/دکتر الهی قمشه ای